نه ندارد! نه دیگر ندارد سامان این واماندهدل ویرانشدهی پاپسکشیدهی جامانده که نوبت، نوبت خاموشیهای پیدرپی است باز و نوبت دار است مدام و درخت نیست و حلقهی طناب است و دمپایی جفتشده بر چهارپایه است و کرور کرور مامور است و خفقان است و هراس است و زندگی نیست اصلا و مرگ است و از این شاخه به آن شاخه پریدن است اینروزها و شبهای دیگر و چه اندازه کجوکوله است و بیریخت است و خوشقواره نیست و بدشکل است و خندان نیست و عبوس است چهرهی دین و رخت و لباس این دنیا و دللرزههای آن دنیا...
وه که چه ویران! چه ویرانم این لحظات را و پس و پشت روزها و شبهای باقی را و حالا تو از عشق بگو هی و هی و هی...

با من دیگر از عشق نگو...

وقت و بیوقت که قصه ببافی و توی بیخوابیهای شبانه سوار بر شاهپرک خیال تا تمام قلههای کشفناشدنی واقعیت بپری و گاه بارقهی کوچکی از واقعیت یا آن چیزی را که میتوانست واقعیت تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصههای ذهنات (قصههایی که بخشی از آنها تنها در ذهنت نوشته شده یا میشوند) غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظهیی، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده میشوی و به نوشتهات که برگردی میبینی نه قصه است به روال آنچه آموختهیی و نه طبق تعریفهای قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویتبخشیدنش نامی خودساخته بر آن میگذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است. گزارش˚قصه.
گزارش˚قصهی 1/سینهی سهراب/فرخنده حاجیزاده
گزارش˚قصهی 2 /زن عجم يا تي آن تي
انتشارات ویستار، 1380
نیست خندهدار اصلا وقتی دروازهبان شدم فوتبال یکدوجین دخترکان و پسرکان «کار» را جمعه صبح وقتی ایستاد باران از ریزش و گل خوردم یکی فقط... گفتم این را تا بسوزد دلتان از کیفی که بردم و بردیم روز جمعه از شیطنتها و خندهها و جرزدنها و پشت پازدن بیهیچ ملاحظهیی بیداور که داور اگر بود سوت بود و کارتهای زرد و قرمز بود و توبیخ بود و اخراج بود و چشمغره بود و لولهی اگزوز بود نهایتا؛ و دعوا بود و قهر بود و آشتی نبود و صلح نیز؛ و میماسید خنده بر لب و رخ من و گروه و لوچهی صبح جمعه...

عکس تزیینی نیست
اتفاق افتاد یکی از همین روزهای بیبر و بیبار و بیتوشه وقتی که کوتاه بود و خوشآهنگ بود گامهایام و کلاهی و کولهیی و بیغم لابد میکردم گز خیابانی را که هی و هی کش میآمد بیجهت و قدمهایام داشت هارمونی انگار و همآهنگ بود با ریتم و ملودی کاست «واکمن»ی که داشتم در گوش و یک پایام آسمان را خوشدل بود و دیگر پایام خوش داشت زمین خشک را بهنظرم... تو گویی زمین را میرفتم آسمان و میآمدم آسمان را زمین و گاه جابهجا، آسمان میشد زمین و زمین میشد آسمان و از این بازی سرنمیآوردم هیچ؛ و حواسام نیز نبود اصلا و پرسه میزد نمیدانم کجا...
و من انسانهای پیچ در پیچ را رد میکردم و نبود گریزی و سپرده بودم دل به این نردبامی که نداشت انتهایی تا ببرد هر جا که خواست مرا و گیج بودم و منگ بودم این بازی را ساعتها که نشست بر شانهام دستی از پشت سر و درآمد که: ـ خانم خیلی ماهی!
تا برگرداندم سر را عبور کرد و گذشت و رفت آن مرد...
