تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

چاقو در آب/نمایشگاه گرافیک/ به مناسب چهارمین سالگرد درگذشت مرتضی ممیز

چاقو در آب
نمایشگاه گرافیک
به‌مناسبت چهارمین سالگرد درگذشت مرتضی ممیز
خانه‌ی هنرمندان ایران
1 آذرماه تا 5 آذرماه 1388
کریم‌خان، ایران‌شهر

Graphic Exhibition
In memory of Morteza Momayez
The House of Artists
Nov. 2009, 26-22
Iranshahr St., Karimhan Ave

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 15:19 | لینک  | 

قاب نامریی/مستندی درباره ی دیوار برلین

قاب نامرئی
مستندی درباره‌ی دیوار برلین
کارگردان: سینتیا بیت
بازی‌گر: تیلدا سوئینتن
خانه‌ی هنرمندان، تالار بتهوون
دوشنبه، ۲ آذرماه ۱۳۸۸، ساعت ۱۸
کریم‌خان، خیابان ایران‌شهر

A documentary on Berlin's Wall
Director: Cynthia Beatt
 Cast: Tilda Swinton
Beethoven Theater, The House of Artists
Nov. 23rd, 2009 - 6pm
Iranshahr St., Karimkhaan Ave

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 20:47 | لینک  | 

گزارش قصه ی 1/فرخنده حاجی زاده

وقت و بی‌وقت که قصه ببافی و توی بی‌خوابی‌های شبانه سوار بر شاهپرک خیال تا تمام قله‌های کشف‌ناشدنی واقعیت بپری و گاه بارقه‌ی کوچکی از واقعیت یا آن چیزی را که می‌توانست واقعیت تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصه‌های ذهن‌ات (قصه‌هایی که بخشی از آن‌ها تنها در ذهنت نوشته شده یا می‌شوند) غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظه‌یی، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده می‌شوی و به نوشته‌ات که برگردی می‌بینی نه قصه است به روال آن‌چه آموخته‌یی و نه طبق تعریف‌های قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویت‌بخشیدنش نامی خودساخته بر آن می‌گذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است. گزارش˚قصه.

گزارش˚قصه‌ی 1/سینه‌ی سهراب/فرخنده حاجی‌زاده
گزارش˚قصه‌ی 2 /زن عجم يا تي آن تي
انتشارات ویستار، 1380

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:40 | لینک  | 

حلقه‌ی محاصره هر لحظه تنگ‌تر و قدرت قهار سگان شکاری و مرگ هر ساعت نزدیک‌تر می‌شد./ جان درایدن John Dryden

تقدیم به آنان که در برابر وسوسه‌ی پدر خوزه‌وار زیستن ایستادگی می‌کنند./هرمز عبدالهی

جان کلام گراهام گرین Graham Greene در این اثر برجسته این است که  غیر قدیسان به اندازه‌ی قدیسان ایمان دارند. و همان‌گونه که کی‌یر کگور Kier kegaard بر آن بود که هر مومنی، برای خود ابراهیمی است که باید هم‌چون او ایمان‌اش را از مهلکه‌های عقل، سالم و سرفراز بیرون آورد، گرین هم بر آن است که هر مسیحی برای خود یک مسیح است، و صلیب خویش را به دوش می‌کشد. می‌گوید: «به‌نظر من گناه‌کار و قدیس می‌توانند با هم جمع بیایند.»
منتقدان و مصاحبه‌گران نوشته‌اند: کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال) در میان 60 کتاب گراهام گرین محبوب‌ترین یا یکی از دو کتاب محبوب اوست. اما جان آپدایک John Updike کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر را به‌ترین کتاب گرین می‌داند.
مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال)
نویسنده: گراهام گرین
مترجم: هرمز عبداللهی
طرح روی جلد: علی خورشیدپور
چاپ: هما، 1373، چاپ دوم 1376

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:27 | لینک  | 

کافکا در ساحل/ هاروکی موراکامی 村上春樹
ترجمه:
آسیه و پروانه عزیزی
تهران: انتشارات بازتاب‌نگار، 1386، چاپ اول
قیمت: 7500 تومان

رمان «کافکا در ساحل» در سال 2002 به ژاپنی منتشر و در سال 2005 به انگلیسی ترجمه شد. موراکامی Murakami در سال 2006 برای همین رمان برنده‌ی جایزه‌ی فرانتس کافکا شد. وی به گزارشگران گفت «خواندن آثار فرانتس کافکا تا اندازه‌یی نقطه‌ی شروعی شد برای من به‌عنوان یک رمان‌نویس.» موراکامی در همین سال نامزد دریافت نوبل ادبی هم شد.
نگاه کلی این کتاب، «کافکا در ساحل»، و شخصیت کافکا تامورا همان‌طور که در جاهایی از کتاب هم اشاره شده تا حدودی تحت تاثیر تراژدی یونانی و به‌خصوص نوشته‌های سوفوکل و سرنوشت اودیپوس است.
اودیپوس مردی دانا و از تبار نفرین‌شده‌ی کادموس است که یه دستور آپولون شهر تبای را ساخت و به فرمان یکی از خدایان، فرزند خدایی دیگر را کشت و کفاره‌ی مرگ‌بارش را پرداخت ولی نه تنها او، بل‌که همه دودمانش هم محکوم شدند تا کفاره‌ی این گناه او را با گناهان دیگر بپردازند. در واقع گناه به دست آنان ولی به اراده‌ی خدایان انجام می‌شد چون تقدیرشان چنین بود.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 13:47 | لینک  | 

 
گفت‌وگو با «سلما هایک Salma Hayek» بازیگر «فریدا Frida» و نامزد اسکار
راب بلکولدر/اسپیلا سیدوایر
مترجم: سیدیاسین محمدی 

در میان نامزدهای اسکار به‌ترین بازیگر زن، شاید غریب‌ترین نام، «سلما هایک» بازیگر مکزیکی فیلم «فریدا» (2002) بود. او که پس از آن در فیلم‌های بسیاری چون «دسپرادو» (1995) به شهرت رسید و پس از آن در فیلم‌های بسیاری چون «قاچاق» (2000) و «غرب وحشی وحشی»(۱۹۹۹) بازی کرد. او در «فریدا» از پس نقش «فریدا کاهلو» نقاش مکزیکی برآمد به‌علاوه برای این فیلم که به گفته‌ی خودش سال‌ها دغدغه‌اش بوده تهیه‌کنندگی هم کرد.

حداقل می‌توان گفت، فریدا کاهلو Frida Kahlo زندگی چندجانبه‌یی را زیسته و تجربیات کافی برای زندگی‌های متعددی داشته است. آیا نگران این مساله نبودید که ساختن یک فیلم برای تمام زندگی او، باعث حدف قسمت‌هایی از زندگی او یا لااقل به‌صورت عمقی نپرداختن به وجوهی از زندگی او بشود؟
ـ سال‌ها نگران این مساله بودم، و بعد آن‌چه را که براس ساختن یک فیلم خوب، مورد نیاز بود، گرد آوردم. نمی‌شود همه‌ی داستان را گفت. احمقانه است. یک عمر طول می‌کشد تا قصه‌ی یک زندگی را تعریف کنی. باید جوهره‌ی فیلم را پیدا کنی، چیزی‌که داستان درباره‌ی آن است. نمی‌شود بگویی درباره‌ی «فریدا کاهلو» است، چرا که فیلم بدی خواهی ساخت. بیوگرافی بدی خواهی نوشت. من همیشه درباره‌ی فیلم «آمادئوس» فکر می‌کردم. بله، درباره‌ی مورتسارت است. اما در واقع «غبطه‌خوردن» است، و این چیزی است که باعث ساخته‌شدن یک فیلم خوب می‌شود. این افراد زندگی خاصی داشته‌اند، اما باید کیفیتی انسانی درباره‌ی آن‌ها یافت که بشود به آسانی همه‌ی ما با آن ارتباط برقرار کنیم.
در مورد فیلم، این کیفیت، وفاداری و ایثار است؟
ـ به نظر من، عشق تام و وفارداری است.
آیا قسمتی از زندگی او بوده، که در فیلم نیامده و تو دوست داشتی که در فیلم می‌بود؟
ـ خوب، بیش‌تر زندگی او در فیلم هست، اما ما مشخصا خیلی به بیماری‌ها نپرداختیم، کجا و چه‌گونه... و خدا را شکر،  چرا که فکر نمی‌کردم فیلم خوبی از آب دربیاید.
کاهلو، زندگی پری داشت، اما زندگی او چندان شاد نبود. فکر می‌کنی هنرمندان بزرگ باید رنج بکشند؟
ـ (لحظه‌یی فکر می‌کند) با نظر شما مخالف‌ام. با این نظر شما که او رنج کشیده، زندگی شادی نداشته، مخالف‌ام. او زندگی کوتاهی داشت، اما عصاره‌ی تمام زندگی را به‌دست آورده بود. من به او به‌عنوان یک قربانی نگاه نمی‌کنم. در میان آن‌همه رنج، او به‌ترین کار را انجام می‌داد. در میان آن‌همه شرایط خوف‌آور، او به‌ترین کار را انجام می‌داد. او از درد به هنر و شعر ‌می‌رسید. همسر او خیلی بی‌وفا بود و این او را آزار می‌داد، به‌خصوص در آغاز ، چرا که فکر می‌کرد می‌تواند او را عوض کند. خیلی از مردم می‌خواهند او را به شکل یک قربانی ببینند، اما من این‌را رد می‌کنم...
آیا پیداکردن کارگردان، سخت‌ترین قسمت این پروژه که سال‌ها دل‌مشغولی‌ات بوده، بود؟
ـ سخت‌ترین قسمت برای من کنارآمدن با فیلم‌نامه بود. من می‌توانستم این فیلم را پنج یا شش سال پیش بسازم. اما هرگز احساس نکردم همه عناصر داستانی در آن وجود دارند. من می‌خواستم فیلمی درباره‌ی «فریدا کاهلو»  بسازم، اما می‌خواستم فیلمی درست درست درباره‌ی «فریدا کاهلو» بسازم، والا حاضر بودم هرگز آن‌را نسازم.
به نظر می‌رسد این نقشی که بازی کردید، پرچالش‌ترین نقش سینمایی‌تان تا امروز بوده است، به‌ویژه به این دلیل که باید در نقش زنی در تمام دوران‌های زندگی‌اش ظاهر می‌شدید. و نه فقط این، بل‌که باید به بازی‌های خاصی هم اشاره کرد... حتی در زمینه‌ی گریم هم کار دشوار به نظر می‌رسید. موافق‌اید؟
ـ واقعا؟ احتمالا فکر کرده‌اید که می‌خواهم با همه‌چیز مخالفت کنم (می‌خندد). مشخصا پیچیده‌ترین شخصیتی است که بازی کرده‌ام، اما پرچالش‌ترین نبوده است. وقتی شما نسبت به چیزی بسیار مشتاق‌اید و وقتی کسی را به‌شدت دوست دارید، درک درد آن‌ها ساده است.

