<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اتوبوس </title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/</link>
<description>ایستگاه دوم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 17:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>«مارک اسموژنسکی» را از دست دادیم و چه حیف... </title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;«مارک اسموژنسکی» را از دست دادیم و چه حیف... عنوان مطلبی است که توسط خانم پیرایه یغمایی تنظیم و در «نیمروز» ستون «بشنو این نی...»&lt;FONT color=#000000&gt; (&lt;A href=&quot;http://www.nimrooz.com/pdf/14.pdf&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;) نشر یافته است که به دلیل تراکم مطلب، بخشی از آن در زیر انتشار می‌یابد (عکس ها اضافه شده است). بدیهی‌ست خانواده‌ی مارک اسموژنسکی قدردان هستند این‌همه مهربانی را...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 188px; HEIGHT: 261px&quot; height=329 alt=&quot;مارک اسموژنسکی ایران شناس و مترجم لهستانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/900sxs.jpg&quot; width=213 align=right border=0&gt;مارک لهستانی بود اما عاشق پاک‌باخته‌ی ایران.&lt;BR&gt;او عمر پر بار خود را در راه شناخت ادبیات و فرهنگ ایران هزینه کرد و در این راه آثار ماندگاری از خود باقی گذاشت که هریک در جای خود پنجره‌ای است که رو به آفتاب مشرق‌زمین باز میشود از این رو «بشنو این نی» این هفته پیشکش روان زنده‌ی او خواهد شد.&lt;BR&gt;مارک اسموژنسکی Marek smurzynski ‌سال 1954(۱۳۳۳) در شهر «ووج» در لهستان چشم به جهان گشود.&lt;BR&gt;وی با این‌که در سال 1976 مدرک فوق لیسانس زبان ادبیات لهستانی را از دانشگاه زادگاهش دریافت کرده بود، اما عشق به زبان و ادبیات فارسی، او را برانگیخت که بار دیگر دانشجو شود و در سال 1986 دانش‌نامه‌ی فوق‌لیسانس خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه «ورشو» دریافت نماید و «کارکرد الگوهای اساطیری در تعریف مفهوم حرکت در نوشته‌های دکتر علی شریعتی» موضوع پایان‌نامه‌ی خود قرار دهد. جا دارد که بگوییم موضوع پایان‌نامه‌ی مدرک لهستانی او نیز «جریان دگرگونی معنایی ـ زیبایی‌شناختی ترجمه‌های لهستانی اشعار گئورک تراکل (شاعر اتریشی)» بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مارک از سال 1984 تا 1989 به تدریس در انستیتوپژوهش‌های فرهنگی دانشگاه «ووج» (زادگاهش) در کنگره‌ی ادبیات تطبیقی و تألیف مقاله‌هایی در زمینه‌ی فرهنک و ادبیات فارسی مشغول بود، اما در سال 1686 پس‌از دریافت بورس دانشگاه تهران برای دکترای زبان و ادبیات فارسی به ایران آمد و به ادامه‌ی تحصیل پرداخت و «تصحیح انتقادی و بررسی ساختار رمزی سیرالعبادالی‌المعاد سنایی غزنوی» را موضوع پایان‌نامه خود قرار داد. البته پیشتر از این زمان بود که شعر بلند و معروف «صدای پای آب» سهراب سپهری را به لهستانی ترجمه کرده و در سال 1993 در لهستان با نام «Glosy u brzegu wod» به چاپ رسانده بود.&lt;BR&gt;در همین سال‌های دانشکده بود که مهم‌ترین حادثه‌ی زندگی‌اش اتفاق افتاد و مارک با همسر ایرانی‌اش که او هم در دانشگاه تهران در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی (در مقطع فوق‌لیسانس) درس می‌خواند آشنا شد و این آشنایی به عشق پر شور و سپس به ازدواجی عاشقانه انجامید و حاصل آن «الیاس» پسرشان است که اکنون 9 سال دارد.&lt;BR&gt;می‌توان گفت یکی از خوشبختی‌های زیان فارسی برگردان شعرهای «شیمبورسکا شاعر نامدار لهستانی، برنده‌ی نوبل ادبی در سال 1996» توسط مارک اسموژنسکی به همراهی دو شاعر دیگر زنده یاد «شهرام شیدایی» و «چوکا چکاد» بود. چرا که تسلط مارک به زبان و ادبیات لهستانی و فارسی و نیز دانش دو شاعر دیگر، کتابی را به بازار ادبیات هدیه کرد که خواننده با ایمنی و اطمینان بسیار با آن روبرو شد. از این‌رو کتاب «آدم‌ها روی پل»، که در سال 67 توسط نشر مرکز چاپ شد سال بعد به چاپ دوم رسید و سال 83 به چاپ سوم، و سال 84 که در آستانه‌ی چاپ چهارم بود، به دلیل شعر «اندیشیدن» از سیر صعودی خود بازماند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 274px; HEIGHT: 206px&quot; height=188 alt=&quot;مارک اسموژنسکی ایران