آلما

رمان آلما
نویسنده: میثم نبی
ناشر: نشر آموت
چاپ اول
قیمت: ۹۰۰۰ تومان
دختری که زیر سایهی نویسندهی «سرمایه» گم شد
النور مارکس، جوانترین دختر کارل مارکس ـ پدر کمونیسم ـ در یک روز سرد ماه مارس سال ۱۸۹۸ پیراهن سفید تابستانی محبوبش را به تن کرد و پس از خوردن سیانید هیدروژن (ترکیبی کشنده نزدیک به سیانور) در بستر مرگش خوابید. النور ـ یا به قول دوستانش «توسی» ـ اگرچه در سایهی نام بزرگ پدرش کم و بیش نادیده مانده است، خود با توجه به کتابها و مقالات و فعالیتهایش در راستای محقق شدن عدالت اجتماعی از چهرههای موثر در تاریخ سوسیالیسم بریتانیا به شمار میآید.

به عنوان دستپروردهی مارکس و فریدریش انگلس، او نه تنها به چند زبان سخن میگفت که مدتی طولانی به عنوان دستیار پدر به او در نوشتن کتابهایش یاری میرساند. ترجمه و ویرایش کتاب «سرمایه» بر عهدهی کسی نبود جز کوچکترین دختر مارکس. او به علاوه نخستین کسی بود که رمان مشهور مادام بواری اثر گوستاو فلوبر را به زبان انگلیسی ترجمه کرد.
النور مارکس؛ یک زندگی
اما چه بر سر النور مارکس آمد که ترجیح داد در ۴۳ سالگی از زندگی پر بار خود دست بکشد و برای همیشه چشم فروببندد؟ ریچل هولمز نویسنده فمینست بریتانیایی شش سال از وقت خود را صرف پاسخ دادن به این پرسش کرده است و نتیجه، زندگینامهایست ۵۰۰ صفحهایست به نام «النور مارکس: یک زندگی».
کتاب او توصیفی است دراماتیک، اندکی شیفتهوار و بیشک جذاب از خانواده مارکس و کوچکترین فرزند آنها، النور که در پس زمینهی آن ماجرای سوسیالیسم در بریتانیا روایت میشود؛ ماجرایی که نویسنده معتقد است در جهان ناعادلانه امروز، هنوز هم به اندازه زمانه مارکس موضوعیت دارد.
بر شهادت کتاب هولمز، آنچه النور را به چهرهای جذاب بدل میکند، بیش از نسبتش با کارل مارکس، باور شورمندانه او به سوسیالیسم و تلاش باورنکردنیاش برای شکلگیری سندیکاهای کارگری و بهبود وضعیت معیشتی کارگران است. او از جایی به جای دیگر سفر میکرد، با کارگران ملاقات و شرایط زندگی آنها را مشاهده میکرد و با سخنرانیهای آتشین سعی میکرد آنها را به اعتراض فرا بخواند تا آنجا که یارای سخن گفتن را از دست میداد و به سختی صدایی از گلویش خارج میشد.
کتاب هولمز فهرستی بلند و بالا از سندیکاهایی ارایه میدهد که النور با سخنرانیهایش و همینطور نقشش در سازماندهی اعتصابات کارگری بنیان گذاشته است و از کارل مارکس نقل قول میکند که گفته است: «توسی خود من است!»، هر چند اگر پدر دست در کار تئوریپردازی داشت، دختر بیشتر عمر خود را درگیر عملی کردن سوسیالیسم بود.
کودکی در رویای «تغییر جهان»
النور در ۱۶ ژانویه سال ۱۸۵۵ در لندن به دنیا آمد؛ هفت سال پیش از آن پدرش مانیفست کمونیسم را منتشر کرده و کمی بعد از آن با خانوادهاش پاریس را به مقصد لندن ترک کرده بود. هر چند النور در ۱۵ سالگی به دلیل فقر خانواده، مدرسه را ترک کرد اما آموزشش متوقف نشد؛ زندگی در خانوادهی مارکس با تمام گفتگوها، مهمانهای اندیشهورز و کتابها و دستنوشتههایی که در گوشه و کنار خانه در دسترس بود حکم کلاس درسی شبانه روزی را داشت.
در کنار تمام آنچه در مکتب پدرش و لابلای دود سیگارهای پشت سر هم او میآموخت، به همراه خواهرانش در زمینهی ادبیات باستان تحت آموزش «پدر دوم خانواده» فریدریش انگلس قرار گرفت. به گفتهی نویسنده کتاب، اینکه بگوییم «النور ماتریالیسم تاریخی و سوسیالیسم را نفس کشیده و زندگی کرده است» نه استعاره، که توصیفی واقعی و عینی از زندگی و تربیت کوچکترین دختر مارکس است.
اما با تمام هوشمندی و عزم النور برای «تغییر جهان»، او همواره با درگیریهای روحی دست به گریبان بود و از جمله مردانی را برمیگزید که در نهایت چیزی جز دلشکستگی و بحران برایش به ارمغان نمیآورند؛ حقیقتی که البته چندان با تصویر رنگین و رویایی که نویسنده از کانون گرم خانواده مارکس ارایه میدهد سازگار نیست.
النور تنها ۱۶ سال داشت که به عنوان دستیار رسمی پدرش در کنفرانسهای بینالمللی او را همراهی میکرد اما منشیگری و تحقیق برای پدر او را راضی نمیکرد در نتیجه در ۱۸ سالگی شورید، خانه را ترک کرد، به معلمی روی آورد و برغم مخالفت والدینش، معشوقی برگزید که دو برابر خودش سن داشت: روزنامهنگار سوسیالیست فرانسوی «هیپولیت لیزاگاری».