منبع: هفته‌نامه‌ی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی فکر روز ـ شماره‌ی پنجم ، یک‌شنبه 31 فروردین 1382

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 19:49 | لینک  | 

داد بي‌داد نخستين مجموعه‌يي است كه سرگذشت شكل‌گيري زندان زنان سياسي را در دهه‌ي پيش‌ از انقلاب، از زبان بخشي از زندانيان آن دوره روايت مي‌كند.
ويژگي كتاب در اين است كه خاطره و برداشت يك نفر نيست، بل‌كه دربرگيرنده‌ي تجربه‌هاي 37تن از زندانيان و تعدادي از خانواده‌هاي آنان است، با افكار سياسي‌ گونه‌گون و ديدگاه‌هاي متفاوت، كه در روايت‌هاي خود بازمي‌گويند.
ويژگي ديگر کتاب ترتيب زماني وقايع است. جلد اول با دستگيري سه زن در آغاز مبارزه‌ي مسلحانه در تابستان 1350 شروع مي‌شود و با آزادي دو زنداني در اوايل سال 54 پايان مي‌يابد.

اسامی تعدادی از راویان: عاطفه جعفری، شهین توکلی، مهری مهرآبادی، رقیه دانشگری، صدیقه صرافت، فریده لاشایی، فریده اعظمی، ثریا علی محمدی، فهیمه فرسایی، ناهید ناظمی و ...

داد بي‌داد: نخستين زندان زنان سياسي 1357ـ1350 (جلد اول)
به كوشش ويدا حاجبي تبريزي
تهران: انتشارات بازتاب‌نگار، 1383، چاپ دوم

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:5 | لینک  | 

نويسنده: اسفنديار آبان (مقدم)

از خواهرش پرسيد: «به عقيده‌ي تو چرا بشر در مقابل كارهاي بي‌اساس خود، هيچ مسئوليتي را قبول نمي‌كند؟»
خواهرش ابرويي بالا انداخت و با اطمينان گفت: «چون اساسا بشر موجود خودخواهي است.»
دوباره رو به خواهرش كرد و گفت: «زندگي با چه‌چيزهايي معني پيدا مي‌كند؟»
و خواهرش پاسخ داد: «معني زندگي در خود آن نهفته است، بنابراين چيزي يا كسي به آن معني نمي‌دهد.»
بعد به خواهرش گفت: «ممكن است آن عروسك‌ات را كه با باطري كار مي‌كند براي بازي به من قرض بدهي؟»
و خواهر كه از او كوچك‌تر بود گفت: «نه، اما اگر تو ماشين‌ات را به من بدهي، عروسك را به تو مي‌دهم.»

از مجموعه‌داستان‌هاي آزادي، دو نفر، نشر زمستان و موسسه انتشارات نگاه، بهار ۱۳۸۰

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 4:13 | لینک  | 

داستاني كوتاه منتشر در مجموعه‌داستان‌هاي «پناهنده‌ها را بيرون مي‌كنند» از شهرام شيدايي كه اين‌روزها حال‌اش خوب نيست اصلا...

آدم‌ها بالا مي‌روند  آدم‌ها پايين مي‌آيند زمين  خيس نيست، شبيه دادگاه بزرگي‌ست  شبيه دادگاه نيست. تالارها  پله‌ها  اتاق‌ها؛ كشوها را باز مي‌كنند  كشوها را مي‌بندند  دنبال كاغذها هستند  كاغذها را پخش مي‌كنند، كاغذها را مي‌گردند، دنبال چيزهايي هستند كه ثابت كنند  دنبال چيزهايي كه انكار، اسناد، اوراق؛ اوراق بازجويي، اوراق مشاركت، اوراق ثبت‌واحوال؛ عكس‌ها  امضاها  مهرها؛ مهرهاي تأييد شد  مهرهاي باطل شد؛ عكس‌هاي سياه‌سفيد  عكس‌هاي قديمي  عكس‌هاي جديد، رنگي، با قطع بزرگ  با قطع كوچك، پوشه‌ها پرونده‌ها ـــــــــــــ و ميان همه‌ي اين‌ها صداي خروس، پيوسته و متصل، منقطع، گاه‌به‌گاه ـــــــــــــ و همه‌ي اين‌ها در بعدازظهري خلوت؛ افراد در گوشه‌هايي در اتاق‌هاي، خوابيده، نشسته، بيدار، اكثرا خوابيده، بعدازظهري سربي، باد، صداي خروس، تالارها  پله‌ها اتاق‌ها؛ پوشه‌ها  پروتده‌ها  كفش‌ها؛ صداي چمكه‌ها  پوتين‌ها  روي پله‌ها، در حال بالا رفتن، در حال پايين آمدن، در حال گز كردن طول سالن‌ها  تالارها، ايتاليايي‌ها  ايتاليابي‌ها، در كت‌وشلوارها، گوشه‌هاي تاريك  زيرزمين‌ها، توالت‌ها؛ مافيا، در حال دادن  مافيا  در حال گرفتن  مافيا بدون حرف  مافيا  بدون صدا، مافيا مافيا مافيا؛ هي! پدرت را بين آن‌ها ببين؛ هي! پدرم را روي نيمكت‌ها  در اتاق‌ها  در فضاهاي باز  در كلاس‌ها، مدرسه‌ها  دانشگاه‌ها  بي‌سوادها  باسوادها، همه و همه در حال صرف افعال هستند، قايق‌ها  ماهي‌گيرها  سيسلي‌ها  و صداي خروس به مافيا كمك مي‌كند  و همه‌ي اين‌ها در بعدازظهري كه مال هيچ‌كدامشان نيست، و صداي خروس دست را به طرف محموله در جيبي مي‌برد و صداي خروس محموله را با پاييدن كوچه  خيابان  از جيبي به جيبي ديگر  از دستي به دستي ديگر مي‌دهد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سي آي اي، كا گ ب؛ سي آي، كا گ، اي بي سي  كا گ ب؛ سي آي اي، سُ لا سي، سيسيلي ــــ هستيم ما ـــ گيتار مي‌زنم ــــ گيتارت ــــ را بزن ــــ پاكوبان ــــ پاكوبان ــــــ مي‌كوبم ــــــ پايم را ــــ بكوب تو ــــ پايت را ــــ مي‌دهي ــــ دستت را ــــ به دستم ــــ مي‌دهم ــــ دستم را ــــ به دستت ــــ دست به دست ــــ سي آي اي ــــ مي‌دهيم ــــ كا گ ب ــــ دست در دست ــــ پا به پا ــــ مي‌چرخيم ــــ مي‌كوبيم ــــ مي‌جنگيم ــــ مي‌كشيم ــــ مي‌ترسيم
هي هي هي ــــ هي هي ــــ
دستي ذهني روي شانه مي‌خورد، سرم را به طرف دست مي‌چرخاتم، او مي‌گويد:

لطفا ادامه نده.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 12:40 | لینک  | 

 آیا مرد می‌تواند به قصد ازدواج بدن دختر نامحرم را ببیند؟

سوال: من با خواستگارم که هنوز او را ندیدم ارتباط تلفنی و هم‌چنین ایمیل دارم و به‌تازگی می‌خواهیم از طریق دوربین کامپیوتر هم‌دیگر را ببینیم (ایشان در ایران نیستند) و ایشان می‌خواهند مرا بدون حجاب ببینند. آیا یک نظر اشکالی ندارد؟ و این‌که ایشان به ایران بیایند و یک‌بار دیگر بخواهند مرا بدون روسری ببینند گناه دارد؟
جواب: اگر قصد طرفین ازدواج است دیدن تمام بدن هم اشکال ندارد، ولی نه برای مدت زیاد، بل‌که به مقداری که خواستگار کاملا تشخیص بدهد آن‌چه خواسته‌ی او هست در شما وجود دارد یا نه.

 
http://hagegatnews.files.wordpress.com/2009/09/1zq39fwqu03y3pql3m6.jpg

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:20 | لینک  | 

پارك ملت
جای خوبي است
براي تمرين دموكراسي
وقتي ايستاده‌ام
به انتظار كسي
كه هيچ‌گاه نمي‌آيد
حتا در خواب‌هاي شبانه‌ام
كه انتخابات بزرگي است
ميان آن‌همه ...
...
اما هنوز ايستاده‌ام
با دستاني كه
فكر مي‌كنند
كاش آغوش‌ات
عدالت بيش‌تري داشت

سينا علي‌محمدي

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:22 | لینک  | 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 12:52 | لینک  | 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 15:31 | لینک  | 

