<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اتوبوس </title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/</link>
<description>ایستگاه دوم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 03:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قرنطینه </title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description> &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/983psp.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نه ندارد! نه دیگر ندارد سامان این وامانده‌دل ویران‌شده‌ی پاپس‌کشیده‌ی جامانده‌ که نوبت، نوبت خاموشی‌های پی‌درپی است باز و نوبت دار است مدام و درخت نیست و حلقه‌ی طناب است و دم‌پایی جفت‌شده بر چهارپایه است و کرور کرور مامور است و خفقان است و هراس است و زندگی نیست اصلا و مرگ است و از این شاخه به آن شاخه پریدن است این‌روزها و شب‌های دیگر و چه‌ اندازه کج‌وکوله است و بی‌ریخت است و خوش‌قواره نیست و بدشکل است و خندان نیست و عبوس است چهره‌ی دین و رخت و لباس این دنیا و دل‌لرزه‌های آن دنیا...&lt;BR&gt;وه که چه ویران! چه ویرانم این لحظات را و پس و پشت روزها و شب‌های باقی را و حالا تو از عشق بگو هی و هی و هی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 03:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حجم</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;برنده ی جایزه ی بهترین عکس سال/اوگاندا/آوریل 1980&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/50years202.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;با من دیگر از عشق نگو...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سینه‌ی سهراب</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;گزارش قصه ی 1/فرخنده حاجی زاده&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/211sus.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقت و بی‌وقت که قصه ببافی و توی بی‌خوابی‌های شبانه سوار بر شاهپرک خیال تا تمام قله‌های کشف‌ناشدنی واقعیت بپری و گاه بارقه‌ی کوچکی از واقعیت یا آن چیزی را که می‌توانست واقعیت تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصه‌های ذهن‌ات (قصه‌هایی که بخشی از آن‌ها تنها در ذهنت نوشته شده یا می‌شوند) غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظه‌یی، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده می‌شوی و به نوشته‌ات که برگردی می‌بینی نه قصه است به روال آن‌چه آموخته‌یی و نه طبق تعریف‌های قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویت‌بخشیدنش نامی خودساخته بر آن می‌گذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است. گزارش˚قصه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گزارش˚قصه‌ی 1/سینه‌ی سهراب/فرخنده حاجی‌زاده&lt;BR&gt;گزارش˚قصه‌ی 2 /زن عجم يا تي آن تي&lt;BR&gt;انتشارات ویستار، 1380&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردای پنج‌شنبه</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نیست خنده‌‌دار اصلا وقتی دروازه‌بان شدم فوتبال یک‌دوجین دخترکان و پسرکان «کار» را جمعه صبح وقتی ایستاد باران از ریزش و گل خوردم یکی فقط... گفتم این‌ را تا بسوزد دل‌تان از کیفی که بردم و بردیم روز جمعه از شیطنت‌ها و خنده‌ها و جرزدن‌ها و پشت پازدن بی‌هیچ ملاحظه‌یی بی‌داور که داور اگر بود سوت بود و کارت‌های زرد و قرمز بود و توبیخ بود و اخراج بود و چشم‌غره بود و لوله‌ی اگزوز بود نهایتا؛ و دعوا بود و قهر بود و آشتی نبود و صلح نیز؛ و می‌ماسید خنده بر لب و رخ من و گروه و لوچه‌ی صبح جمعه... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;کودکان کار&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/114zcz.