شناس و مترجم لهستانی و معرف هنر ایرانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/dniirakik.jpg&quot; width=294 align=right border=0&gt;اما کار مارک این ایران‌شناس و ایران‌دوست لهستانی فقط به همین ختم نشد، چرا که او برای معرفی فرهنگ و ادبیات و هنر ایرانی از شعر و موسیقی گرفته تا صنایع دستی و لباس‌های محلی و غذاهای سنتی ایران در لهستان نشست‌های بسیار برگزار کرد. &lt;BR&gt;و هم‌چنین مدت 9 سال (2009ـ2000) در دانشگاه «یاگلونیان» شهر کراکو به تدریس تاریخ ادبیات، عروض، ترجمه، تاریخ ایران و اسلام در ایران پرداخت و از همه مهم‌تر کتاب «در گذر کلمات» را انتشار داد که ترجمه‌ی 32 غزل مولانا ـ از فارسی به لهستانی را در برداشت، مولانایی که مارک به فلسفه‌اش عشق می‌ورزید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما از آن‌جایی که روزگار همواره سر نامهربانی دارد، در همین گیرودار بود که سرطان خون از راه رسید و&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 211px; HEIGHT: 311px&quot; height=270 alt=&quot;مارک اسموژنسکی ایران شناس و مترجم لهستانی و معرف ادب و فرهنگ ایران&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/pokazifff.jpg&quot; width=224 align=left border=0&gt; چنگه‌اش را در هستی این انسان زنده‌ی پرتلاش انداخت. مارک، اما تسلیم نشد. خود را نباخت و از پا ننشست. با مرگ زودرس خود مبارزه کرد و در چندین برنامه در ارتباط با مولانا شرکت کرد. چنان‌که خواهر همسرش که به دیدار آن‌ها رفته بود، در این زمینه می‌گوید: «مارک به علت ابتلا به سرطان خون در بیمارستان بستری بود که ترجمه‌هایش از مولانا به همراه یک لوح فشرده حاوی موسیقی و شعر منتشر شد و به دست او رسید. این اتفاق روحیه‌اش را خیلی بالا برد به‌طوری‌که پس از ترخیص از بیمارستان چند برنامه برای خواند اشعار مولانا در کراکو و ورشو ترتیب دادند. در این برنامه «ماریوش کلوح» خواننده و بازیگر لهستانی اپرا که نواختن سه‌تار، تنبور و رباب را نیز آموخته است، به هنرنمایی پرداخت. او شعرها را با آواز می‌خواند و مارک متن ترجمه آن‌ها را به لهستانی با متن فارسی‌شان را قرائت می‌کرد.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 182px; HEIGHT: 214px&quot; height=209 alt=&quot;ماریوش کلوح خواننده اپرا و نوازنده ی ستار رباب و تنبور&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/dniirasts.jpg&quot; width=194 align=right border=0&gt; ماریوش که یک خواننده‌ی حرفه‌ای اپراست، همه‌ی آهنگ‌ها را خود با الهام از ریتم شعر مولانا ساخته و موقع خواندن هم بدون دانستن زبان فارسی چنان واژه‌ها را دقیق ادا می‌کرد که مایه‌ی تعجب من شد.»&lt;BR&gt;خواهر همسر مارک که خود در ایران به کار ویراستاری کتاب اشتغال دارد، در مورد تسلط مارک به زبان فارسی می‌گوید: «ما بارها در مورد واژه‌هایی که معنایشان را به‌درستی نمی‌دانستیم یا در مورد کاربردشان شک داشتیم، به مارک مراجعه میکردیم. او علاوه بر آشنایی با زبان فارسی، شناخت دقیقی نیز از رقص و موسیقی ایرانی داشت.»&lt;BR&gt;اسموژنسکی در یکی دو سال گذشته برای اخذ درجه فوق دکترا، «پست مدرنیسم در ایران» را&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 293px; HEIGHT: 252px&quot; height=235 alt=&quot;مارک اسموژنسکی ایران شناس و مترجم لهستانی دل باخته ی موسیقی و رقص ایرانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/dniirakvk.jpg&quot; width=304 align=left border=0&gt; موضوع پژوهش خود قرار داده بود که حین انجام بررسی‌های لازم، با کتاب «رود راوی» اثر «ابوتراب خسروی» روبه‌رو شد و با اطمینان بیشتری به پیگیری تز خود پرداخت و همزمان ترجمه‌ی رود راوی را به زبان لهستانی نیز آغاز کرد.&lt;BR&gt;ابوتراب خسروی در این‌باره می‌گوید: «آقای اسموژنسکی سال 2006 در کنگره‌ی بزرگ ادبیات دانشگاه آکسفورد موضوع سخنرانی خود را به کتاب رود راوی اختصاص دادند که متن این سخنرانی در ایران ترجمه شده و در نقد آگاه به چاپ رسیده است.»&lt;BR&gt;وی پیش‌از این هم ترجمه‌ی شعرهای شهرام شیدایی را هم آغاز کرده بود که ترجمه‌ی دو اثر یاد شده هنوز به اتمام نرسیده. این ایران‌شناس و مترجم لهستانی در سال‌های اقامت خود در ایران دو داستان کوتاه از شهرام شیدایی و چوکا چکاد را هم ترجمه کرده که این دو ترجمه سال 1998 در فصل‌نامه‌ی ادبی لهستان با نام «پیسمو» به چاپ رسیده است.