تبليغاتX
قوقولی قوقو

هر آن‏چه که می‏پنداشتم و می‏نگاشتم همه باطل بود. پس بدرود تا سلامی دیگر...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 2:51 |

به یاد دوست مادرم بانو «و» که در خانه‏ی سالمندان زندگی را وداع گفت...

 

منو حس غریب حس غریب اندوه در اصرار مادر که ساکن خانهی سالمندان شود. ...و خانه‏ی سالمندان همه تخت بود و بر هر تختی دفترچه‏‏ای نانوشته یا که کتابی ناخوانده. خانه‏ی سالمندان خانه‏ی سالمندان همه دیوار تبله شده بود و بوی نا بود و بوی بی‏مهری بود و بوی مرگ. خانه‏ی سالمندان همه گیس‏ها سپید بود و زندگی چروک بود و دیوارها خاکستری بود و عشق پیر بود و عشق در بستر در بستر بود. خانه‏ی سالمندان همه درد بود و آه بود و آلزایمر بود. خانه‏ی سالمندان همه چشم‏ها بی‏سو بود و پر از دل‏های شکسته بود و دست‏ها جز از برای قسمت‏کردن قسمت‏کردن دراز نبود. آسمان خانه‏ی سالمندان همه ابر بود و باران نبود و ساقه‏ی گندم نبود و برکت نیز. سراسر دیار من دیار من همه فراموشی بود و بی‏هویتی. ریشه‏های کودکی دیار من همه سالمندند و سالمندان همه در خانه‏ی سالمندان سال‏های عمرشان را در کوچه پس‏کوچه‏های خاطراتشان دوره‏گردی می‏کنند و رفتگان را مرور می‏کنند و ماندگان را دعا! و روزها و ماه‏ها ی پس و پشت را خط می‏زنند. خانه‏ی سالمندان همه در انتظارند. آخ که ویران چه ویرانم من امشب...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 3:14 |

تو بهار را دوست داری، من پاییز را،

اگر تو چند گام به جلو بیایی و

من چند گام عقب بنشینم،

در تابستان گرم و بلند به‌هم می‌رسیم.

شاندز پتوفی

 

برخیز و گامی بردار...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 2:27 |

ماه نیز در امان نیست انگار...

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 0:25 |

به یاد توپ‏های قل‏قلی و  عروسک‏های پارچه‏یی و قلک‏های شکسته و رویاهای کودکی و «دویدم و دویدم»ها و دور شدن‏ها و  نرسیدن‏ها...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 16:18 |

نمی‏دانیم چرا فکر می‏کردیم گرمسار اهل سمنان است و به غلط رخت پهلوانی بر تن سمنان می‏کردیم و زورچپان دور گود می‏چرخاندیم و دوستان بی‏خبرتر از ما هم یا مثل ما اطلاعاتشان نم‏زار شده بود و یا اصلا نمی‏خواندند که ما چه عرضه می‏کنیم و یا رعایت حال ما را می‏کردند و ما را هشدار نمی‏دادند که گرمسار سمنانی نیست...

باری به هر جهت نیامدیم که غر بزنیم و  شکوایه آغاز کنیم و طول و عرض زندگی‏امان را تخمین بزنیم و خودشیرینی کنیم و بگوییم گوشه‏ی نظری هم به ما کنید که نظرکرده فراوان است و نظربازی کار ما نیست... خواستیم از سر دل‏زدگی و «حرمت‏شکنی» این خانه را ترک کنیم و برویم و گم بشویم و جای دیگر ساکن شویم و «کلون» خانه‏امان را بیندازیم که ندا درآمد: مگر جماعتی گرمسار را مشت نکردند و نگفتند: برو! و مگر گرمسار غنچه‏لب و سینه‏سپر و گالن به‏دست ندا درنداد ما که می‏خواستیم نفت را سر سفره‏هاتان بیاریم، بذاریم بریم؟ و مشت‏ها باز شدند و کف زدند. و بدین‏ترتیب قبله‏ی عالم که همواره سلامت و سایه‏اشان مستدام ما را مجاب‏ کردند صحنه را ترک نکنیم. تصدقشان بروم لابد خوف یتیم‏شدن دولت و دربه‏در ماندن ملت را داشتند...