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عکس تزیینی نیست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عابر</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اتفاق افتاد یکی از همین روزهای بی‌بر و بی‌بار و بی‌توشه وقتی که کوتاه بود و خوش‌آهنگ بود گام‌های‌ام و کلاهی و کوله‌یی و بی‌غم لابد می‌کردم گز خیابانی را که هی و هی کش می‌آمد بی‌جهت و قدم‌های‌ام داشت هارمونی انگار و همآهنگ بود با ریتم و ملودی کاست «واک‌من»ی که داشتم در گوش و یک پای‌ام آسمان را خوش‌دل بود و دیگر پای‌ام خوش داشت زمین خشک را به‌نظرم... تو گویی زمین را می‌رفتم آسمان و می‌آمدم آسمان را زمین و گاه جابه‌جا، آسمان می‌شد زمین و زمین می‌شد آسمان و از این بازی سرنمی‌آوردم هیچ؛ و حواس‌‌ام نیز نبود اصلا و پرسه می‌زد نمی‌دانم کجا...&lt;BR&gt;و من انسان‌های پیچ در پیچ را رد می‌کردم و نبود گریزی و سپرده بودم دل به این نردبامی که نداشت انتهایی تا ببرد هر جا که خواست مرا و گیج بودم و منگ بودم این بازی را ساعت‌ها که نشست بر شانه‌ام دستی از پشت سر و درآمد که: ـ خانم خیلی ماهی! &lt;BR&gt;تا برگرداندم سر را عبور کرد و گذشت و رفت آن مرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدرت و جلال</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حلقه‌ی محاصره هر لحظه تنگ‌تر و قدرت قهار سگان شکاری و مرگ هر ساعت نزدیک‌تر می‌شد./&lt;FONT color=#990000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;EM&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/c5c1242617583_carol_ann_duffy_p1.php&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;جان درایدن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; John Dryden&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقدیم به آنان که در برابر وسوسه‌ی پدر خوزه‌وار زیستن ایستادگی می‌کنند./هرمز عبدالهی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 212px&quot; height=224 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/137yiy.jpg&quot; width=150 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جان کلام &lt;EM&gt;گراهام گرین Graham Greene&lt;/EM&gt; در این اثر برجسته این است که  غیر قدیسان به اندازه‌ی قدیسان ایمان دارند. و همان‌گونه که &lt;EM&gt;&lt;A href=&quot;http://pulp-books.blogspot.com/2005/05/blog-post_21.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;کی‌یر کگور&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; Kier kegaard&lt;/EM&gt; بر آن بود که هر مومنی، برای خود ابراهیمی است که باید هم‌چون او ایمان‌اش را از مهلکه‌های عقل، سالم و سرفراز بیرون آورد، گرین هم بر آن است که هر مسیحی برای خود یک مسیح است، و صلیب خویش را به دوش می‌کشد. می‌گوید: «به‌نظر من گناه‌کار و قدیس می‌توانند با هم جمع بیایند.»&lt;BR&gt;منتقدان و مصاحبه‌گران نوشته‌اند: کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال) در میان 60 کتاب گراهام گرین محبوب‌ترین یا یکی از دو کتاب محبوب اوست. اما &lt;EM&gt;&lt;A href=&quot;http://sibegazzade.com/main/?p=317&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;جان آپدایک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;John Updike &lt;/EM&gt;کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر را به‌ترین کتاب گرین می‌داند.&lt;BR&gt;مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال)&lt;BR&gt;نویسنده: گراهام گرین&lt;BR&gt;مترجم: هرمز عبداللهی&lt;BR&gt;طرح روی جلد: علی خورشیدپور&lt;BR&gt;چاپ: هما، 1373، چاپ دوم 1376&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 12:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نفع سبزها، علی‌الحساب ديگر چيزی نمی‌نويسم...</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;EM&gt;&lt;A href=&quot;http://alirezarezaee1.