&lt;BR&gt;مارک اسموژنسکی در زمان حضور در ایران نیز مقاله برای مجله «گردون» نوشت و مدتی هم به‌عنوان مترجم رسمی سفارت لهستان در تهران فعالیت داشت.&lt;BR&gt;مارک از دو سال پیش با بیماری سرطان خون دست‌به‌گریبان بوده و با آن مبارزه می‌کرد، هفته‌ی پیش بر اثر آنفلونزا و عفونت ریوی در بیمارستان بستری شد. داروها پاسخ ندادند و سرانجام روز شنبه به سوی جهان دیگر پرواز کرد.&lt;BR&gt;پروازش خجسته، روانش شاد و یادش جاودانه باد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-09-22/253.htm#168351&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;با استفاده از مطالب آیدین فرنگی/ روزنامه‌ی اعتماد/ شماره‌ی 2125/ 22 آذر 88&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  
&lt;HR&gt;
و همه اشک های من باریدن گرفت و خیس کرد کیبورد را تمام مدت... &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 17:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرخوشانه اما رفت...</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;مارک اسموژنسکی/ مترجم لهستانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/dsc059zlz.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#996600&gt;&lt;EM&gt;برای مارک (Marek)/ پیرایه یغمایی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاشقانه باید زیست، عاشقانه باید مرد&lt;BR&gt;غم اگر که در تقدیر، عاشقانه باید خورد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل که چتر خار آمد، عاشقانه بار آمد&lt;BR&gt;عاشقانه عطر افشاند، عاشقانه‌تر پژمرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر حریر گل، شبنم، عاشقانه می‌زد دم&lt;BR&gt;صبح سرد آذرماه عاشقانه او را برد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا صدای مرگ آمد، با ستیزه بر در زد&lt;BR&gt;در جواب آن سهراب، عاشقانه پای افشرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گرچه پر کشید از بام، آن پرنده ناهنگام&lt;BR&gt;سرخوشانه اما رفت، عاشقانه اما مرد..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;برای مارک اسموژنسکی/ پیرایه یغمایی&lt;BR&gt;نیمروز، شماره 1051، (سال بیست‌ویکم) جمعه 20 آذرماه 1388&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.nimrooz.com/pdf/14.pdf&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;بیشتر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلنگر</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نشسته‌ام روبه‌روی مونیتور بی‌منت و نگاهم را می‌سپارم یه هزارویک عنوان و کرور کرور کلمه و جمله و پارگراف و پی‌نوشت و نقطه‌چین‌های بی‌شمار و اشعار ناتمام بی‌وقفه بلکه تلنگری شود و دلم به رحم بیاید و بی‌رحمی نکند و نرم شود و گرم شود از این سوزوسرمایی که در راه است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 11:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایرانی‌های مقیم آمریکا!</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 381px; HEIGHT: 285px&quot; height=359 alt=&quot;مونا زارعی/ مقیم میامی فلوریدا &quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/2157225527.jpg&quot; width=398 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به همه دوستان ایرانی مقیم آمریکا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت ICU در بیمارستان Jackson  میامی فلوریدا برای شما می‌نویسم.&lt;BR&gt;من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بین المللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان 2007 از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست 2007 وارد دانشگاه شدم. متاسفانه 4 ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر 2007 بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخانم شده است.