او و لیزاگاری با هم کتابی نوشتند به نام «تاریخ کمون ۱۸۷۱» که مارکس پدر آن را پسندید و به انگلیسی ترجمه کرد. هر چند با رابطهی دخترش و لیزاگاری همچنان مخالف بود. عشق این دو اما چندی نپایید و النور درهم شکسته و بیمار از بیوفایی معشوقش به خانه والدینش بازگشت.
بعد از این شکست بود که فعالیتهای سیاسی جدی خود را شروع کرد؛ به طرزی خستگیناپذیر سفر میکرد، در مورد حقوق پرولتاریا سخنرانی میکرد و مقالات روشنگرانه مینوشت. او مصمم بود آنچه از پدرانش ـ مارکس و انگلس ـ آموخته بود را به بوته آزمایش بگذارد و از بریتانیای عصر ویکتوریا و البته جهان جایی عادلانهتر بسازد.
النور در کنار حلقهی دوستان نزدیکش متشکل از جرج برنارد شاو، اولیو شرینر،هاولاک الیس و ویلیام موریس در زمانهای که هنوز زنان حق رای، آموزش و اشتغال به بسیاری از مشاغل را نداشتند از چهرههای مطرح فکری بریتانیای قرن ۱۹ و پیشتازان سوسیالیسم در این کشور به شمار میآمد.
پس از مرگ والدینش و تا پیش از درگذشت انگلس، النور ترجمه، ویرایش و حتی تایپ نوشتههای دیگران را بر عهده میگرفت تا از پس هزینههای زندگی خود برآید اما انگلس، ارثیهای قابل توجه برای النور باقی گذاشت که به او فرصت میداد با فراقت خود را وقف فعالیتهای سیاسیاش کند.
علاوه بر باور عمیق به سوسیالیسم، النور فمینیستی معتقد نیز به شمار میآمد. او برخلاف فمینیستهای بورژوا و سوسیالیستهایی که به مسایل زنان بیتفاوت بودند از حقوق زنان کارگر سخن میگفت و رعایت آن را لازمه بهبود شرایط کلی کار میدانست و بر این باور بود که طبقه بورژوا نتوانسته ـ یا نخواسته ـ به احقاق حقوق زنان طبقه کارگر کمکی کند. پیوند سوسیالیسم و فمینیسم را بیش از هر چیز میتوان در کتاب او «مسئله زن: از زاویه سوسیالیسم» دید، کتابی که او به همراهی معشوقش «ادوارد آولینگ» نوشت.
او در این کتاب استدلال میکند که تحقق جامعه عادلانه بدون رعایت عدالت در حق نیمی از اعضای آن ـ زنان ـ ممکن نیست.
آولینگ اگرچه همکار النور در نگارش یکی از مهمترین کتابهایش بود اما به شهادت تاریخ و چنان که هولمز نیز تایید میکند دلیل خودکشی او هم بود. آولینگ، بازیگر و نویسندهای سوسیالیست بود که ـ به شهادت نامههای باقیمانده ـ بیشتر دوستان النور از جمله جرج برنارد شاو همواره به او بدبین و بیاعتماد بودند.
در نهایت اگرچه النور اعتبار و ثروت خود را صرف اولینگ کرد و در هنگام بیماری مدتها پرستاریش را بر عهده داشت، آولینگ پس از ۱۴ سال زندگی مشترک او را فریب داد و مخفیانه با بازیگری ۲۲ ساله ازدواج کرد؛ ضربهای عاطفی که النور آن را تاب نیاورد.
البته نویسنده با تمام شیفتگیاش به خانوادهی مارکس، پدر النور را نیز در خودکشی او شریک جرم میداند. بزعم هولمز، انگلس پیش از مرگ خود رازی را برای کوچکترین دختر مارکس فاش کرده بود که تمامی جهان ذهنی او و تصورش از والدینش را در هم ریخت. انگلس به النور گفته بود پدرش با «لنچن» خدمتکاری که سالها با خانواده مارکس زندگی میکرد و برای فرزندان آن حکم «مادر دوم» را داشت در ارتباطی مخفیانه بود و «فردی» پسری که همه گمان میکردند فرزند انگلس است، در واقع حاصل آن رابطه نامشروع است.
هولمز استدلال میکند این دو خیانت از طرف دو مرد محبوب زندگی النور باعث شد او تسلیم شود، دست از تلاشش برای «تغییر جهان» بردارد و تاریخ سوسیالیسم یکی از چهرههای موثر و فعال خود را بر اثر افسردگی از دست بدهد.
منبع: (اینجا)
نمایش میل، لذت و درد
200 سال از مرگ مارکی دو ساد میگذرد؛ نویسنده و فیلسوف فرانسوی که منادی بی بندوباری، لجامگسیختگی و آزادی مطلق جنسی بود و به خاطر ایدههای غیر متعارف و جسورانهاش که برخلاف قوانین اخلاقی و اجتماعی و مذهبی جامعهی فرانسهی قرن هجدهم بود.
بارها به زندان افتاد، تا پای گیوتین رفت و سی سال از عمرش را در زندانهای مختلف گذارند و سرانجام در تیمارستان زندان شارنتون درگذشت.

به همین مناسبت، موزهی دورسه پاریس، نمایشگاهی از نوشتهها، نقاشیها و فیلمهایی ترتیب داده که بر مبنای ایدههای ویرانگر مارکی دو ساد خلق شدهاند. در این نمایشگاه که از روز ۱۳ نوامبر با عنوان «ساد: حمله به خورشید» برپا شده و تا ۲۵ ژانویه ادامه دارد، چالش ساد و پیروان او در هنر و ادبیات با مذهب، اخلاق، قراردادهای اجتماعی، مرزها و محدودیتها و امیال جنسی افسارگسیختهی آدمی به نمایش گذاشته شده است.