مابقی تصاویر: http://www.all.iranianz.com/pictures/pages/Jul09/85.htm

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 7:13 | لینک  | 

مانا نیستانی

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 15:44 | لینک  | 

برای امير جوادي‌فر که غزل گریه‌ها را برای همیشه در خاطره‌های‌مان حک کرد و رفت!
بحث‌های بی‌پایان من و تو...
من می گفتم ایرج جنتی عطایی، تو می گفتی شهیار قنبری!
من می‌گفتم سینما، تو می‌گفتی ادبیات!
من می‌گفتم ... تو می‌گفتی ...
خب! حالا که چی؟ من بگویم زندگی و تو با لبخند همیشه‌ات مرگ را نشانم بدهی؟!
من بیایم کویر پی‌ دل‌تنگی‌هایم و تو، به ناگهان سر از پزشکی قانونی تهران در بیاوری؟!
من‌که می‌شناسمت، تو نه سیاسی بودی و نه دوست داشتی که باشی.
همیشه سوال داشتی و من به‌عنوان مدیر داخلی آن روزهای موسسه کارنامه و تو به‌عنوان هنرجوی بازی‌گری، دیالوگ های‌مان تمامی نداشت.
زنگ می‌زدی و ترانه‌های جدیدت را می‌خواندی. و من می‌گفتم قنبری‌زده شده‌يی و تو دادت در نمی‌آمد، چرا که خودت هم این را پذیرفته بودی و آگاهانه، ترانه‌هایت را که سرشار از عشق به آدمیان بود می‌ساختی.
می‌رفتیم استادیوم، به عشق سوسیس‌های کثیف و تخمه‌های شور. من، تو، مهدی و یاشار و هومن. که می‌دانم فردا، وقتی تو را به خاک هدیه می‌دهند، سخت‌ترین روز زندگی‌شان را تجربه می‌کنند.
یادت هست فیفا منیجر را به من هدیه دادی و آلوده شدم. تو مربی جاه‌طلب و احساساتی آرسنال (با این که بارسلونی بودی، به خاطر من لیگ برتر را پذیرفتی) یاشار مربی بی‌تفاوت و خون‌سرد لیورپول و من مربی ناشی تیم رویاهای‌ام، منچستر یونایتد. یادت هست وقتی مدیر منچستر به خاطر ول‌خرجی‌ها و نتایج ضعیف تیم، من را اخراج کرد، تو و یاشار چه‌قدر خندیدید؟!
یا آن سفر سه‌نفره‌مان به خانه دریا ... من. تو، یاشار و شعرخوانی‌ها... تا صبح!
یا آن سفری که من و صابر از ماسوله آمدیم (صابر تا خرخره علیرضای درباره الی شده بود ) و آن چهار روز جاودانه‌ی ابتدای خرداد در دهکده ساحلی! با هومن و شیما و لبخند.
یا آن سفر سرشار از خاطره به خانه دریا، من، تو، یاشار، صابر، مهدی و امیر صادقی! ماجراهای گروتسک سمند سیاه و آقاسگه!
یا روزی که برق‌های اضطراری آتی‌ساز قطع بود و لبخند آمد و تو دل سپردی.
امیر! بگو که این هم یکی از آن شوخی‌های احمقانه است با مامان اختر، که خدا می‌داند تو را در این دنیا از جان‌اش دوست‌تر می‌دارد و نمی‌دانم فردا در بهشت زهرا وقتی تو را می‌بیند...
امیر! زمستان‌های طبقه ۲۶ را یادت که نرفته؟ برف‌نوردی‌های تو... از مینای خیالی نوشتن‌هایت... خنده‌های تو امان و کلماتی که مثل سیل از زبانت جاری می‌شد و کم‌تر می‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم!
امیر! فیل کلاب و جریمه‌های خشن و تحلیل فیلم‌ها و تاترها و نوشتن‌ها را یادت هست؟
.
.
.
سرم انگار به اندازه ی دماوند شده. چیزی در دلم مرده، که شاید امید باشد و آرزو. به یاد روزی افتاده‌ام که در تراس ایستاده بودیم و تو خواندی:
هرگز از مرگ نهراسیدم، اگر چه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود. هراس من باری، مردن در سرزمینی است که مزد گورکن، از آزادی آدمی افزون باشد.

به نقل از: وب‌لاگ شخصي آرين ريس‌باف، دوست و رفيق امير جوادي‌فر http://tarsaa.blogspot.com

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:47 | لینک  | 

طرح: يكي از نسل دومي‌‌هاي مقیم استراليا

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:16 | لینک  | 

صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می‌کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشم‌هایش درشت
دست‌هایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق، با خونش
روی آسفالت می‌کشد فریاد
سینه‌اش باغ لاله‌های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می‌روم پیش مادرش امروز
تا بگویم: صاحب عکس فوق من هستم.

 عمران صلاحی

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 21:34 | لینک  | 

طنزی از علی‌رضا رضایی:
در پاسخ به سوالات مکرر شما عزیزان در مورد این‌که آن خرمگس روی ا.ن چی‌کار می‌کرده گزینه‌های زیر ارايه می‌گردد. لطفا با توجه به این‌که این‌جا مملکت آزادی است هر کدام از گزینه‌ها را که خوش‌تان آمد با خرمگس بگذارید روی سر  ا.ن آقا.
سوال: چرا خرمگس نشسته روی ا.ن؟
گزینه‌ها:
ـ خب بدبخت کجا می‌نشسته؟ تا بوده این‌طوری بوده که خرمگس می‌نشسته روی ا.ن .
ـ خب می‌خواستید ا.ن را یک‌جای دیگر بگذارید تا خرمگس بشیند آن‌جا.
ـ خرمگس عاشق ا.ن زنده است. برنامه هم زنده بود رفت نشست روش.
ـ خرمگس که شعورش نمی‌رسد نباید در برنامه زنده جلوی چشم همه بشیند روی ا.ن.
ـ خرمگس اگر شعور داشت که خره مگس‌ها نمی‌شد بهش می‌گفتند بزمگس یا نهایتا لاریجانی.
ـ در صدا سیما خرمگس زیاد پیدا می‌شود. سروکله ا.ن هم در صدا سیما زیاد پیدا می‌شود دروتخته هم که به‌هم جور است.
ـ خلقت خدا همین‌جوری است. کرم میوه روی میوه است خرمگس هم روی ا.ن.
ـ قدرت خدا را بنازم. در دنیا همه‌چیز سر جای خودش نشسته.
ـ دنیا مزرعه‌ی آخرت است هرچی بکاری خرمگس روی همان می‌نشیند.
ـ اصلاً شما چی‌کار دارید خرمگس و ا.ن خودشان یک‌جوری باهم کنار می‌آیند.

پی نوشت: روی عناوین کلیک کنید.
اگر قرار بود هر نامزد شبیه یک اتوموبیل باشد
اسامي تعدادي از بازداشت‌شدگان و كشته‌شدگان
مونولوگ با رهبری
اگر چوبه‌هاي دار را برپا كرده بوديم، اين مصيبت‌ها پيش نمي‌آمد
توبه کن سعید توبه کن
22

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 20:0 | لینک  | 

نويسنده‌ي مطلب زير را نمي‌دانم كيست؛ از طريق ايميل دريافت كردم. نه نامي و نشاني؛ هركه هست و هرچه كه هست حرف دل من نيز هست:
از کجا به کجا رسیدیم. نماز جمعه نرفته بودیم که رفتیم. به خطبه‌های آقا با دقت گوش نداده بودیم و هیس هیس نکرده بودیم که دادیم. سر پشت یوم الله اکبر نگفته بودیم که گفتیم. توی قرآن و احادیث دنبال فاکت نگشته بودیم که گشتیم .در مراسم سالگرد شهدای هفتم تیر شرکت نکرده بودیم که کردیم. از کنار پسر بهشتی ایستادن احساس دل‌گرمی نکرده بودیم که کردیم. با شعار «بهشتی، کجایی، موسوی تنها شده» شُر شُر اشک نریخته بودیم که ریختیم. از وسط 2000 نفر آدم به‌خون تشنه با اعتماد به نفس و نگاه عاقل اندر سفیه رد نشده بودیم که شدیم. با حرف‌های موسوی تبریزی و غفاری حال نکرده بودیم که کردیم.  نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی همه‌چیز و همه‌کس‌مون نشده بود که شد. هاشمی ناجی و آخرین امیدمون نبود که شد. برای زندانبانان دیروز و زندانیان امروز دل نسوزونده بودیم که سوزوندیم... 
 خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه!

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 13:15 | لینک  | 

مادربزرگ دوستم میره مسجد، کلاس قرآن. بسیجیا اومده بودن پیشش و گفته بودن: حاج خانوم، اگه کسی‌رو می‌شناسی که تو این تظاهرات شرکت کرده و اغتشاش کرده به ما معرفی کن، اینا می‌خوان نظام‌رو از بین ببرن. مادر بزرگ دوستم، دفترچه تلفنش رو از کیفش آورده بیرون و گرفته جلوی یکی‌شون و گفته: بیا دفترچه تلفن منو بگیر، من هرکی رو می‌شناسم داره به شماها فحش میده.