جسارتا ما نیز شیرجه می‏زنیم این‏همه مهربانی قلمبه‏شده را و آن‏همه پایمردی را و می‏مانیم و گاه قوقولی قوقو را آواز می‏شویم و گاه جیرجیرک را جیرجیر می‏کنیم و «حرمت‏شکن» حریم‏امان که ما را به هیچ گرفت نیز به هیچ می‏گیریم و منکر می‏شویم و لبخند می‏زنیم به فردایی که در راه است...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:25 |

خيلي ها، دزدي کتاب را دزدي نمي دانند. بعضي ها فکر مي کنند دزدي کالاي فرهنگي با از ديوار مردم بالا رفتن فرق مي کند. در ايجاد اين تفکر اما خود کتابفروش ها و غرفه داران هم تاثير گذاشته اند. اگر در نمايشگاه کتاب، غرفه داري متوجه دزدي کتاب شود و کسي که کتاب را برداشته است، ببيند، تنها کاري که مي تواند بکند پس گرفتن کتاب هاست. البته دلايل آ نها براي عدم برخورد قاطعانه منطقي است. يکي از مسوولان غرفه انتشارات ققنوس در نمايشگاه کتاب مي گويد؛ آنهايي که کتاب مي دزدند هميشه در وقت هايي اين کار را مي کنند که غرفه ها شلوغ است و جمعيت زيادي جلوي آ ن ايستاده. در اين شرايط اگر ما کسي را ببينيم که کتاب برمي دارد و بخواهيم با او برخورد کنيم و وقت زيادي براي اين کار بگذاريم، مجبوريم از غرفه غافل شويم و همين مساله باعث مي شود تعداد ديگري از کتاب هايمان هم سرقت شود. اين طور مواقع فقط برايمان مهم است که کتاب را پس بگيريم.

وقتي مي پرسم تا به حال شده با کسي درگيري فيزيکي پيدا کنند، پاسخ جالبي مي دهد؛ وقتي ما کار فرهنگي مي کنيم، نمي توانيم برويم سراغ کسي که کتاب را دزديده و او را کتک بزنيم. فکر مي کنم اين برخورد در شأن يک فضاي فرهنگي نباشد. به همين خاطر است که وقتي دزد را گير مي اندازيم، فقط کتاب را از او پس مي گيريم و بعد مي گذاريم برود.

اينجا اين مساله مطرح مي شود که دزدهاي کتاب چند دسته هستند؟ يک عده کساني هستند که مخاطب ادبيات و کتابند و کتاب را براي خودشان و خواندن مي دزدند. اما يک عده آنهايي هستند که نمايشگاه کتاب برايشان محل کاسبي شده است. برخي افراد با سوءاستفاده از شلوغي نمايشگاه کتاب مي دزدند و بعد از نمايشگاه آنها را با قيمتي پايين تر در بازار مي فروشند. برخورد کتابفروش ها و غرفه داران با اين افراد جالب است. غرفه نشر نيلوفر هميشه يکي از شلوغ ترين غرفه ها در نمايشگاه است. يکي از مسوولان اين غرفه که به سختگيري بين همکارانش معروف است، مي گويد؛ گاهي وقت ها پيش آمده که کسي جلوي چشمم کتاب دزديده و من ديده ام، ولي مطمئن بودم که اين فرد همين امشب مي نشيند و اين کتاب را مي خواند، اين طور مواقع قضاوت و برخورد خيلي سخت مي شود. نمي توان با کساني که از سر نياز و علاقه به مطالعه، کتاب مي دزدند مثل کساني برخورد کرد که دزدي کتاب شغل شان است، تشخيص دادن اين افراد از همديگر هم کار سختي است. به همين دليل يک وقت هايي پيش آمده که از نظر رواني نتوانسته ايم با کسي برخورد کنيم چون طرف مخاطب جدي ادبيات است و اين افراد با دزد فرق مي کنند.