گریز از قانون و قراردادهای اجتماعی، یورش به مذهب، اخلاق و پاکدامنی و هواداری از هرزگی و لذت جنسی و بیاعتقادی به عشق، مهمترین ویژگیهای تفکر ساد و آثار سادومازوخیستی اوست که در کتابهایی چون «فلسفه در اتاق خواب»، «ژوستین»، «داستان ژولیت»، نمایشنامهی «مکالمهی کشیش و مرد محتضر» و «۱۲۰ روز سودوم» بازتاب یافته است.
ساد یکی از تاثیرگذارترین چهرههای فلسفی، هنری و ادبی اواخر قرن هیجدهم بود که دامنهی تأثیر او به ادبیات و هنر قرن نوزدهم و بیستم نیز کشیده شده است. جنون، صراحت، بیپروایی و لجامگسیختگی ساد برای بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و متفکران جهان از گیوم آپولینر و پیکاسو و رودن گرفته تا فروید، آدورنو، لاکان، بونوئل، پازولینی و سوزان سونتاگ، جذاب و الهامبخش بود.
بازدید از این نمایشگاه به خاطر برخی تصاویر خشن، اروتیک و پورنوگرافیک آن برای افراد زیر ۱۶ سال ممنوع است. پوستر نمایشگاه، تابلویی است از فرانتس فون اشتوک، هنرمند سمبولیست آلمانی است با عنوان «جودیت و هولوفرن» که در سال ۱۹۲۷ بر مبنای یک افسانهی معروف عهد عتیق خلق شده است.
در این تابلو، جودیت برهنه با شمشیر بر بالین هولوفرن جنگجو که در خواب است، ایستاده و میخواهد سر او را از تن جدا کند.
انی لو برون، نویسندهی کتاب «ساد: یک ورطهی ناگهانی» که مسئولیت برگزاری این نمایشگاه را به عهده دارد، دربارهی اهداف این نمایشگاه به بیبیسی میگوید: «این نمایشگاه تاثیر انقلابی نوشتههای ساد را هدف قرار داده است. یکی از اهداف این نمایشگاه، این است که ضمن معرفی تأثیر ساد و اندیشههای او در دوران معاصر، جایگاه و اهمیت او در قرنهای هیجدهم و نوزدهم و حساسیت شدید او به عصرش را نیز نشان دهد، حساسیتی که باعث طرد و لعنت ساد و اندیشههایش از طرف جامعه شد.»
تمهای اصلی نمایشگاه، درندهخویی میل انسان، انحراف جنسی، افراط، و تخیلات و هوسهای هولناک و عجیب غریب ساد است که در کارهای هنرمندانی چون گویا، رودن، انگر، پیکاسو، ماکس ارنست، هانری ماسون و من ری منعکس شد است.
به گفتهی خانم لو برن، «نمایشگاه ساد نشان میدهد که چگونه هنرمندی مثل ساد توانست با طرح ایدههایی انقلابی و شجاعانه در زمینهی سکس و بدن انسان، اخلاق و مذهب، این جرأت را به هنرمندان و نویسندگان پس از خود ببخشد که آزادانه و بیپروا دربارهی موضوعهایی حرف بزنند که پیش از ساد امکانپذیر نبود.»

گی کوژه وال، مدیر موزهی دورسه نیز در مورد اهمیت این نمایشگاه میگوید: «این نمایشگاه، تکریم تاریخ هنر است و سعی ما این بوده که با نگاهی منصفانه، به عمق آثار ساد و اندیشههایش نفوذ کنیم. پیامی که امروز به واسطهی این نمایشگاه عمیق و پرشکوه به ما میرسد، تصویری از زندگی و تأثیر ساد بر هنر، ادبیات و اندیشه انسانی است.»
با گشت و گذاری در این نمایشگاه و از خلال آثار ارائه شده، به دامنهی عظیم و گستردهی تأثیر ساد بر ادبیات، سینما و هنرهای تجسمی در طول بیش از دو قرن پی میبریم.
سینمای سادیستی
ورودی نمایشگاه ساد، اتاق تاریکی است که از آن مونیتورهای بزرگی آویزان شده که هر کدام کلیپهایی از فیلمهایی را که با الهام از آثار مارکی دوساد ساخته شدهاند و یا درونمایه سادوماژوخیستی دارند، نشان میدهند.
فیلمهایی که برای نمایش در این نمایشگاه انتخاب شدهاند، بیانگر تأثیرپذیری یا تلاش فیلمسازان مختلف از سراسر جهان از اسپانیا گرفته تا بریتانیا و ژاپن برای ورود به دنیای ساد و به تصور کشیدن اندیشههای ویرانکنندهی اوست.
برخیاز فیلمها خیلی سطحی با آثار ساد مواجه شدهاند در حالی که فیلمهایی مثل «سالو» اثر پازولینی که بر مبنای رمان ناتمام «۱۲۰ روز سودوم» ساد ساخته شده، قساوت و ابتذال جمعی و فیلمی مثل «چشمان بدون صورت» ژرژ فرانژو، میل وحشتناک انسان به جنایت را به نمایش گذاشتهاند..

«تام چشم چران» مایکل پاول، دو نسخهی متفاوت از «دکتر جکیل و مستر هاید»، یکی ساختهی ویکتور فلمینگ و دیگری ساختهی روبن مامولیان، «عصر طلا» و «خاطرات یک مستخدم» از ساختههای لوئیس بونوئل و «امپراتوری هوس» ساختهی ناگیسا اوشیما، از فیلمهای انتخابشده برای این بخش است که دارای درونمایههای سادومازوخیستیاند.