دستمایع یک عضو شریف: http://shabshash.blogspot.com/2009/07/blog-post_04.html

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:34 | لینک  | 

 
برگردان: احمد آزاد

يکشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۸ - ۱۹ آپريل ۲۰۰۹

نويسنده بنگلادشی، نسرين تسليما، زير فشار متعصبين مذهبی ناگزير به ترک کشورش و سپس هند شد و اکنون در فرانسه زندگی می کند. وی، که يک چهره شناخته شده مبارزه بر عليه تعصب مذهبی است، روز ۴ آوريل در جلسه „ديدار لائيک بين الملل“ شرکت کرده بود. در زير مصاحبه وی را با خبرنگار روزنامه اومانيته (۹آوريل ۲۰۰۹) می خوانيد:
سوال: مبارزه شما بر عليه بنيادگرايی فقط به اسلام محدود نمی شود. شما همچنين تعصبات مذهبی مسيحيان، يهوديان و بودائيان را هم افشاء می کنيد. چه نقطه مشترکی بين اين ها وجود دارد؟
تسليما: من مخالف هرگونه تعصب هستم. آن چه که به من برمی گردد، من تمام عمرم از بنيادگرايی اسلامی رنج برده ام. من در يک کشور مسلمان به دنيا آمدم و بزرگ شدم. زمانی که من بنيادگرايی را نقد می کنم و همچنين مذهب را آن گونه که هست، چه بودائيسم باشد چه مسيحی، يهودی يا هندوئيسم، به اين دليل که به زنان ستم روا می دارند، هيچ کس مرا به مرگ تهديد نمی کند. اما زمانی که از اسلام صحبت می کنم، بنيادگرايان اسلامی با صدور فتوا، حکم مرگ مرا صادر مي کند و برای سر من جايزه می گذارند. اين گونه است که من از کشور خودم، بنگلادش، بيرون رانده شدم. بعد از آن که دهسالی در اروپا زندگی کردم به شهر کلکته در هند رفتم. در آن جا دوباره با فتوا روبرو شدم و کتاب هايم در ميدان شهر به آتش کشيده شد. در جريان معرفی يکی از کتاب هايم در حيدرآباد، از سوی مرتجعين مورد حمله قرار گرفتم. در کلکته به خيابان ها ريختند خواستار اخراج من شدند. در پاسخ، حکومت چپگرای هند، من را در يک خانه تحت مراقبت، سکنا داد. قبل از آن که مرا اخراج کند. از دولتی سر مرتجعين من امروز ناگزيرم يک بار ديگر در مهاجرت زندگی کنم. اين برای من بسيار دشوار است. من يک نويسنده بنگلای هستم. برای من دوری از کشورم بسيار دردناک است، جايی که ميتوانم با ديگر زنان کشورم، که برای حقوق و آزادیها مبارزه میکنند همراهی کنم.
سوال: چرا بنيادگرايان تحديد حقوق زنان را هدف اصلی خود قرار داده اند؟
تسليما: در ديد آن ها قدرت مردها از ميزان تسلط شان بر زنان سنجيده می شود. مذهب سرچشمه بنيادگرايی است. درنتيجه هيچ مذهبی برابری زن و مرد را نمی پذيرد. اين مذهبی ها هستند که ستم به زنان را تشويق می کنند و آنها را از داشتن حقوق برابر بازمیدارند. آن ها سيستم پدرسالاری را تحکيم می بخشند، که با آزادی زنان همخوانی ندارد.
سوال: نظر شمادر مورد درگيری هايی که اين چند وقت اخير دررابطه با ممنوعيت حمل روسری در مدارس عمومی، در اروپا و فرانسه پيش آمد، چيست؟
تسليما: من با قانون کشور فرانسه که حمل نشانه های مذهبی در مدارس عمومی را ممنوع کرده است، بسيار موافقم. برای يک جامعه لائيک، اين بسيار اهميت دارد که مدارس را همچون يک محيط آزاد انديشه و وجدان، که نشانه های مذهبی جايی در آن ندارد، حفظ کند. زمانی که بحث روی چادر متمرکز می شود، اين برای من يک نشان ستم است. زنان بايد پوشيدن چادر را رد کنند. و هر زمان که پذيرفتند که چادر داشته باشند، اين يک مسئله شخصی است. هر جامعه لائيکی بايد مدرسه و کليه محيط های عمومی را از هرگونه نشان مذهبی دور نگهدارد.
سوال: آيا تلاش تسخير فضای عمومی در اروپا توسط مذهبيون برای شما تازگی دارد؟
تسليما: اين نشان می دهد که اين سوال فقط در کشورهای اسلامی مطرح نيست. بنيادگرايان در اروپا هم پيشروی کرده اند، و همچنين مرتجعين مسيحی. در امريکا اينان بلافاصله پزشکانی که سقط جنين انجام می دهند را به مرگ تهديد می کنند. در اولين قدرت جهانی، امريکا، مسيحيان „اوانجليست“ تا درون حکومت هم نفوذ کرده اند. در انگلستان مرتجعين اسلامی خواهان استقرار قوانين شرع درباره شهروندان مسلمان شده اند. کشيشان کليسای انگليس و سيستمداران مذهبی گفته اند که مخالف نيستند. اگر ما ترمزی در مقابل اين رشد بنيادگرايی نگذاريم، اگر آن را رها کنيم که هرکاری که دلش می خواهد بکند، اگر چپ و نيروهای پيشرو اروپا از مبارزه لائيک ها و اومانيست هابر عليه هر گونه ارتجاع، پشتيبانی نکنند، دراين صورت امکان عقب رفتن تمدن وجود خواهد بود.
سوال: آيا به نظر شما نيروهای چپ بيش از حد با بنيادگرايان مسامحه نمی کنند؟
تسليما: شهروندان مسلمان در اروپا در اقليت قرار دارند. در اين حالت، بخشی از چپ برای حفظ حقوق اقليت و جلوگيری از تبعيض، از نقد مذهب اسلام پرهيز کرده و حتی با بنيادگرايان مسامحه می کنند. به نظر من اين اشتباه سنگينی است. بدون چپ، چگونه می توان مبارزه برای لائيسيته و مبارزه برای حقوق زنان را پيش برد؟
اين مسئله را به راست ها واگذاريد. راست ها از اسلام و مسلمانان نفرت دارند. آن ها تلاش می کنند تا به وسيله لائيک ها، ايده های نژادپرستانه خودشان را تحکيم بخشند. ولی باور ما به چپ است. ما خواهان يک تحول پيشرو در جامعه هستيم. ما نبايد به راست اجازه دهيم تا راه مبارزه لائيک ما را، منحرف کند.
سوال: فکر نمی کنيد که مبارزه با تروريسم، که در اين چند سال اخير توسط امريکا دنبال شده، به تقويت بنيادگرايی کمک کرده و حربه توجيهی به دست آن ها داده است؟
تسليما: بنيادگرايان هيچ گاه از توجيه کم نخواهند آورد. زماني که اردوگاه سوسياليسم وجود داشت، جنگ مذهبی آن ها بر عليه کمونيست ها بود، که متهم به دشمنی با مذهب بودند. پس از سقوط اروگاه سوسياليستی، آن ها بر عليه امريکا، به عنوان دشمن اسلام، مبارزه خود را برگرداندند. بنيادگرايان، برکنار از اين که کی هدف آن ها است، مستحق هيچ همدلی نيستند. با آن ها بايد، بی توجه به دلائلی که ايدئولوژی مخرب آن ها را توجيه می کند، بدون وقفه مبارزه کرد. در اساس دشمنی را، که آن ها هدف خود تعيين می کنند، اهميتی چندانی ندارد. آن ها دلائل لازم برای توجيه اعمال خود را از دل مذهب بيرون می کشند. خشک مغزی آن ها از مذهب ناشی می شود، و به نام مذهب است که هر کس را، که هم چون آنان به جهان نگاه نمی کند، تهديد کرده يا به قتل می رسانند. جنگ با امريکا نيست که مرتجعين را به ستمگری بر عليه زنان رانده است. اين ستم پيش از آن هم وجود داشت. به درستی بايد تاکيد کرد که سرچشمه بنيادگرايی در مذهب است.
جنگ امريکا بحث ديگری است. می توان با آن مخالف بود و در مقابل آن ايستاد. ولی اعمال بنيادگرايان واقعيتی است که بدون جنگ عراق و افغانستان نيز وجود داشته است. آن ها برای مبارزه خود بر عليه حقوق زنان، زدن آن ها، شکنجه آن ها، شلاق زدن آن ها و سنگسار کردن تا حد مرگ به نام اسلام، منتظر اين جنگ ها نبودند. در کشورهای مسلمان، زن ها زمان درازی است که در رنج هستند.
سوال: آيا فکر می کنيد که مذاکره با طالبان، امکان بازگشت صلح در افغانستان را فراهم می کند؟
تسليما: اگر ممکن است، چرا آن را امتحان نکنيم؟ اما هيچ راه حل پايداری، بدون تغيير سيستمی که طالبان می سازد، به دست نخواهد آمد. بايد مدارس مذهبی، که کارخانه توليد بنيادگرايی است، را بست و آموزشی لائيک و علمی را در پيش گرفت. اين اساسی است. تا زمانی که اين سيستم برقرار است، چه با طالبان مذاکره شود و چه آن ها را تعقيب و شکار کنند، به جای نخستمان بازخواهيم گشت. بايد مشکل را از ريشه حل کرد. در واقع من فقط طالبان را مسئول وضعيت وخيم افغانستان نمی دانم. زمانی که شما يک کودک دوساله را به مدرسه مذهبی می فرستيد که هم چگونگی کاربرد اسلحه را می آموزد و هم تنها يک چشم انداز آموزشی دارد و آن هم يادگيری قرآن است، و موعظه ها هم به استقرار حکومت اسلامی و يا کشتن زنان و غيرمسلمانان تشويق می کنند، تعجبی نبايد داشت که اين کودکان به متحجرينی تندرو تبديل شوند. اين کودکان هيچ پنجره گشوده ديگری بر روی جهان ندارند. آن ها هيچ امکانی برای بهره گيری از آموزش لائيک و عمومی ندارند. از اين رو است که آن ها را مسئول نمی شناسم، بلکه آن هايی که سازندگان اين سيستم هستند، که کودکان بيگناه را به طالبان تبديل می کند، مسئول هستند.
در جهان اسلام، با همدستی دولت ها، که در پی آراء بنيادگرايان هستند، مدارس مذهبی همچون قارچ در حال روئيدن است. بايد از واگذار کردن تعليم کودکان به ملايان مرتجع خودداری کرد. دولت ها بايد به وظيفه خود عمل کنند و بايد مدارسی بسازند که در آن ها کودکان از برابری، دمکراسی، آزادی بيان بشنوند. اگر کسی به آن ها اين ارزش ها را نياموزد، چگونه انتظار داريد که روزی آن ها خواهان اين ارزش ها باشند؟ آموزش لائيک تنها اسلحه موثر در مقابله با بنيادگرايی است.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:23 | لینک  | 

 

خاطرات یک روسپی

امین علم‌‌الهدی/پنج شنبه 10 بهمن 1387

 