با ناشران ديگر که صحبت مي کنم، اين مساله پررنگ تر مي شود. سرانه پايين مطالعه بين ايرانيان باعث شده خيلي ها در مقابل مخاطبان جدي ادبيات که کتاب برمي دارند، با مشکل روبه رو شوند. خيلي ها مي گويند اگر بدانند شخصي کتاب را براي خواندن مي دزدد نه فروختن، با او برخورد نمي کنند و تعدادي از ناشران هم خود کتاب را در اين تصميم گيري مهم مي دانند. محمد ش. يکي از ناشران معتبر در اين باره حرف جالبي مي زند. او مي گويد؛ وقتي مي بينم يک جوان از غرفه ام کتاب شعر لاغري را برمي دارد نمي توانم کتاب را از او پس بگيرم. فرض بر اين است که کسي که کتاب را مي دزدد، پول خريد آن را ندارد و وقتي شخص به جاي دزديدن کتابي نفيس، در راستاي علاقه اش کتابي را مي دزدد، با او برخورد نمي کنم.

او خاطراتي هم از کتابفروشي اش تعريف مي کند؛ بارها و بارها پيش آمده که جوان هايي آمده اند و من متوجه شدم که مي خواهند کتاب بدزدند. با ديدن آنها ياد جواني خودم مي افتادم که پول نداشتم ولي دوست داشتم کتابي را بخوانم. حالا که در موقعيت يک ناشر قرار گرفته ام، در مقابل اين دسته از آدم ها سختگيري نمي کنم. اما با آنها که براي فروش کتاب مي دزدند برخورد جدي مي کنم. يکي از راه هايي که ناشران براي مقابله با اين افراد در نظر گرفته اند، نحوه چيدمان کتاب ها در غرفه و تهيه ويترين است. اما اين راه حل قابل تعميم به همه نيست. متراژ پايين غرفه ها يکي از مشکلاتي است که بر سر اين راه وجود دارد. از طرف ديگر ناشران بسياري معتقدند که مردم بايد بتوانند کتاب را تورق کنند و با آن در تماس باشند به همين خاطر ناشران ترجيح مي دهند با وجود اينکه مي دانند کتاب ها در اين صورت دزديده مي شوند، امکان ارتباط مخاطبان با کتاب را نگيرند. در اين بين نقش مردم در کمک به دزدي کتاب را نمي توان ناديده گرفت. هنگامي که مشغول تهيه اين گزارش بودم، با هماهنگي مسوولان بعضي غرفه ها، جلوي چشم مردم کتابي را برمي داشتم، اما خيلي ها با وجود اينکه شاهد اين حرکت بودند، برخوردي نمي کردند. يکي از مسوولان غرفه نشر نيلوفر در اين باره مي گويد؛ متاسفانه خيلي از مردم جلوي غرفه فقط جاي کسي که جلوي چشم شان کتابي را دزديده، پر مي کنند. يک بار که به يکي از آنها گفتم چرا وقتي غرفه دارها حواس شان نيست و شما مي بينيد، کاري نمي کنيد، حرفي زد که برايم عجيب بود، گفت حالا يک نفر چهارتا کتاب بدزدد، دنيا به آخر مي رسد؟ اين يعني هيچ کس دزدي کتاب را دزدي نمي داند.

به نظر مي رسد هيچ راه حلي براي مقابله با اين پديده وجود ندارد، همان طور که اکثر ناشران دزديده شدن کتاب هايشان را جزيي از نمايشگاه کتاب مي دانند و راه حلي براي اين مشکل متصور نيستند. با مقايسه اين وضعيت در ايران با نمايشگاه هاي کتابي که در کشورهاي پيشرفته برگزار مي شود، بايد ديد در آينده با پيشرفت تکنولوژي در ايران آيا راهي براي جلوگيري از اين اتفاق پيدا مي شود يا خير.  
منبع: روزنامه اعتماد ـ مریم مهتدی

 

پی‏نوشت: تا به حال فکر می‏کردیم چه‏ زرنگیم ما! نگو دوستان می‏دیدند و به رخ نمی‏کشیدند. شرمنده اما مطلب فوق‏الذکر نه تنها راه توبه را برای ما هموار نکرد بلکه مشوق ما  نیز شد. جانمی جان... دل ما لک زده برای کتاب بلندکردن و دزدیدن و دررفتن...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:39 |