«تغییر افق دید بیسابقه»
در بخشی از نمایشگاه با عنوان «تغییر افق دید بیسابقه»، آثار نقاشانی چون دگا، انگر، دورر و مارسل دوشان به نمایش گذاشته شده است.
آنها با الهام از اندیشههای ساد، به بازنمایی بدن انسان بدون در نظر گرفتن تابوها و تقدسها پرداختهاند. چیزی که ساد را از فیلسوفان عهد روشنگری متمایز میکند، این است که او افق دید گذشته را منهدم کرد. برای او تنها میل و شهوت است که هیچ مرزی ندارد و متوقف نمیشود.
قیام علیه خداوند

بخش «بیخدایی مطلق» نمایشگاه ساد، به آثاری اختصاص یافته که درونمایه آتهئیستی و کفرآمیز آثار ساد را دنبال کردهاند از جمله تابلوی «زن لعنتشده» اگوست فین پرین و عکس مشهور «نمازگزار» من ری (۱۹۳۰) که باسن برهنهی زنی در حال سجده را نشان میدهد و یا تابلوی «پنل ماسک برای ریشه جهان» اثر آندره ماسون که تقدسزدایانه و تجسم مادی عالم هستی است.
ساد بر خلاف آتهئیستهای محافظهکار دوران خود به اخلاق و دین شدیدا حمله میکند. هدف او انهدام دستگاه مسیحیت است. برای او تسلیم در برابر خداوند به منزلهی تسلیم در برابر کلیسا و قانون و پذیرش سرکوب میل و شهوت بود. میگفت: «ایدهی خداوند تنها ایدهی نادرستی است که نمیتوانم بر انسان ببخشم.»
نمایش میل، لذت و درد
به اعتقاد خانم انی لوبرن، سادیسم ابداع ساد نبود بلکه کار ساد این بود که آن را به رسمیت شناخت، تبلیغ کرد و به وسیله اروتیسم منحصر بفرد خود، وارد هنر و ادبیات کرد.
در واقع ساد خواهان خلق دوبارهی جهان در هنر و تغییر ماهیت آن بر مبنای میل بود. آثار اگوست رودن، ماکس ارنست، هانس بلمر و آلفرد کوبین، بیانگر میل و ایدههای لذتجویانه همراه با درد مارکی دو ساد است.
حتی عناوین برخی از این آثار بیانگر رابطه بین لذت و درد بود یعنی همان چیزی که ژان دومینیک انگر و دلاکروا در بازخوانی تاریخ و یا آثار ارسطو، دانته و شکسپیر جستجو میکردند. بارزترین شکل گرایش افراطی ساد را میتوان در تابلوی «مرگ سارداناپال» اثر دلاکروا مشاهده کرد.
شکنجه و خشونت جنسی
بخش مهمی از نمایشگاه ساد به تأثیر ایدههای سادومازوخیستی او و درک او از معنا و مرزهای بدن اختصاص یافته است. در نزد ساد، مرز بین انسانیت و ضد انسانیت و خیر و شر مخدوش است.
ساد، تنها تخیلات و فانتزیهای عجیب و غریب جنسی نداشت بلکه در زندگی واقعیاش هم همانگونه رفتار میکرد که میاندیشید. او گفته است: «تخیلات من همیشه از تواناییهای من فراتر رفته است. من ۱۰۰۰ برابر کارهایی که کردهام را در خواب دیدهام.»

ساد، روسپیهای جوان را در قصر خود حبس کرده و آنها را مورد تجاوز قرار میداد و یا مجبور به تحمل شکنجههای جنسی میکرد. اگرچه خشونت جنسی همیشه و حتی پیش از ساد دستمایهای برای آفرینش هنری بوده (به عنوان نمونه تابلوی «دزدیدن هلن» اثر جووانی باتیستا پیازتا) اما در نقاشیهای هنرمندان بعد از ساد مثل پل سزان، دگا، پیکاسو و هنری فوسلی، از قالب اسطورهایشان رها شده و شکل زمینیتر، عریانتر و بیرحمانهتری پیدا میکند. تابلوی «آدم ربایی» پل سزان (۱۸۶۷) که روایت مدرن او از اساطیر یونانی و داستان آدمربایی زئوس است و تابلوی «تجاوز به زنان سابین» اثر پیکاسو که روایت مدرن و کوبیستی پیکاسو از افسانهی تجاوز جنگجویان رومی به زنان سابینی است، بیانگر چنین گرایشی است.
تابلوی «آدمکش مورد تهدید»(۱۹۲۷) اثر رنه مگریت و آثار ایو تانگوی (هنرمند سورئالیست فرانسوی) نیز بیانگر دلبستگی سورئالیستها به خشونت و جنایتهای سادیستی است.
ساد و پورنوگرافی
در سالن بسیار تاریکی با عنوان «کابینهی انحراف»، تصاویر پورنوگرافیک که با الهام از افکار ساد خلق شده و در مورد آزاردهنده بودن تماشای آنها از قبل به بازدید کنندگان هشدار داده شده، به تماشا گذاشته شده است.
عکسی از زنی نیمه برهنه که صورتش با قفل و زنجیر پوشیده شده و استریسکی برای جلد کتاب «فلسفه اتاق خواب» مارکی دوساد که در ۱۹۴۳ منتشر شد طراحی کرد، از جملهی این آثار است.
نقاشی اروتیک «خواب» (۱۸۶۶) اثر گوستاو کوربه که دو زن جوان را نشان میدهد که بعد از آمیزش جنسی، برهنه روی تخت در آغوش هم به خواب رفتهاند، یکی از جسورانهترین تصاویر قرن نوزدهم است که موضوع همجنسخواهی زنانه را به شکل آشکاری مطرح کرده است.