«من لیسانس مدیریت دارم. فکر می‌کردم درسم به درد زندگی‌ام می‌خورد اما متاسفانه تنها چیزی که امروز باعث گذران زندگی خودم و دو پسرم می‌شود اندام‌ام و صورت‌ام است.» زیبا، چشمانی آبی، موهایی بلوند و صورت و اندام ظریفی دارد و از دانشگاه تهران لیسانس مدیریت گرفته است.
می‌گوید: «خانواده‌ی درست‌حسابی نداشتم. یعنی اصلا خانواده نداشتم. پدر و مادرم هر دو در جریان یک تصادف مردند. من خودم درس خواندم وقتی دانشگاه قبول شدم از خوش‌حالی داشتم پر در می‌آوردم.»
او یکی از روسپی‌های معروف شمال شهر است که به‌گفته‌ی خودش به‌خاطر تسلط‌اش بر زبان انگلیسی با برخی از سفارت‌خانه‌ها هم رفت‌وآمد دارد.
از زندگی قبل‌از این روزهای دردناک می‌گوید که چندان بد نبود: «سال سوم دانشگاه با یکی از پسرهای دانشگاه دوست شدم او هم مانند من خانواده نداشت. بعداز شش‌ماه باهم ازدواج کردیم و زندگی خیلی خوبی هم داشتیم.»
او از خاطراتش در دوران تحصیل می‌گوید. از خاطراتی که به گفته‌ی خودش تشکیل دهنده‌ی به‌ترین روزهای زندگی‌اش هستند: «بعداز تمام‌شدن دانشگاه هم اولین بچه‌ام به دنیا آمد. دو سال بعد هم دومی به این دنیای نحس قدم گذاشت. بعد شش ماه بعد از تولد دومین دخترم بود که شوهرم ـ مجید ـ در تصادف مرد ( بغض می‌کند) این جاده‌های لعنتی تمام زندگی‌ام را از من گرفتند. بعداز مرگ شوهرم تا مدتی خرج‌ام را یکی از دوستان مجید می‌داد. اما دیگر دیدم نمی‌توانم زیر نگاه‌های سنگین او تحمل بیاورم رفتم دنبال یک کار اولین کاری که به ذهن هر زنی می‌رسد منشی‌گری است. رفتم تقاضا دادم و اتفاقا با مدت کمی یک کار برایم پیدا شد که حقوق خوبی هم داشت.
اولین بدبختی‌ام هم از همان‌جا شروع شد. هر انسانی یک‌سری نیازهایی دارد خوب من هم طبیعتا داشتم. مدیر شرکت هم از من بدش نمی‌آمد مدتی صیغه‌اش شدم. در همین حین بود که یکی از دخترهای‌ام مریض شد حقوق شرکت کفاف‌ام را نمی‌داد مدیر شرکت هم دیگر زیاد به من رو نشان نمی‌داد انگار از من خسته شده بود. در شرکت با یکی از منشی‌ها دوست شده بودم با این‌که او هم یک منشی ساده بود اما اتومبیل خوبی داشت و وضع‌اش خیلی با ما فرق می‌کرد. وقتی یک بعدازظهر که من را به خانه‌ام می‌رساند با هم خیلی حرف زدیم. گفت :«زیبا! تو خیلی خوش‌هیکل و خوشگلی ...» حرف‌اش را که گفت انگار بدترین ناسزاها را داشت به من می‌داد. عصبانی شده بودم اما قدرت نداشتم فریاد بزنم. او در آخر چیزی گفت که اعصاب‌ام را به‌هم ریخت. گفت: «تو که صیغه‌ی این مرتیکه بودی حالا فکر کن صیغه‌ی چند نفر هستی.
سریع از ماشین‌اش پیاده شدم. دیگر هم به آن شرکت نرفتم اما بعداز مدتی بی‌کاری و مریضی دخترم و تمام‌شدن پس‌انداز اندک‌ام حرف‌های‌اش در گوش‌ام پپیچد.
رفتم کنار خیابان و کارم شروع شد. اولین‌بار 30 هزار تومان، دومین‌بار 50 هزار تومان، الان دیگر زیر 200 هزار تومان کار نمی‌کنم البته چون الان در باند زری هستم  150 هزار تومان‌اش را به او می‌دهم . من گناه‌کار نیستم. مجبور شدم.»
زیبا ادامه می‌دهد: «دوست دارم تمام تلاش‌ام را بکنم که دخترهای‌ام عین من نشوند. باور می‌کنی از این کار حتی لذت هم نمی‌برم؟ فقط برای خوش‌آمد طرف مجبورم حالت لذت را به خود بگیرم.»
زیبا از توریست‌ها و جمع‌های سفارتی تا حتی زنان مراجعه‌کننده دارد. «وقتی در تیم زری وارد شدم چون زبان‌ام خوب بود، یک‌بار رفتم هتل برای یکی از توریست‌ها که مترجم‌اش زری را می‌شناخت بعدش کم‌کم پای‌ام به برخی از سفارت‌خانه‌ها باز شد.» می گوید: «چند وقت قبل یک زن هم برای‌ام در خیابان ایستاد اول متوجه نشدم اما بعد دیدم 250 هزار تومان هم راضی است بدهد.»
زیبا یک کتاب‌خوان حرفه‌‌یی است .وقتی این نکته را می‌فهمم که از محاکمه کافکا جمله‌یی گفت و بعد هم اضافه کرد که عاشق کارهای کافکا است و معرکه سلین را هم به‌عنوان آخرین کتابی که خوانده دوست دارد.
زری به‌عنوان مسئول تیم بعداز رفتن زیبا می‌آید می‌گوید: «هوی بچه! کاری داری اول باید به من بگی. مخ می‌زنی که چی؟» من شوکه شده‌ام نمی‌دانم چه بگویم زری می‌خندد: «شوخی کردم بابا.»
آرام از آن خانه‌ی لعنتی بیرون می‌آیم.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 15:59 | لینک  | 

سکوت ما فعلا و شهرام شیدایی  ـ یکی از سه مترجمین «آدم‌ها روی پل» نیز...

دلایل قوی باید و معنوی

بعضي از عزيزان صاحب‌دل ازين كه ابن محمود به يك چهره فوتوژنيك عالم شعر و برگردان گير داده است، چهره به‌هم كشيده‌اند و گفته‌اند كه ايشان، يعني ابن محمود، از اينكه اوشان، يعني يغما گلرويي، اين قدر خوش تيپ مي‌باشند و گر گر كتاب و نوار از اشعارشان چاپ مي‌شود و قبله خاطر گل‌رويان ايراني قرار دارند، دچار حسادت شديد شده و از پيش خود ياوه بافته و بدون آنكه دليل محكمه پسندي رو كند، به اوشان تاخته است. عزيزان همچنين از اينكه ابن محمود به دلايل نامعلوم به توليدكنندگان فكر و انديشه توهين نموده و پي در پي به آنها گير مي‌فرمايند، ابراز ناخشنوي كرده‌اند.
ما اذعان داريم كه پاس خاطر عزيزان صاحب‌دل از اهم واجبات است. اما افلاطون هم ـ بلاتشبيه ـ مثل ما فكر مي‌كرد كه حقيقت از استادش ارسطو هم واجب الرعايه‌تر است.
علي اي حال، ما از محضر اساتيد بزرگوار كسب اجازه كرده و براهيني چند در تقويت مباحث مطروحه در مطلب ما قبل الذكر عرضه‌ مي‌نماييم.
...
مجموعه تمام كودكان جهان شاعرند كه در سال 1381 با برگردان يغما گلرويي به همت والاي نشر دارينوش منتشر شد، اشعار هفت تن از شاعران مطرح جهاني را در بردارد: نزار قباني، مارگوت بيكل، ناظم حكمت، فدريكو گارسيا لوركا، پل الوار، شيركو بي‌كس، و ويسواوا شيمبورسكا.
...
مسلماني شكايت مي‌كرد كه همسايه‌هاي ما هرچه گم مي‌كنند، سراغش را از ما مي‌گيرند و از بداقبالي ما، همه گم‌شده‌ها‌شان در خانه‌ ما پيدا مي‌شود.
...
از ويسواوا شيمبورسكا، شاعره لهستاني كه در سال 1996 برنده جايزه ادبي نوبل شد، 12 شعر در كتاب برادر متعهد آقاي گلرويي آمده است. دست بر قضا نشر مركز مجموعه‌اي از شعرهاي اين بانو را در سال 1376 منتشر كرد كه اسمش هست: آدمها روي پل و آقاي مارك اسموژنسكي كه با اعتقاد من لهستاني را از يغما گلرويي فقط كمي بهتر مي‌داند، ترجمه اشعار او را بر عهده داشته است. دست بر قضا، هر 12 شعري كه يغما به زيبايي برگردانده، در كتاب مذكور موجود است:
ـ تمام كودكان جهان : شيوه مصرف (ص 157)/ آدمها روي پل: دستور مصرف (ص 109)
ـ تمام كودكان جهان : امكانات (ص 158)/ آدمها روي پل: امكانات (ص 46)
ـ تمام كودكان جهان : شتايش منفي‌بافانه خود (ص 160)/ آدمها روي پل: ستايش منفي بافي در مورد خود (ص 86)
ـ تمام كودكان جهان : بچه اين زمونه (ص 161)/ آدمها روي پل: بچه‌هاي اين دور و زمانه (ص 43)
ـ تمام كودكان جهان : عشق در نگاه اول (ص 163)/ آدمها روي پل: عشق در نگاه اول (ص 25)
ـ تمام كودكان جهان : هيچ چيز تكرار نمي‌شود (ص 165)/ آدمها روي پل: هيچ چيز دوبار اتفاق نمي‌افتد (ص 60)
ـ تمام كودكان جهان : لباسها (ص 167)/ آدمها روي پل: پوشاك (ص 84)
ـ تمام كودكان جهان : نابودي قرن (ص 168)/ آدمها روي پل: انقراض قرن (ص 87)
ـ تمام كودكان جهان : زندگي‌نامه نويسي (ص 170)/ آدمها روي پل: زندگي‌نامه نويسي (ص 123)
ـ تمام كودكان جهان : عده‌اي شعر را دوست مي‌دارند (ص 171)/ آدمها روي پل: بعضيها شعر را دوست دارند (ص 41)
ـ تمام كودكان جهان : تشييع جنازه (ص 172)/ آدمها روي پل: تشييع جنازه  (ص 57)
ـ تمام كودكان جهان : سنگ گور (ص 174)/ آدمها روي پل: سنگ گور (ص 143)
...
مارك ترجمه كرده: اينجا نويسنده‌اي خوابيده، عتيقه مثل ويرگول.
و يغما برگردانده: اينجا نويسنده‌اي خفته، عتيقه مثل ويرگول.
(كيست كه نداند خفته و خوابيده چه قدر فرق دارند!)
...
مارك: ... شعر را ـ اما اين شعر چيست؟ / من نمي‌دانم و مي‌چسبم به همين / مثل حفاظ پله‌ها.
يغما:‌ شعر را ... ولي اين شعر چيست؟ / من هم نمي‌دانم چيست/ و به آن مي‌چسبم / مثل حفاظ پله‌ها. (بچسب مؤمن! حفاظ را، چسبيدني!)
...
مارك: قرار بود ترس كوهها و دره‌ها را خالي كند / قرار بود حقيقت زودتر از دروغ به مقصد برسد.
يغما: قرار بود هراس از كوهها و دره‌ها بگريزد / قرار بود حقيقت زودتر از دروغ به مقصد برسد.
(هر گونه شباهت لفظي اتفاقي است!)
...
مارك: ديگر در بياوريد از ساكها، از جيبها / شال‌گردن مچاله شده، خال خالي، راه راه، چهارخانه / كه مدت استفاده از آنها ناگهان تمديد شده است.
يغما: حالا از سك و چمدانها در بيار / شال‌گردنهاي مچاله گلدار و راه راه و خال خال و چارخانه / كه مدت استفاده از آنها تمديد شده است.
(بديهي است كه اينها هيچ ربطه به هم ندارند و از دو ذهنيت متفاوت نشأت گرفته است.)
...
مارك: حتا اگر كودن‌ترين شاگرد مدرسه دنيا مي‌بوديم / هيچ زمستان يا تابستاني را تكرار نمي‌كرديم.
هيچ روزي تكرار نمي‌شود / دو شب شبيه هم نيست / دو بوسه يكي نيستند / نگاه قبلي مثل نگاه بعدي نيست.
يغما: حتا اگر كودن‌ترين شاگرد مكتب زندگي بوديم هم / هيچ زمستان و تابستاني را تكرار نمي‌كرديم.
هيچ روزي تكرار نمي‌شود / دو شب شبيه هم نيستند / دو بوسه يكي نيستند / نگاه قبلي به نگاه بعدي شبيه نيست.
(هيچ ترجمه‌اي بعدي هم شبيه ترجمه قبلي نيست!)
...