&lt;BR&gt;با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمه ام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام داده اند ولی نتیجه ای حاصل نشده است و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم. در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیازمندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده اند. من یک دختر 26 ساله در یک کشور غریب 2 سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیده‌ام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شده است، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آورده است.&lt;BR&gt;در اکتبر 2009 با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بوده‌ام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون 2 ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری می‌شوم.&lt;BR&gt;تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است. من بانک‌های بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کرده‌ام اما نتیجه مایوس کننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیداکردن اهداکننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شماست.&lt;BR&gt;برای پیداکردن اهداکننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز می‌توانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینه‌ای هم در برندارد.&lt;BR&gt;سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می‌دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه 2010 به طور مجانی انجام دهید. می‌دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.&lt;BR&gt;اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می‌شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول‌های بنیادی از خون شما را به من تزریق می‌کنند.&lt;BR&gt;ماه‌های اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کننده‌ای رسانده است، نمی‌دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را می‌دانم که تنها چیزی که می‌تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوخته‌ام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگی‌ام امیدوار می‌کند.&lt;BR&gt;من واقعاً به کمک و همیاری شما برای یافتن اهداکننده مناسب نیاز دارم. یک نجات‌دهنده باشید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با احترام ـ مونا زارعی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;Visit: &lt;A href=&quot;http://paci.org/&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;http://paci.org &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; to register for FREE&lt;BR&gt;English version available on PACI&apos;s page at:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.facebook.com/group.php?gid=13319727093&amp;ref=ts&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;http://www.facebook.com/group.php?gid=13319727093&amp;ref=ts&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع: &lt;A href=&quot;http://www.jminews.com/news/fa/?ni=6048&amp;mi=16&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;http://www.jminews.com/news/fa/?ni=6048&amp;mi=16&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;+ بیشتر &lt;A href=&quot;http://mona-zarei.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://tofighi.wordpress.com/2009/12/24/help-mona/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://helpsavemona.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;پ.ن: سایت ذکر شده فیلتر و در دسترس نمی‌باشد ظاهرا... بنابراین با مذکر منبع کل مطلب انتشار یافت در این خانه...