نقاشیهای ژان ژاک لگو از آلتهای تناسلی مرد و زن و عکسها و نقاشیهایی از هنرمندانی گمنام که صحنههای آمیزش جنسی را بیپروا تصویر کردهاند، بخش دیگری از آثار به نمایش درآمده در این بخشاند.
هیولاها و تصاویر گروتسک

در بخش دیگری از نمایشگاه ساد، آثار گروتسک برخی هنرمندان با تصاویر هیولاها و موجودات فراطبیعی و عجیبالخلقه به نمایش گذاشته شده. غریبترین آنها نقاشیهای فوسلی و مجسمههای ژان بنو، مجسمهساز سوررئالیست کانادایی است با مجسمههایی ترسناک (مادمازل عقاب و بولداگ) که مستقیما از آثار کابوسگونهی ساد الهام گرفته شدهاند.
تابلوی «مخلوق اسطورهای» (۱۹۰۴) اثر آلفرد کوبین، نقاش و طراح اکسپرسیونیست اتریشی، حیوانی خیالی شبیه گرگ را در فضایی تاریک و هولناک تصویر کرده است.
تابلوی «کنیبال» از فرانسیس گویا نیز آدمخوارانی را نشان میدهد که قربانیان خود را برای سلاخی و خوردن آماده کردهاند.
در نمایشگاه ساد همچنین برخی از دستنوشتهها و نسخههای اولیهی کتابهای این نویسنده از جمله «ژوستین»، «داستان ژولیت»، «فلسفهی اتاق خواب» و «۱۲۰ روز سودوم»، در معرض دید عموم قرار گرفتهاند.
نمایشگاه ساد، نمایشگاهی معمولی نیست که از دیدن تصاویر آن بتوان لذت برد بلکه نمایشگاهی از خون، درد، شکنجه، جنازهها و بدنهای سلاخیشده، تصاویر پورنوگرافیک سادومازوخیستی، هیولاها و کابوسهاست.
منبع: (اینجا)
هنرمند پریشان محلههای «بدنام»
هانری دو تولوز لوترک، با زندگی شگفتانگیز و آثار برجستهاش، یکی از بزرگترین هنرمندان «آخر قرن» است که آغاز هنر مدرن را نوید داد.

زندگی پرفراز و نشیب لوترک بیگمان در محبوبیت امروز این هنرمند تأثیر زیادی داشته است. در پاریس دوران «عصر زیبا»، زنان نمایش و کاباره که با او در محلهی مونمارتر حشر و نشر داشتند، نمیدانستند که مرد کوتاهقامت و پریشانی که با شوری سودایی صحنههای زندگی شبانه را نقاشی میکند، به خاندانی اشرافی تعلق دارد.
نام تولوز لوترک با ثبت مظاهر و پدیدههای زندگی مدرن شهری آمیخته شده تا آنجا که خود او نیز به پدیدهای پر معنی در این چرخش بنیادین در تاریخ هنر بدل شده است. او که در سرآغاز «قرن مدرن» قرار گرفته بود، زندگی شبانه و تمام عیش و عشرتهای فریبنده و «گناهان» وسوسهانگیز «پایتخت قرن» را، از الکل و اعتیاد تا قمار و فحشا به روی بوم نقاشی آورد.
این راه را پیش از او نقاشان امپرسیونیست هموار کرده بودند، از ادگار دگا و اوگوست رنوار تا پل گوگن و ونسان ونگوگ. در مرحله پساامپرسیونیسم این نقش را او به عهده گرفت.
اما لوترک که به ویژه در طراحی و ترکیب از دگا میراث برده، به جای «هنر باله» و دنیای اثیری دختران رقصنده به دنیای «گناهآلود» دلقکها و روسپیها علاقه داشت. او از پیشقراولان سنتی است که آن را پس از مرگ او در آغاز قرن بیستم، جسورترین نقاشان پی گرفتند، از پابلو پیکاسو و مودیلیانی تا اگون شیله و...
پایهگذار پوستر مدرن

جستجوگر گوگل روز ۲۴ نوامبر امسال با طرحی به استقبال صدوپنجاهمین زادروز تولوز لوترک رفته است. در این طرح لوترک در کنار پوستر یا باسمهای تبلیغاتی دیده میشود. به راستی هم لوترک را با طرحهای گرافیک زیبا، گویا و پرقدرتی که خلق کرد، باید پدر پوسترنگاری مدرن دانست.
در کارهای گرافیک لوترک، طرح و رنگ و ترکیب چنان هماهنگ و نافذ و گیرا کنار هم قرار گرفتهاند، که بیننده را بیدرنگ جذب میکنند.
هنر گرافیک تا امروز بسا چیزها از لوترک آموخته اما این تنها وجهی فرعی و نه چندان مهم از آفرینش هنری لوترک است. نبوغ بزرگتر او را باید در تابلوهای رنگین و طرحهای قلمی او جست.
در نقاشیهایی که دورانی ویژه را با تمام زیروبمهایش پیش چشم میآورند و طرحهایی موجز و فشرده که با چند خط ظریف دنیایی پر احساس میآفرینند.
از کارهای لوترک مثل موسیقی معصوم و پر احساس اریک ساتی، شعری ناب تراوش میکند که توازن طرح و رنگ و هماهنگی فرمال آنها در کاملترین شکل است.
بهترین کارهای او برخی از آثار دگا را به یاد میآورد، با این تفاوت که پیرمرد موقر و آراسته، این دنیا را با بالرینهای زیبا و فرشتهآسا خلق کرده بود و تولوز لوترک آن را با روسپیان خسته و غمگین آفرید.
اوج هنر لوترک در تصویر دنیای ناامن و پربیم و خطر دختران بار و زنان روسپی است. آنها با اندام رنجور و شکننده در جمع مردان به دام افتادهاند.