منبع: وبلاگ وقایع ابن محمود http://ebnemahmood.blogfa.com/post-177.aspx


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 13:20 | لینک  | 

 

اعلام آمادگي 2 مجسمه‌ساز و يک نويسنده براي کمک به شهرام شيدايي

ايرج محمدي و دهقان محمدي، مجسمه ساز، به زودي آثارشان را در خانه هنرمندان براي فروش به نفع شهرام شيدايي ارايه خواهند داد. شهرام اقبال‌زاده، دبير انجمن نويسندگان کودک و نوجوان نيز براي کمک به اين شاعر اعلام آمادگي کرده است.

به‌گزارش مرکز خبري اميد، دهقان محمدي، مجسمه‌ساز درباره حضور خود در خانه هنرمندان براي فروش آثارش به نفع شيدايي به خبرنگار فرهنگي اميد گفت: جاي تاسف است بزرگان فرهنگ و هنر براي درمان دچار مشکل باشند و من وظيفه خودم مي‌دانم براي کمک به کسي که سهم بزرگي در فرهنگ کشورم دارد، سهم کوچکي داشته باشم و از اين طريق از همه دعوت مي‌کنم دين خودشان را به هنرمندان و اهالي فرهنگ ادا کنند.
شهرام اقبال‌زاده، دبير انجمن نويسندگان کودک و نوجوان هم گفت: براي کمک به شيدايي هر کاري بتوانم انجام مي‌دهم و به همراه ديگر نويسندگان در خانه هنرمندان حضور خواهم داشت.
به گزارش اميد 50 شاعر، نويسنده و مترجم به همراه خوانندگان پاپ و فعالان سينما و تئاتر در خانه هنرمندان براي ارايه آثار و خريد آنها به نفع شيدايي حضور خواهند داشت. دهقان محمدي و ايرج محمدي، هر کدام يک اثر خود را به نفع شيدايي عرضه خواهند کرد.
زمان برگزاري اين گردهمايي متعاقبا اعلام خواهدشد.

تاريخ  ارسال:شنبه 3 اسفند 1387 - 14:37

منبع: مرکز خبری و سامانه اطلاع رسانی امید http://www.omidnews.ir

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:7 | لینک 

از بیمارشدن کسی نمی‌ترسم. از تصادف کردن کسی نمی‌ترسم. از زندان رفتن کسی نمی‌ترسم، از بیکار شدن کسی، از دزدیده‌شدن مال کسی، از خراب‌شدن خانه کسی، از زلزله در خانه کسی، از هر بدبختی کسی نمی‌ترسم، حتی از مردن کسی. چون می‌دانم خود او، یا بازماندگان‌اش، حداقل امکاناتی را دارد که، در وقت لزوم به کمک‌اش خواهد شتافت. دوستان یارا ، آشناها و فامیلان مقتدر و دارا دارد که ، دست‌اش را خواهد گرفت و به‌طور موثر دلداری‌اش خواهد داد. بالاتر این‌که، حداقل قانونی برایش، وجود دارد که، کم یا زیاد از او، یا بازماندگان‌اش دفاع خواهد کرد و از سقوط و نابودی حتمی‌اش جلوگیری خواهد کرد. اما از کم‌ترین صدمه به نویسندگان، شعرا و هنرمندان وحشت می‌کنم. چرا که همیشه تنها و بی‌پناه هستند. نه مالی، نه قدرتی، نه حمایت قانونی و نه هیچ چیز دیگر. همیشه آسیب‌پذیر و بی‌دفاع هستند. در برابر قانون و دولت، در برابر مردم، در برابر طبیعت، حتی در برابر خدا.
آری دوست عزیزم شهرام شیدایی، از بیماری تو می‌ترسم، از تنهایی و بی‌پناهی‌ات. چرا که شاعر هستی و همه قدرت‌ها علیه تو .
یکی دو ساعت پیش از بیماری سخت سرطان مری و جراحی‌ات، با خبر شده‌ام، به ناچاری‌هایت فکر می‌کنم. و به ناچاری هایمان. چه می‌توانم بکنم، جز این‌که سر اندوه‌ناک خود را در کاسه‌ی دستان‌ام بگیرم و تلخ، خاطرات‌مان را با تو به یاد بیاورم؟
وقتی اولین بار و بعدها بارها در اردبیل با صالح عطایی دیدم‌ات، وقتی به خانه‌ی ما آمدی و کاشیگر میهمان ما بود، وقتی جسد فرزند عزیز رضا سیدحسینی بردیم بهشت زهرا و زیر خاک سیاه  دفن کردیم،  وقتی در میهمانی در خانه کاشیگر تو هم با ما بودی، وقتی در نشر چشمه با علی‌اشرف درویشیان، با هم نشستیم و صحبت کردیم، وقتی با رضا سیدحسینی و کاشیگر و امرایی و دیگران برای یادبود عزیزمان عمران صلاحی به اردبیل دعوت‌ات کردیم، و بالاخره وقتی که در آب‌گرم قوتورسویی، در دامنه‌ی سبلان دیدم‌ات و تعجب کردم.
صحبت‌های‌مان را به یاد می‌آورم، آن شوق دفاع کردن‌ات از شعر خوب و شاعران خوب را، یا عصبانی‌شدن‌ات را از دیگرانی که شاعر نبودند و نیستند، اما مدعی‌اند و یاد می‌آورم آن احساسات لطیف و سرشار انسانی‌ات را.
دوست من! نه توان مالی‌ایی دارم کمک‌ات کنم، نه قدرتی دارم که قانون و حمایت‌اش را شامل حال‌ات کنم، نه آدمی مذهبی هستم دعاکنان به خاطر تو دست گدایی‌ام را سوی خدا دراز کنم، نه ...
تنها و تنها، می‌دانم دوستت دارم و آرزو می‌کنم به‌هر طریق، سلامتی‌ات را بازیابی .

منبع: از کنج چندم دایره، ۴/۱۲/۸۷ ـ مظاهر شهامت http://www.shahamat.blogfa.com

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 4:33 | لینک  | 

اختصاصي/ حضور پررنگ هنرمندان و هنردوستان در گالري طراحان آزاد براي کمک به شهرام شيدايي
اتحاد هنرمندان و نويسندگان نيمي از هزينه‌هاي درمان شيدايي را تأمين کرد