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 13:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبه‌دیکتاتورهای کوچک</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مشت می‌کنیم دست را و می‌بریم بالا و مرگ بر می‌گوییم دیکتاتور و دیکتاتورها را در خیابان و هستم و هستیم شبه‌دیکتاتورهایی بر همسایه و بر سر و همسر و بر دیگران و می‌زنیم غر و می‌گوییم ناسزا و می‌کنیم در بوق و کرنا محکوم حاکمان را که این کرده‌اند و آن می‌کنند و چه‌ها که نمی‌کنند و می‌شویم کودکان را مدافع در بلندگوهایمان و فحش می‌دهیم و می‌کشیم کمربند را از بند شلوار و کبود می‌کنیم کودکانم را در مدرسه و در کاشانه و وامصیبتا سرمی‌دهیم نبایدها و بایدها را و می‌شویم دایه‌ی مهربان‌تر از مادر و ندا می‌دهیم آزادی را در جهان و می‌کشانیم ولی در بند و می‌گیریم به اسارت جسم و روان اطراف و اطرافیانمان را و تجاوز را جیغ می‌زنیم و مشت می‌کوبیم سینه را و نفرین می‌کنیم باعث و بانی‌اش را و جای دیگر در خفا می‌زنیم گاز سیب ممنوع را و اندام معشوق و معشوقه‌های‌مان را می‌مکیم و می‌بلعیم و مست می‌شویم و&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;بالا می‌آوریم اما روح‌شان را مدام در پس ناله‌ها و عرق‌های متعفن و تهوع بین هم‌خوابگی‌ها و فرداروز برمی‌داریم قلم را و غزل و ترانه می‌سراییم و می‌ستاییم دل و دلبر دیگر را و کلاه می‌گذاریم بر سرشان و برمی‌داریم دایم و شمشیر تیز می‌کنیم و غداره می‌کشیم همسرانمان را؛ خودخواهیم از بس‌که. شبه‌دیکتاتورهای ریزودرشتیم ما در پیرامون و در بستر و در کوچه و بازار و در خیابان‌ و پشت‌بام و حیاط و خانه‌های‌مان نیز...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 19:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مترجم کوچولو!</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=posttitle&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 179px; HEIGHT: 226px&quot; height=259 alt=&quot;الیاس اسموژنسکی پسر نه ساله ایرانی ـ لهستانی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/208yey.jpg&quot; width=217 align=baseline border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=posttitle&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=posttitle&gt;&lt;A href=&quot;http://aynev.blogfa.com/post-1070.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;یادداشت‌هایی برای مخاطب احتمالی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;/ آیدین فرنگی&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=postbody&gt;
&lt;P align=justify&gt;الیاس پسر نه ساله ایرانی، لهستانی‌ای است که کتاب کودکانه محبوبش را به زبان لهستانی ترجمه کرده. پدرش مارک اسموژنسکی مترجم و ایران‌شناس لهستانی است (&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-09-22/253.htm#168351&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;) &lt;/FONT&gt;و مادرش زنی ایرانی و تحصیل‌کرده رشته زبان و ادبیات فارسی و مدرس دانشگاه در همین رشته در لهستان. الیاس نه ساله هم که به خوبی به زبان فارسی صحبت می‌کند، اما هنوز خواندن و نوشتن به این زبان را بلد نیست، انگار طاقت نیاورده از پدر و مادرش عقب بماند!&lt;BR&gt;مادرش شب‌ها برایش کتاب قصه ایرانی می‌خواند و الیاس یک شب رو به مادر می‌گوید که می‌خواهد داستان آن شب را به زبان لهستانی ترجمه کرده و برای همشاگردی‌هایش بخواند. پس یک روز مادرش دوباره سطر به سطر داستان را به فارسی می‌خواند و مترجم کوچولو هم شروع به نوشتن ترجمه‌اش می‌کند. آخر سر هم پدرش نگاهی به متن می‌اندازد و نسخه نهایی کار آماده می‌شود.&lt;BR&gt;الیاس که دانش‌آموز مدرسه شماره ۱۱۴ شهر کراکو است متن ترجمه شده داستان را تایپ و با کمک والدینش به صورت فتوکپی آن تکثیر کرده و به شکل کتابچه کوچکی درمی‌آورد و آن را روز جشن مدرسه‌شان به فروش می‌گذارد. عایدی مترجم نه ساله ما از فروش تیراژ محدود ترجمه‌اش یکصد دلار بوده که الیاس کل این مبلغ را به حساب خاله‌اش در ایران واریز می‌کند تا برای کمک به بچه‌های افغان ساکن کرج هزینه شود.&lt;BR&gt;حالا ما با مترجم کوچولویی طرف هستیم که کتابش را هم خودش تکثیر می‌کند و می‌فروشد و درآمدش را هم صرف کارهای داوطلبانه در سرزمین مادری‌اش می‌کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این هم مشخصات کتابی که الیاس اسموژنسکی به زبان لهستانی ترجمه کرده: &lt;A href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcipua5.t1av52bcct.html&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;پ.ن: با سپاس از روحی افسر، آقایان: صالح عطایی، خالصی، دهقانی و کنسول سفارت لهستان در تهران و...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 21:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> گفت مادر را...</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;H2 dir=rtl&gt;