تنها در خلوت و تنهایی، دور از حضور و نگاه مزاحم مردان، در آغوش مهربان یکدیگر است که حسی از اطمینان و آسودگی را منتقل میکنند. این گونه کارهای لوترک را میتوان تا امروز از والاترین دستاوردهای هنر فمینیستی دانست.
یک زندگی تراژیک

هانری دو تولوز لوترک در ۲۴ نوامبر ۱۸۶۴ در خانوادهای اشرافی در آلبی در جنوب فرانسه به دنیا آمد. از تولد عوارض فلج اطفال در او آشکار بود و در سالهای کودکی با بیماریهای گوناگون روبرو شد.
در نوجوانی طی دو حادثه پاهای او شکست و رشد بدنی او متوقف شد، تا آنجا که در بهترین سالهای رشد قد او به بیش از یک متر و ۵۲ سانتیمتر نرسید.
از کودکی به نقاشی علاقهمند شد و در طراحی استعدادی شگرف نشان داد. با پشتیبانی خانواده بانفوذ و توانگرش، به کلاسهای بسیار رفت و مربیان فراوان داشت، اما باید گفت که بیشتر هنرمندی «خودآموز» بود.
در هشت سالگی نزد مربی طراحی حیوان و صحنههای شکار آموخت. پس از مهاجرت به پاریس، اولین معلم نقاشی به او گفت: «رسم و نقاشی شما بدک نیست، اما طراحی شما افتضاح است». امروز لوترک یکی از ماهرترین طراحان تمام تاریخ نقاشی شناخته میشود.
در جوانی، شاید به مثابهی طغیان بر تبار اشرافی و نقشی که سرنوشت بیرحم برایش رقم زده بود، به زندگی آشفته و پریشانی در مونمارتر، شمال پاریس، روی آورد، که محلهای «بدنام» شناخته میشد.
به جمع هنرمندان بیسروسامانی پیوست که جز نقاشی سودایی در سر نداشتند. لوترک به ویژه با کارهای گرافیک و طراحی پوسترهای رنگین برای شوها و کابارهها موفقیت زیادی کسب کرد.
افراط در بادهنوشی و هماغوشیهای بی بندوبار، وضعیت سلامتی او را باز هم بدتر کرد. از حوالی سال ۱۸۶۸ به ناهنجاریهای روانی و بیماریهای روحی مانند صرع مبتلا شد.
با وخیم شدن بیماری، مادرش که به او محبت فراوان داشت، به مراقبت از فرزند بیمار پرداخت و او را به آسایشگاههای فراوان فرستاد، که در حال فرزند تأثیر زیادی نداشت.
در آوریل ۱۹۰۱ تولوز لوترک با بدنی ناتوان به پاریس برگشت و به تکمیل برخی از آثار خود همت گماشت. در ۱۵ ژوئیه به توسا رفت و بار دیگر به حملهای دچار شد که او را به کلی زمینگیر کرد.
در ۲۰ اوت همان سال مادرش او را با خود به کاخی در مالرومه برد. در همین کاخ بود که لوترک در ۹ سپتامبر ۱۹۰۱ در کنار والدین خود درگذشت.
زندگی شگفت و پر ماجرای لوترک دستمایهی آثار هنری بسیاری قرار گرفت، که معروفترین آنها رمانی به نام «مولن روژ» نوشته پیر لامور است. از این کتاب دستکم دو ترجمه به زبان فارسی وجود دارد، یکی با ترجمهی هوشنگ پیرنظر و دیگری به ترجمهی سهیل روحانی.

به الهام از رمان یادشده در سال ۱۹۵۲ جان هیوستن فیلم سینمایی «مولن روژ» را کارگردانی کرد. در موزیکالی به همین نام که در سال ۲۰۰۱ به کارگردانی باز لورمان ساخته شد، تولوز لوترک نقشی فرعی دارد که توسط جان لگیزامو ایفا شده است.
در فیلم «نیمهشب در پاریس» (۲۰۱۱) به کارگردانی وودی آلن نیز تولوز لوترک در صحنهای کوتاه ظاهر میشود.
منبع: (اینجا)
زنانی که هیتلر را یاری کردند
کتاب «زنانی که هیتلر را یاری کردند» به نقش زنان در جنایاتی که در جنگ جهانی دوم صورت گرفت میپردازد. نویسنده با استناد به مدارک و اسنادی نویافته تصویر کاملا مردانه رایج از جنگ را زیر سوال میبرد و در پی این سوال است که انگیزههای زنان در جنایات چه بود و چرا بعد از جنگ جهانی دوم کمتر محاکمه شدند.

جنایات جنگ جهانی دوم در تاریخ و روایتها و رمانها عمدتا مردانه تصویر شده است. در دادگاه نورنبرگ یک زن هم در سکوی اتهام ننشست. از ۲۰ زنی که در کار سرپرستی و مراقبت، و در واقع آزار بعضا غیرقابل تصور اسرای زن در اردوگاههای کار هیتلری بودند و پس از جنگ حکم مرگ گریبانشان را گرفت نیز، کمتر نام و نشانی باقی مانده است.
در میان این ۲۰ نفر برای مثال ایرما گرزه را میتوان سراغ گرفت که در اردوگاه آشویتس سگش را به جان اسرای زن میانداخت یا پای زنان حاملهی یهودی را میبست تا جلوی تولد بچهی آنها را بگیرد.
اما تنها این ۲۰ نفر زن در رکاب هیتلر نبودند، بلکه در تهاجم ارتش آلمان نازی به اروپا، آن را دهها هزار زن داوطلبانه یا به صورت فراخواندهشده در هیئت پرستار و منشی و ماشیننویس، سربازان نوجوان، مربی پرورشی، «بازرس نژادی»، مددیار روانی برای آلمانیهایی که در مناطق اشغالی اسکان داده میشدند یا ... همراهی میکردند.