پنج‌شنبه گذشته گالري طراحان آزاد ميزبان هنرمنداني بود که آثارشان را به نفع شهرام شيدايي، شاعر و مترجم ارايه کرده بودند. بيش از نيمي از هزينه‌هاي بيمارستان به وسيله فروش تابلوها تامين شد و 50 نويسنده، خواننده و مجسمه‌ساز ديگر در خانه هنرمندان به زودي آثارشان را براي کمک به شيدايي عرضه خواهند کرد.
به گزارش خبرنگار فرهنگي اميد، روز پنجشنبه، يکم اسفند، گالري طراحان آزاد ميزبان هنرمندان و هنردوستاني بود که براي کمک به شهرام شيدايي ِ شاعر، يا آثار هنري خود را ارايه کرده بودند يا براي خريد آثار هنرمندان به نفع شيدايي آمده بودند.
وارد گالري که مي‌شدي نخستين تصوير، عکسي از کسمايي بود که خودنمايي مي‌کرد؛ عکسي از زني که در بيابان با لباس عشاير به من و تو، به همه پشت کرده بود. در کنار اين تابلو يک دايره قرمز رنگ به چشم مي‌خورد؛ دايره قرمز رنگ يعني اثر به فروش رفته است؛ يعني يک قطره خون ديگر براي ادامه حيات شيدايي.
پيش‌تر که مي‌رفتي در ميان سلام و احوالپرسي دوستان و آشنايان، کاريکاتورهاي اردشير رستمي، مرد اغراق در زيبايي‌ها، را مي‌ديدي که براي کمرنگ‌تر شدن زشتي روزگار، بلاتکليف روي ديوار تاب مي‌خورد. تابلوهاي رضا هدايت براي کمک به شيدايي پيشي گرفته بودند و جاي آنها روي مربع ديوار خالي بود.
کتاب‌هاي شيدايي روي ميز براي فروش بسته‌بندي شده بود. «در راه ويلا»ي فريبا وفي در روزهاي نخست انتشار براي کمک به شهرام شيدايي در گالري دست به دست مي‌چرخيد.
مجيد تيموري، داستان‌نويس، نقش روابط عمومي را داشت و سعي مي‌کرد با توضيح درباره شيدايي، تعداد بيشتري تابلو و کتاب به فروش برساند. تابلوها مدام عوض مي‌شد و نقش ديگري براي کمک و همياري با شيدايي روي ديوارها مي‌نشست. بغض‌ها پررنگتر مي‌شد و حرکت‌ها تندتر. فرهاد قائميان، بازيگر، در سکوت، رنگ‌هاو نقش‌ها را نگاه مي‌کرد. سيمين بهبهاني شعر خواند. همه ساکت بودند. رعد و برق فلاش دوربين‌ها، تمرکز سيمين را بهم مي‌زد.
فرهاد قائميان هم مدام از حضور مسوولان در گالري مي‌پرسيد و نااميد نمي‌شد. قائميان باور نمي‌کرد هيچکدام از مسوولان براي کمک حاضر نشدند و تيموري سعي مي‌کرد او را توجيه کند. تا پايان شب خريد و فروش و کمک ادامه داشت و رزيتا شرف‌جهان، صاحب گالري گفت نزديک به نيمي از مخارج بيمارستان تامين شده است.
ساعات پاياني شب در چشمان حاضران غمي بود که نشان مي‌داد در فکرند که روزي بي‌مهري مسوولان و اصحاب رسانه در مورد آنها هم صدق خواهد کرد يا نه؟
حميد حامي، اميرتاجيک، حميد خندان و ماني رهنما به همراه 50 نويسنده و ايرج و دهقان محمدي مجسمه‌ساز در خانه هنرمندان به زودي براي کمک به شيدايي دور هم جمع خواهند شد.

خبرنگار: طاهره رياحي

تاریخ ارسال: یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷- ۲۱:۱۲
منبع: مرکز خبری و سامانه اطلاع رسانی امید

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 21:9 | لینک 

آزادی که بپذیری
                  آزادی که بگویی نه

و این
     زندان کوچکی نیست.

آزادی که ساعت‌ها دست‌هایت در هم قفل شوند
         چشم‌هایت بروند و برنگردند، خیره! خیره بمان
و ما اسم اعظم را به کار می‌بریم:
                                       - اسکیزوفرنیک.

آزادی که کتاب‌ها جمع شوند زیر دیرکی که تو را به آن بسته‌اند
                          و یکی‌شان
                                   آتش را شروع کند.

آزادی که به هیچ قصه و شهر و کوچه‌ای
                    به هیچ زمانی برنگردی
         و از اتاق‌های هتل
                  صدای خنده به گوش برسد.

۲۵/۳/۱۳۷۷

متن دعوتنامه برنامه روز پنجشنبه گالری طراحان آزاد با هدف همراهی با شهرام شیدایی

ضمن سپاس از دوستان اهل هنر و ادب که به فراخوان همدلی و همراهی با شهرام  شیدایی در طی مسیر درمان بیماری مهلک سرطان مری، پاسخ مثبت داده‌اند، از شما دعوت می‌کنیم از نمایشگاه فروش تابلوی نقاشی، عکس و دست‌خط هنرمندانی که نام ماندگار و مهربانشان به ترتیب الفبا در پایین می‌آید دیدن فرمایید:
علی اتحاد، سمیرا اسکندرفر،  معصومه بختیاری، سیمین بهبهانی، وحید چمانی، احمد خلیلی‌فر، بهرام دبیری، لی‌لی درخشانی، علی ذاکری، اردشیر رستمی، حسن سربخشیان، مهدی سحابی، رزیتا شرف‌جهان، عربعلی شروه، ترانه صادقیان، حامد صحیحی، کیوان عسگری، مینا قاضیانی، نصرت‌الله کریمی، نصرالله کسراییان، رضا کیانیان، احمد مرشدلو، معصومه مظفری، حسن موریذی‌نژاد، احمد وکیلی‌، رضا هدایت و....
تاریخ: پنجشبنه، اول اسفند ماه. ازساعت ۲۳- ۱۴. 
نشانی: انتهای خیابان فتحی شقاقی، میدان سلماس (فرحبخش سابق)، پلاک پنج، گالری طراحان آزاد.
ضمنا اعلام می‌کنیم گالری طراحان آزاد از ساعت ۲۰ به بعد همان روز برنامه‌ای برای عرضه آثار هنرمندان جوان و دوستان اهل قلم شهرام شیدایی  اختصاص داده است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:1 | لینک  | 

 

 

نياز به يک کلمه دارم
       کلمه‌اي که مرا از روي زمين بردارد

من مثل ساعتي مريضم
       و به دقت درد مي‌کشم
سکوت تانکي است
       که بر زمين فکرهاي‌ام مي‌چرخد و
                                   علامت مي‌گذارد
از روي همين علامت‌ها دکتر
       نقشه‌ي جغرافيايي روحم را روي ميز مي‌کشد
    با تاثر دست بر علامت‌ها مي‌گذارد:
                         ـ چه چاله‌هاي عميقي!
ناگهان نقشه نفس مي‌کشد
                         ميز تکان مي‌خورد 
    و دکتر فرياد: جنگ جهاني...

گفتی باورم نمی‌شود این اتفاق برای «مارک» افتاده باشد آن روز که به دیدنم آمدی... نام بیماری «مارک» را پرهیز می‌کردی بر زبان و هرگز باورت و باور من نیز نمی‌شد که خود گرفتار آیی تخت بیمارستان و تیغ جراحی را برای نمونه‌برداری... شنیدم این‌جا و خواندم آن‌جا که اگر مال داشتی و منال درد نمی‌کشیدی دردت را و رنج نمی‌بردی نداری را و دست‌دست نمی‌کردی مخارج بیست‌میلیون تومانی را که گاه درمان بی‌درمانی‌هاست:

شهرام شیدایی، شاعر و مترجم ترک زبان
به دلیل ابتلا به سرطان مری در بیمارستان کسری تهران بستری شده است
و به‌زودی تحت عمل جراحی قرار خواهد گرفت
جمعی از شاعران، نویسندگان، نقاشان و سایر هنرمندان
به‌منظور هم‌دلی و حمایت از شهرام شیدایی روز  پنج‌شنبه اول اسفندماه
از ساعت ۸ - ۲ بعدازظهر در گالری «طراحان آزاد» گرد هم می‌آیند.

نشانی: انتهای خیابان فتحی شقاقی (فرح‌بخش سابق) ـ ضلع شرقی میدان سلماس ـ پلاک ۵

اطلاعیه‌ی گروه شعر ۱۷ درباره‌ی بیماری شهرام شیدایی و نمایشگاهی که با هدف کمک به وی برگزار خواهد شد. (نصرالله کسراییان، پرستو فروهر، صمد تیمورلو، كاظم واعظ‌زاده، محمدعلی فرجی، غلامرضا احمدخانی، سعید فصیحی، اكرم فردی و لیلا فراهانی).

پی‌نوشت: امروز صبح پزشکان معالج پس از معاینه شهرام و با مشاهده عکس‌ها و نتیجه آزمایش‌های به عمل آمده، سریع دستور انتقال او به اتاق عمل را صادر کرده‌اند. شهرام شیدایی که دیشب را پس از ترخیص از بخش آی. سی. یو در بخش عمومی گذرانده بود، از ساعت ۱۱ امروز دوباره زیر تیغ جراحی قرار گرفته است.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 6:11 | لینک  | 

farazdaqasadi.blogfa.com

از سر شوق...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:36 | لینک 

 