&lt;H2 dir=rtl style=&quot;MARGIN: auto 0cm; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;تاب نیاوردی گریه‌های مادر را از مرگ پدر و قد راست کردی تمام عیار نه سالگیت را و گفتی مادر را: گریه نکن! سعی می‌کنم هم مارک باشم برای تو و هم الیاس مثل دو روح در یک بدن... به ناگاه قد کشیدی و بزرگ شدی و خلع سلاح کردی مادر را در هفت صبح سه روز پیش از امروز وقتی شنیدی مرگ پدر را از زبان مادر...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;&lt;/H2&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;مارک اسموژینسکی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/24ccc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفت... مارک اسموژینسکی هم رفت... چه‌گونه تحمل کنم این‌همه رفتن‌ها و برنگشتن‌ها را هی و هی و هی...&lt;BR&gt;سپاس از تمامی دوستانی که هم‌دل بودند مرا... نایم نیست بیش از این نوشتن را...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;+ بیشتر &lt;A href=&quot;http://shabdar2007.blogfa.com/post-280.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;، &lt;A href=&quot;http://aynev.blogfa.com/post-1058.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://aynev.blogfa.com/post-1067.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;+ &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-09-22/253.htm#168351&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;اعتماد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با تشکر از آقای دکتر ستوده و موسسه دهخدا...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 16:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیروز</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مژه که می‌زنی می‌ترکد بغض به‌جامانده‌ی پشت پلک‌ها که هر سلامی تسلیتی شده‌ است در پس هر دیداری این‌روزها و نایی نمانده است دیگر نه انتظار را و نه مرا و نه تو را و نه نجواها و زمزمه‌هایی که نثار خفتگان می‌شود آرام آرام و چه کنم این‌همه التهاب و پس‌لرزه‌‌ها را که لرزه نشود و ننشیند بر تارک‌ام و بر اندام بدقواره و بی‌قواره‌ام که هم‌چنان چسبیده‌ام ریسمان زندگی را سخت روزها و روزها و روزها و شب‌ها و شب‌ها و شب‌ها را...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الیاس</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/27oso.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو یعنی زندگی نکرده، یعنی عشق نداشته، یعنی رازهای ناگفته. تو یعنی جاری و ساری بودن در بستر دل‌تنگی‌های من در خلوت بیست‌وچهار ساعته‌ام. تو یعنی نوشیدن یک قهوه‌ی شکلاتی داغ در دل زمستان و تابستان کویر. تو یعنی همه‌ی من و همه‌ی من یعنی تو؛ همه‌ی من یعنی آن کبوتر گرفتار آمده در رگباری از باران و تگرگ و مه؛ یعنی بالا و پایین رفتن‌های‌‌ات در یافتن جایی امن برای او. تو یعنی شیطنت‌های مدرسه و قصه‌های ملانصرالدین و حکایات بهلول و روایات شاهنامه در پس نق‌نق‌کردن‌های قبل‌از جیش و مسواک و خواب. همه‌ی من یعنی موهای گندم‌زارگونه‌ و آبی آسمانی چشمان تو در بطن مادر؛  همه‌ی من یعنی هویت تو در سرزمین مادری‌ات. تو که آبی چشم و بوری مو را وارث پدری در سرزمین مادری‌ات اما آبی‌ها و بورها همه جاسوس‌‌اند انگار. و برای تو که دورگه‌یی کاش می‌شد حدس زد عقوبت راه را وقتی‌که بزرگ شدی... &lt;BR&gt;آهسته بگویم‌ات آینده را می‌ترسم من... مبادا که بزرگ شوی. مبادا که دل‌تنگ سرزمین مادری‌ات شوی. مبادا که مادربزرگ و پدربزرگ دیار مادری‌ را شوریده‌دل شوی. مبادا... بزرگ نشو، کوچک بمان الیاس...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;و این روزها می‌دانم که نگرانی پدر را...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آبان‌ماه 87 در &lt;A href=&quot;http://shabdar2007.blogfa.com/post-116.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;همین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; وبلاگ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