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;علی‌رضا رضایی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; به نفع سبزها!؟ دیگر نمی‌نویسد. تنگ می‌شود دل‌ام برای طنازی و طنزهای‌اش... کاش تاب بیاورد و برگردد از تصمیم‌اش...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 222px; HEIGHT: 265px&quot; height=322 alt=&quot;وبلاگ علیرضا رضایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://picsparking.com/images/772510hoh.jpg&quot; width=260 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اين‌طوري به‌تر است. نه لازم مي‌بينم كه خودم نباشم و حرفي بزنم كه بر خلاف هميشه برايم قابل دفاع نباشد و نه اين كه خودم باشم و حرف‌هایي بزنم كه به سياق اين‌روزها سبزها را دل‌خور كنم . بعد هم معلوم بشود كه از كي و كجا تحريك شده‌ام و شايد بعدا لو برود كه حتي پول گرفته‌ام كه اشتراك و اجماع سبزها را بهم بريزم. نه كه خيلي مهم‌ام لابد مي‌توانم از اين كارها. اگر هم مهم نباشم لابد خرم. نمي‌دانم و نمي‌فهمم كه الان نبايد بعضي حرف‌ها را زد . يا بايد بعضي حرف‌ها را نزد...&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هرگز به خودم نگفتم سبز كه قد اين حرف‌ها نيستم . فقط تا آن‌جا كه بوده و مي‌شده تلاش كرده‌ام كه همه جا بوده باشم. از همان شب اولي كه رفتم جلوي وزارت كشور. بي‌ادعا و خواستم فقط شاهد باشم. نه براي كسي براي خودم. چرا نبينم اين‌ها را؟ بعضي وقت‌ها هم ديده‌هايم را اين‌جا عينا تعريف كرده‌ام. از 18 تير بگير كه ديدم انگار سبزها خودشان را خيط كرده‌اند و صادقانه همين‌جا داد زدم گفتم تا نماز جمعه و قدس و امثالهم كه دست و پاي سبزها را بوسيدم . وقتي كسي را كشتند اين‌جا را به عزاداري سياه‌پوش كردم. در همان سياه پوشي‌ها با تمام وجود نشستم طنز نوشتم...&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;دل‌خوري هيچ‌كدامتان را دل ندارم كه ديده باشم. دنيا را به‌من بدهند يا تمامش را از من بگيرند اين‌جا براي خوش‌آمد هيچ احدي حرف نمي‌زنم. به‌خداي محمد كشته‌ام خودم را ولي آخر نتوانسته‌ام آن‌جوري كه خيلي‌ها دوست دارند كسي را ماشالا ماشالا گفته باشم. همان‌طوري‌كه در تمام مدتي كه براي انتخابات نوشتم همين كار را كردم. سبزهاي بزرگ مي بخشند كه كمي بد قلقم من. اول آذر مي‌شود دو سال كه دوباره دارم مي‌نويسم. نوشتن نه، دوباره زندگي مي‌كنم. زندگي من اين‌قدر سياهي داشته كه با تمام وجودم نخواهم اين زندگي دوساله و دوباره هم سياه بشود...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;BR&gt;1۳ آبان مي‌بينمتان. مخلص تمام رفقا... &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتنی‌ها کم نیست من و تو کم گفتیم</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;... زندان و شكنجه و تجاوز و اعتراف و توبه و مصاحبه‌‌ی تلویزیونی و زدن تير خلاص و دریدن بكارت قبل‌از تيرباران بی‌اذن دخترکان و پرداخت كابين و دريافت وجه بابت تير و به ‌دارآویختن مردان و انتحار و چه و چه و چه‌ها نقل امروز و ديروز و بعداز انتخابات نيست و حكايتي بیست‌وهشت‌ساله دارد از بركات و نزولات والی‌یان فخيمه‌ي امور كه شروع سخنان‌شان بسم‌الله است و انتهاي‌اش دعاي خير از جنس باتوم و كابل و آويزان‌كردن و در قبر خواباندن و كلي مخلفات تيز و گزنده‌ي ديگر به اندازه‌ي قدوقواره‌ي عمر جمهوري اسلامي كه ادامه دارد هم‌چنان... و محكوماني كه حاکمان، ضد انقلاب مي‌گفتند آن‌ها را و ستون پنجمي و براي تحقير و توهين ساواكي‌زاده نيز...