باران شره می‏کند تو گویی دل‏تنگ زمین است. و زمین آزرده‏خاطر می‏شود از علف‏های هرزی که کوچک‏اند و مدام بزرگ و بزرگ‏تر می‏شوند. و دل من چه‏قدر رنگین‏کمان بعداز باران می‏خواهد و صدایی که به من بگوید همه‏چیز به‏راه است...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:21 |

جشن نوروز با بیست‏ودو روز تأخیر در کراکوف لهستان برگزار می‏شود. و دانش‏جویان فارسی‏زبان لهستانی در آمد و شد این جشن از هفت‏سین می‏گویند و تخت جمشید را با نور و پرده ‏به تصویر می‏کشند. و موسیقی ایرانی می‏شنوند و آواز ایرانی را هم‏صدا می‏شوند. و آجیل تعارف هم می‏کنند. و حافظ را می‏خوانند و نوروز را تبریک می‏گویند. و من دل‏ام غنج می‏رود از این‏همه کلمات فارسی ...

و در این پرسه‏ی نوروزی کسی غیبت دارد و غیبت او موجه است. او مارک اسموژینسکی دکترا در زبان و ادبیات فارسی و مترجم اشعار «شیمبورسکا» به فارسی و مترجم سی‏ودو غزل مولانا به لهستانی و استاد دانشگاه «یاگلونی» در کراکوف است. و فارسی را خوب بلد است. و شمس را و ابن‏البلخ را و تذکره‏اولیاء را و رودکی سمرقندی را و سبک خراسانی در شعر فارسی را و خواجو کرمانی را و عین‏القضات همدانی را و فخرالدین عراقی را و ... و ... را خوب می‏شناسد. و اصفهان را و شیراز و یزد را و ایران را دوست دارد... ایران اما مهر خود را از او دریغ کرد...

و همسرش دخت ایران و ایرانی‏تبار است. و لیسانس در ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دارد و استاد زبان فارسی در دانشگاه «یاگلونی» است. و پسرشان که هفت سال دارد و شیرین است چون عسل...

و من هر شب سجاده‏یی می‏بینم که پهن است و دخت ایران را می‏بینم که پیشانی بر مهر دارد و هر قطره‏ی اشک‏اش دعا می‏شود و آیه می‏شود و غزلی عاشقانه می‏شود تا همسر برخیزد و بایستد. و مارک اسموژینسکی ایران را دوست دارد. ایران اما مهر خود را از او دریغ می‏کند...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 18:17 |

نیمه‌شب بهار است و خیابان است و هیاهوی روز نیست و پارک است و کودکی نیست و بادکنکی نیست که ترکیده شود. پارک اما تاب دارد و من بر تاب نشسته‌ام و کودکی تمام آدم‌بزرگ‌ها را «تاب تاب عباسی خدا مرا نندازی» می‌خوانم. و به‌جای تمام آدم‌بزرگ‌هایی که بادکنک‌اشان در کودکی ترکید در دل می‌گریم. روی تاب نشسته‌ام و پشت به ماه دارم. و تاب می‌خورم و بالا می‌روم و پایین می‌آیم. و تاب را محکم نشسته‌‌ام مبادا که پرت شوم و ماه خنده‌اش بگیرد...

و من می‌گذارم کلمات باد شوند. و من«دو» می‌شوم و «ر» می‌شوم و «می» «فا» «سل» «لا» «سی» می‌شوم و زندگی‌ را می‌نوازم تا باد به رقص آید. و رقص باد و عطر بنفشه و غوغای شادی پایان تمامی نیمه‌شب‌های بهار است...

و حالا من تتمه‌ی گرمای وجودم را در ساکی می‌ریزم و هم‌ساز می‌شوم و  هم‌راه می‌شوم و می‌روم تا نارنج‌ستانی دیگر... و من سعی خواهم کرد نیندیشم به طعم گس نارنج‌‌ در پس سرمایی که تلخ شد...

 

 

+ نوشته شده توسط رها دلدار در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 17:27 |