بسیاری از این زنان در شراکت در جنگ شانس ارتقای اجتماعی خود را میدیدند. برای عدهای از آنها هم، این شراکت مفری بود برای رهایی از محیط بسته خانه و تجربهای از ماجراجویی.
کتاب «زنانی که هیتلر را یاری کردند» که اخیرا به آلمانی هم ترجمه شده روایتی است از رفتار و سیر و سلوک این زنان. این کتاب ابتدا با نام «الهگان انتقام هیتلر» (Hitlers Furies) به انگلیسی منتشر شد.
اسنادی تازهیافته
خانم وندی لاور (Wendy Lower)، تاریخدان آمریکایی زمانی به نوشتن این کتاب ترغیب میشود که پس از فروپاشی شوروی به اسناد دستنخوردهای در جعبههایی سر بسته در ۱۲۰ کیلومتری کیف، پایتخت اوکراین برمیخورد. این جعبهها مربوط به آرشیو اسناد ارتش هیتلری در منطقه شیتومیر بودهاند، منطقهای در اوکراین که مرکز فرماندهی و ستادی ارتش نازی بود.
در فاصلهی میان ۱۹۴۳تا ۱۹۴۴، وقتی که ارتش آلمان در برابر حملات ارتش سرخ شوروی مجبور به عقبنشینی از شیتومیر بوده، کمتر فرصت و امکان پیدا میکند که آرشیو یادشده را از بین ببرد. سربازان شوروی هم اسناد این آرشیو را بدون بررسی و طبقهبندی در جعبه کرده و در جایی انبار میکنند.
خانم لاور اولین کسی بود که بعد از فروپاشی شوروی به سراغ این اسناد رفت و در آنها به مجموعهی بزرگی از اسامی، گزارش، پروتکل بازجویی، عکس و فیلم و نیز فهرستی از نام زنان دستاندرکار جنایات ارتش برخورد. این اسناد انگیزهای شدند که لاور به آرشیوهای اتریش و آلمان و شوروی سابق هم سر بزند و در آنها به جستجوی نام سایر زنانی برود که ارتش هیتلری را در جنایاتش یاری دادند یا خود عامل آن شدند.
لاور در کتاب خود که یک سوم آن را فهرست منابع و ماخذ تشکیل میدهد، میکوشد نقبی به انگیزهها و دلایل حضور ۵۰۰ هزار زن آلمانی بیندازد که در سالهای جنگ جهانی دوم داوطلبانه یا در چارچوب «انجام وظیفه ملی» همراه با ارتش نازی به شرق اروپا رفتند و شاهد و ناظر جنایاتهای این ارتش و نهادهای امنیتی آلمان نازی شدند یا خود عامل این جنایات.
گفتنی است که به خاطر حضور بیشتر مردان در جبههها زنان در مراکز امنیتی و انتظامی خود آلمان، مانند گشتاپو نیز تا ۴۰ درصد مشاغل مدیریتی را در اختیار خود داشتند.
واکنش سهگانه زنان به جنایات جنگ
لاور دربارهی زنانی که به جبهه رفتند، مینویسد: «آنها به زودی دریافتند که جنگ مورد نظر هیتلر، جنگی برای نابودی و نسلکشی است. درک این واقعیت برای بسیاری از این زنان شوکآور بود، زیرا در دورههای تحصیل و آموزش خود نه خشونتورزی و نه واکنش نسبت به خشونت را یاد نگرفته بودند.»
لاور سپس به واکنش زنان به واقعیت جنگ میپردازد و آنها را به سه دسته تقسیم میکند: «بخشی تنها در مقام ناظر و شاهد ایستادند، بخشی همدست شدند و بخشی هم خود آمر و عامل جنایت.»
او به هر کدام از این دسته یک فصل کتاب را اختصاص داده است. در بخش مربوط به همدستان با آوردن نمونهای از قول یکی از دستیاران زن در بخش اداری مربوط به نابودسازی شماری از اسرا، برای خواننده روشنتر میشود که نقش این گروه در جنایات چه ابعادی داشته: «در اتاق جنبی ما برای مثال صد پرونده انبار شده بود که از آن میان، ۵۰ نفر باید به کام مرگ فرستاده میشدند. این که این قرعه به نام چه کسی بیافتد عمدتا به ما مربوط میشد که کدام پرونده را برداریم و چگونه روی آن کار کنیم.»

کتاب برای نمونه به زندگینامه و کارنامهی ۱۳ زنی که خود عملا درگیر جنایات جنگ شدند پرداخته و با زدن نقب به زندگی آنها کوشیده است هم انگیزههای این زنان را دریابد و هم به این سوال پاسخ دهد که چرا بعد از جنگ آنها به ندرت محاکمه و مجازات شدند.
به نوشتهی لاور هولوکاست یک پدیده دو بعدی بود: قتل عام یهودیان و در عین حال آلمانیزهکردن محل سکونت آنها. تنها در اردوگاههای مرگ نبود که این روند جاری شد، بلکه در هر شهر و ده و خیابانی میشد اثری از هر دو جنبه هولوکاست یافت و زنان در موارد زیادی از این جنایات یا شاهد و ناظرند یا دستاندرکار.
لیزولت مایر، یکی از ۱۳ زنی است که کتاب به کارنامهی او در جنگ میپردازد. او که دورهی کارآموزی فروشندگی را پشت سر دارد، در ۱۹ سالگی داوطلبانه به جبهه میرود و در بلاروس عاشق کمیسر آلمانی آن منطقه میشود. خود او بعدا در طراحی قتلهای دستهجمعی و حتی در اجرای آنها نقشی محوری پیدا میکند.