&lt;BR&gt;اكنون نيز قصد ندارم گزافه بگويم و تلخ‌زباني كنم و نوحه بخوانم و مشت به سينه بكويم و وامصیبتا سر دهم و  نفرین کنم زندان‌بانان ديروز و زنداني‌يان امروز را و انگ بزنم ميرحسين و خاتمي و كه و كه و که‌ها را... که کم نیستند و بی‌شمارند و دخیل‌اند این گذار بیست‌وهشت‌سال‌واندی را؛ و هي و هي و هي پاي‌كوبي كنم و برقصم بر گور داشته و نداشته‌ی دختران بكارت از دست‌داده‌‌ی کفن‌پوش‌ بي‌سور‌وساط عروسی را و فخر بفروشم و بوسه بزنم بالاخره جسارت شيخ را كه جسارت نمی‌خواهد اين‌همه سكوت در اين‌همه سال كه قرباني شدند چند نسل كه اگر قرباني نمي‌شدند ـ ساده بگويم ـ بر باد مي‌رفت آوازه‌ي ردا و اسلام و زيروبم اسلامي‌يان و فقيه و فقه‌ها و غیره... كه هنوز هم كه هنوز از در و ديوار زندان‌ها نكبت مي‌بارد و از پيكر زنداني‌يان خون و خونابه و نهایتا حلقه‌ي دار و تیرباران پس هر اذان...&lt;BR&gt;حالا من هستم و شب و پنجره‌ و شمعدانی و ماهی که بدان می‌نگرم با تصوير زهرخندهای خاک‌خورده‌ی گورستان‌نشین که هیچ راه نفس ندارند و سايه شده‌اند و روزها و شب‌ها می‌آیند و می‌روند مدام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://ruya2007.blogfa.com/8604.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تير ماه 86&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://shabdar2007.blogfa.com/post-129.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;آذر ۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; اشاره‌ شد به ضيافت برادران مومن و ارزشي سياه‌تنبان‌هاي تحت فرمان مجتهدان با دستار و بي‌دستار؛ گرچه كوتاه و سربسته البته...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;پي‌نوشت: بد نيست گاهي هم گفت و نوشت از زندانی‌يانی که شکنجه را تاب آوردند و ایستادگی کردند و مقر نیامدند به ‌هر دليلي.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 15:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو نیز نعمتی مثل باران! </title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما باید از نعمت خداوند درست استفاده کرد (کنیم). مثال برای خانه‌ی خود 2 نان لازم دارند و می‌روید 4 نان می‌خرید. به آن درست استفاده‌کردن نمی‌گویند. درست استفاده‌کردن به آن می‌گویند که اندازه‌ی خود استفاده کردی (کنید) نه زیاد نه کم. درست استفاده کن تا بیش‌تر داشته باشی و خداوند از شما رازی (راضی) باشد. اگر شما دوست دارید خداوند شما را به راه راست هدایت فرماید پس دروغ [نگویید] و درست استفاده کنید و به مردم کمک کنید. من می‌گویم درست استفاده‌کردن هرچه ادامه‌ی زندگی است. من می‌خواهیم (می‌خواهم) درباره‌ی همین موضوع که درست نگه‌داشتن نعمت خداوند دانا و توانا یک قصه بگوییم (بگویم).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همان فرزانه‌ی بهرامی پست قبلی، 9 ساله&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره‌ی اوردو</title>
<link>http://shabdar2007.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک‌روز خانم معلم کیانی گفت ما داریم به اوردو (اردو) می‌ریم نفری هزار تومان بیاورید. من به مادر خود گفتم ولی حرف من گوش نکرد. بابا هم کار داشت. یک‌هفته گذشت و بعد رزیات (رضایت) داد و با خانم معلم به اوردو (اردو) رفتیم. خیلی‌ خیلی خوش گذشت و بعد هم من خیس شدم و بعد جای شما خالی با بچه‌ها بازی کردیم و ناهار خوردیم و بعد لباس‌مان را خشک کردیم و بعد تا آخر رودخانه رفتیم و بعد کفش من پاره شد و بعد دنپایی (دمپایی) گل‌به‌گلک پوشیدم و بعد هم به زیارت رفتیم و بعد به خانه رفتیم و بعد ناهار خوردم و بعد کارهای خود را کردم و بعد مریض شدم و بعد هم به دوتکر (دکتر) رفتیم و دارو خریدم و بعد آمپور (آمپول) زدم و بعد متسفانه (متاسفانه) کاش به اردو نمی‌رفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرزانه بهرامی، ۹ ساله&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 12:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabdar2007&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>shabdar2007</dc:creator>
<guid>http://shabdar2007.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