یوهانا آلتفاتر هم یک منشی است که در ۲۲ سالگی به جبهه در منطقهای در مرز اوکراین و لهستان میرود؛ به شهر ولود میر، شهری با امکانات صنعتی و مخابراتی و از این رو مهم برای ارتش نازی. بسیاری از یهودیان کار اجباری در این شهر را مفری برای رهایی از اتاقهای گاز میدانستند. اما سال ۱۹۴۲ کمیسر این شهر نیز حکم گرفت که یهودیان اسیر را از بین ببرد. کتاب با استناد به اسناد شرح میدهد که چگونه آلتفاتر به گونهای خونسردانه در کار کشتن بچههای یهودی اسیر بوده: با آبنبات بچهها را به سوی خود میکشید و بعد جلوی والدین آنها تیری در سرشان خالی میکرد.
ارنا پری، همسر یکی از افسران نازی که خود نیز صاحب فرزند بوده، شخصا ۶ کودک یهودی را با شلیک تیر به گونه آنها کشته است. او قبل از جنایت به قربانیان غذا میداده است! شوهرش نیز درجنایاتی بیشتر شریک بوده است.
«اجاری در کار نبود»
لاور سرنوشت ۱۳ زن را بعد از جنگ نیز دنبال کرده و به این نتیجه رسیده که اکثر آنها از تعقیب قضایی مصون ماندهاند. به نوشتهی وی کارنامهی زنان حاضر در جبهه بیشتر در متن و بطن خبرهای پرسر و صدای راست و دروغ پیرامون تجاوزاتی که نیروهای متفقین به هنگام عقبنشاندن ارتش هیتلری علیه زنان آلمانی انجام دادند، گم شد.
تنها در مورد زن منشی، یوهانا آلتفاتر دادگاهی برگزار میشود، اما برایش حکم تبرئه صادر میکنند چون شواهد «ناکافی» بوده است. در اتریش هم کسی دنبال محاکمهی زنان یادشده را نمیگیرد.
ارنا پری که بعد از جنگ مقیم آلمان شرقی میشود سال ۱۹۶۱ همراه با شوهرش کشف هویت و کارنامه میشود. برای شوهر اعدام میبرند و برای ارنا حکم ابد صادر میشود. ارنا در دفاع از خود در دادگاه گفته است که نمیخواستم چیزی از مردان کم داشته باشم.
بعد از فروریختن دیوار برلین نیز حکم ارنا پری دوباره تایید میشود، اما سه سال بعد به گونهای غیرمترقبه آزادش میکنند. او تا سال ۲۰۰۰ که فوت کرد تحت حمایت یک سازمان راستگرای افراطی و کمکهای مالی دختر هاینریش هیملر، مقام ارشد رژیم هیتلری قرار داشت.
لاور در جایی از کتاب تأکید میکند: «زنان حاضر در مناطق اشغالی الزامی به کشتن نداشتند و امتناع آنها مجازاتی در پی نداشت. تنها کمک احتمالی آنها به قربانیان بود که جرم به حساب میآمد. با این همه زنانی که در این کتاب به واکاوی پروندههای آنها پرداختهام داوطلبانه و بعضا با شور و شوق به کار کشتن مشغول شدهاند.»
در فصل آخر کتاب نویسنده به دنبال پاسخ این پرسش است که چرا زنان که معمولا حضورشان تلطیفکنندهی فضاهای خشونتزده و جان گرفتن احساسهای معطوف به رحم و شفقت است، در جنگ جهانی دوم تا این حد به جنایت آلوده میشوند. گرچه زنانی که در این جنایات شریک بودند کمتر خود در این باره صحبت کردهاند، اما همان حرفهای مختصری که زده شده نشاندهندهی عمق تأثیرگذاری تبلیغات فاشیستی حتی بر ذهن و روحیات و احساسات زنان است. تزریق ایدئولوژی نازی بسیاری از این زنان را نسبت به سرنوشت قربانیان بیتفاوت کرده و بسیاری از هنجارهای اخلاقی و انسانی را در ذهن آنها شکسته بود.
این زنان صرفا به طبقه یا گروه اجتماعی خاصی هم تعلق ندارند، هم برخاستگان از طبقه کارگر و اقشار فرودست را در میان آنها میتوان دید و هم وابستگان به قشر مرفه و بسیار مرفه جامعه، هم کمسواد و هم تحصیلکرده و دانشگاه رفته. به لحاظ سنی همه آنها البته ۱۸ تا سی سال سن دارند و ماجراجویی و خشونتورزی در محیطی آلوده به تبلیغات فاشیستی و نژادپرستانه و مملو از خون و خشونت برایشان عادی میشود.
هنوز هم شاید دربارهی انگیزههای زنان کتاب لاور در جنایاتی که مرتکب شدند جای تحقیق و بحث بسیاری باقی باشد، اما کتاب در ارائه تصویری دقیق از نقش زنان در جنگی که تا کنون کاملا مردانه به شمار میآمد و تأثیری که ایدئولوژی معطوف به تفکیک انسانها به برتر و پستتر بر ذهن و رفتار «برترها» ار هر جنسیتی میگذارد، تا حدود زیادی موفق است.
کتاب لاور تصویر ما را از هولوکاست و سایر جنایات هولناک جنگ جهانی دوم بیش از پیش تکمیل میکند و شاید توضیح اولیهای باشد برای این واقعیت که چرا زنان و دخترانی از گروههای مختلف اجتماعی در غرب و شرق برغم جنایات گروههایی مانند داعش ابایی در پیوستن به آنها ندارند.
منبع: (اینجا)