انتشار غزل‌های مولانا در لهستان

ترجمه‌ی شماری از شعرهای مولانا با نام «در گذر کلمات» به همت مارک اسموژینسکی ایران‌شناس 54 ساله‌ی لهستانی، در لهستان منتشر شده است.
کتاب «در گذر کلمات» را نشر  Wydawnictwo Homini روانه‌ی بازار کتاب کرده است. این ناشر پیش‌از این بیش‌تر در زمینه‌ی ادبیات کلاسیک یونان و گنوسیسم و مردم‌شناسی فعالیت داشته است.
کتاب در برگیرنده‌ی سی‌ودو غزل از مولاناست. مارک اسموژینسکی در مقدمه‌ی 49 صفحه‌یی کتاب درباره‌ی مولانا و ویژگی‌های آثار او نوشته است و می‌گوید: «سعی کردم درباره‌ی هنر و فرهنگ خراسان و بلخ نیز به‌عنوان پیش‌زمینه معنوی جلال‌الدین رومی بنویسم، چرا که به‌طور کلی سه سنت مهم دینی ـ عقیدتی بودا، زرتشت و اسلام در آثار او به‌هم تنیده شده‌اند».
مارک اسموژینسکی، در دانشگاه یاگلونیان شهر کراکف در رشته‌ی ایران‌شناسی تدریس می‌کند و زبان فارسی را به‌خوبی حرف می‌زند.
او درباره‌ی انگیزه‌ی خود از ترجمه‌ی شعرهای مولانا می‌گوید: «شیفتگی من نسبت به شعرهای مولانا از دوستی من با بهرام شاه‌محمدلو، بازیگز تئاتر و تلویزیون، از 28 سال پیش شروع شد. آن موقع من دانش‌جوی ایران‌شناسی دانشگاه ورشو بودم و بهرام در یکی از مهمانی‌های دانش‌جویی در لهستان، غزلی خواند از مولانا با مطلع: "خنک آن‌دم که نشینم در ایوان من و تو".شیفتگی من به مولانا از همان زمان آغاز شد. در این شعر پیام‌مدارا و تفاهم، گذشتن از اختلافات و انسان‌دوستی موج می‌زند. به‌همین دلیل وقتی کار ترجمه را شروع کردم دل‌ام بیش‌تر به سراغ غزل‌هایی می‌رفت که در بیان‌اش ضمن شور عاشقانه، یک‌ حالت چرخش سیال کلمات وجود داشت. این حالت وقتی به‌وجود می‌آید که تلاش سراینده بر این است که یک حقیقت درونی را صادقانه به زبان قال بیاورد. شعر "یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا"؛ یا "این کیست این کیست این یوسف ثانی‌ست این"، از این‌گونه شعرها به‌شمار می‌آیند. یعنی معیار اصلی در انتخاب غزل‌ها، جنبه‌ی زیبایی‌شناختی آن‌هاست».
مارک اسموژینسکی که در زمینه‌ی معنای واژه‌ها، از توضیحات دکتر شفیعی‌کدکنی در کتاب «گزیده‌ی غزلیات شمس» استفاده کرده، می‌گوید: «تلاش کردم تا از ترجمه‌ی غزلیات را به‌صورت شعری درآورم. سعی کردم همان چرخش کلمات و تشابه صوتی بین آن‌ها را به زبان لهستانی منعکس کنم. چرا که نمی‌شود از جنبه‌ی جسمانی کلمات در راه فهمیدن فلسفه‌ی مولانا گذشت. یعنی نمی‌شود آن کاری را کرد که بعضی از مترجمان غربی انجام می‌دهند. یعنی بر ارایه‌ی چکیده‌یی از فلسفه‌ی مولانا متمرکز می‌شوند. در شعر مولانا جسم کلمه و روح کلمه تفکیک‌ناپذیرند. اگر ترجمه‌یی غیر از این باشد، دیگر مولانا نیست».
این استاد ایران‌شناس، درباره‌ی استقبال مخاطب لهستانی از شعرهای مولانا می‌گوید: «به نظر من دلیل استقبال لهستانی‌ها از ترجمه‌ی مولانا یکی جنبه‌ی ریتمیک و تصویری شعر مولانا است که در ترجمه تا آن‌جا که ممکن بود منعکس شد و دیگری روح اکومنیک (تشابه‌گرا) شعر مولاناست».
«تلاش کردم مضمون شعرها را با لطافت شعری زبان لهستانی همراه کنم. گاه کسانی که آن‌ها را می‌شنوند بهت‌زده می‌شوند و خیلی خوششان می‌آید. ترجمه‌ی این شعرها دارای وزن و قافیه است. بنابراین ترجمه‌ی تحت‌اللفظی و کلمه‌به‌کلمه نیست. فکر می‌کنم موزون و مقفی‌بودن شعرها به دل‌پذیرشدن‌شان کمک کرده است. گفتن این‌که آیا در ترجمه‌ی این شعرها و انتخاب کلمات موفق بوده‌ام، کار من نیست و باید کسی که هم‌ به زبان فارسی، هم به زبان لهستانی و هم به شعر و ادبیات تسلط دارد در این‌مورد نظر بدهد ولی همین‌که قشرهای مختلف مردم از این‌کار استقبال کرده‌اند معنی‌اش این است که این کار مفید بوده است».

سی‌دی قلب‌ها

در سی‌دی همراه کتاب با عنوان «قلب‌ها» پنج غزل فارسی، به همت ماریوش کلوح خواننده‌ی اپرا خوانده و اجرا شده است. در این سی‌دی دو شعر مولانا نیز به زبان لهستانی عرضه شده است. ماریوش کلوح غزل "بنمای رخ که باغ گلستانم آرزوست/بگشای لب که قند فراوانم آرزوست" را دکلمه کرده است.
سبک خواندن کلوح متاثر از موسیقی خانقاهی ایران است. مارک اسموژینسکی می‌گوید: «تمام آهنگ‌های این سی‌دی را آقای کلوح ساخته که یک هنرمند 40ساله است و هیچ ادعایی ندارد که موسیقی ایرانی ساخته بل‌که خواسته است که کارش کمی یادآور موسیقی ایرانی باشد. چون ایشان نه با جزییات موسیقی ایرانی آشنایی دارند و نه سبک‌های موسیقی ایرانی را به معنای واقعی می‌شناسند، فقط از طرق مختلف به‌خصوص اینترنت با موسیقی ایرانی آشنا شده‌اند. عشق ایشان به مولانا باعث شد که این کار را انجام دهند. خود ایشان می‌گویند که از ریتم شعر خود مولانا الهام گرفته و از گرایش‌های مختلف موسیقی ایرانی در جوشش آهنگ‌های ایشان جنبه‌ی تصویری شعرهای مولانا تأثیرگذار بوده است و این‌که زیاد به موسیقی استاد الهی، خلیل علی‌نژاد و علی‌اکبر مرادی گوش داده است».
کلوح در ترانه‌های فارسی به‌خوبی از پس لحن فارسی شعرها برآمده است به‌نوعی که نمی‌توان تشخیص داد که خواننده‌ی آن‌ها فارسی‌زبان نیست.
مارک اسموژینسکی می‌گوید: «اول این‌که ایشان هنرپیشه‌ی اپرا هستند که مجبورند به زبان‌های مختلف بخوانند که چون نمی‌توانند همه‌ی این زبان‌ها را یاد بگیرند، مجبور به تقلید می‌شوند. دوم این‌که استعداد زیادی در تلفظ کلمات بیگانه دارند و سوم این‌که ما تلفظ فارسی را باهم تمرین کردیم».
این ترانه‌ها با نوای تار، سه‌تار، تنبور، رباب (ماریوش کلوح)، دف (هایده وام‌بخش و آنا مارچینفسکا)، ضرب (توماس ولانی) و نی (محمد رسولی و یاتسِک ژوبرو) همراهی می‌شود.
در کتاب «در گذر کلمات»، هر هشت صفحه درمیان، دو بیت از شعرهای مولانا به زبان فارسی توسط «سیامک کلانتری»، هنرمند اهل کرج، خطاطی شده است. این کتاب هم‌چنین با هشت نقاشی رنگی که یادآور نقش گلیم‌های ایرانی است، تزیین شده است. این نقاشی‌ها و طرح روی جلد را «کاتاژینا بروزدا» گرافیست معروف کراکویی کشیده است.
مارک اسموژینسکی پیش‌از این در سال 1994 منظومه‌ی بلند سهراب سپهری، «صدای پای آب» را ترجمه کرده است. او از آثار داستان‌نویسان بعداز انقلاب نیز دو داستان از شهرام شیدایی و چوکا چکاد با عنوان‌های «دومینیک» و «ایراد شخصیتی» را ترجمه کرده که همراه با دو داستان از نادر نادرپور و جمشید خانیان که اولی به همت خانم آنا کرسنوولسکا ایران‌شناس لهستانی، و آن یکی به همت آرکادیوش شومیلاک دانش‌جوی ایران‌شناسی و تاریخ ترجمه شده بودند، در فصل‌نامه‌ی ادبی لهستان به نام «پیسمو» Pismo در سال 1998 چاپ شدند.

BBCPersian.com ـ فرهنگ و هنر ـ  یک‌شنبه، 7 سپتامبر 2008  ـ 17 شهریور 1387 ـ سپیده زرین‌پناه

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:40 | لینک  | 

خيلي ها، دزدي کتاب را دزدي نمي دانند. بعضي ها فکر مي کنند دزدي کالاي فرهنگي با از ديوار مردم بالا رفتن فرق مي کند. در ايجاد اين تفکر اما خود کتابفروش ها و غرفه داران هم تاثير گذاشته اند. اگر در نمايشگاه کتاب، غرفه داري متوجه دزدي کتاب شود و کسي که کتاب را برداشته است، ببيند، تنها کاري که مي تواند بکند پس گرفتن کتاب هاست. البته دلايل آ نها براي عدم برخورد قاطعانه منطقي است. يکي از مسوولان غرفه انتشارات ققنوس در نمايشگاه کتاب مي گويد؛ آنهايي که کتاب مي دزدند هميشه در وقت هايي اين کار را مي کنند که غرفه ها شلوغ است و جمعيت زيادي جلوي آ ن ايستاده. در اين شرايط اگر ما کسي را ببينيم که کتاب برمي دارد و بخواهيم با او برخورد کنيم و وقت زيادي براي اين کار بگذاريم، مجبوريم از غرفه غافل شويم و همين مساله باعث مي شود تعداد ديگري از کتاب هايمان هم سرقت شود. اين طور مواقع فقط برايمان مهم است که کتاب را پس بگيريم.

وقتي مي پرسم تا به حال شده با کسي درگيري فيزيکي پيدا کنند، پاسخ جالبي مي دهد؛ وقتي ما کار فرهنگي مي کنيم، نمي توانيم برويم سراغ کسي که کتاب را دزديده و او را کتک بزنيم. فکر مي کنم اين برخورد در شأن يک فضاي فرهنگي نباشد. به همين خاطر است که وقتي دزد را گير مي اندازيم، فقط کتاب را از او پس مي گيريم و بعد مي گذاريم برود.

اينجا اين مساله مطرح مي شود که دزدهاي کتاب چند دسته هستند؟ يک عده کساني هستند که مخاطب ادبيات و کتابند و کتاب را براي خودشان و خواندن مي دزدند. اما يک عده آنهايي هستند که نمايشگاه کتاب برايشان محل کاسبي شده است. برخي افراد با سوءاستفاده از شلوغي نمايشگاه کتاب مي دزدند و بعد از نمايشگاه آنها را با قيمتي پايين تر در بازار مي فروشند. برخورد کتابفروش ها و غرفه داران با اين افراد جالب است. غرفه نشر نيلوفر هميشه يکي از شلوغ ترين غرفه ها در نمايشگاه است. يکي از مسوولان اين غرفه که به سختگيري بين همکارانش معروف است، مي گويد؛ گاهي وقت ها پيش آمده که کسي جلوي چشمم کتاب دزديده و من ديده ام، ولي مطمئن بودم که اين فرد همين امشب مي نشيند و اين کتاب را مي خواند، اين طور مواقع قضاوت و برخورد خيلي سخت مي شود. نمي توان با کساني که از سر نياز و علاقه به مطالعه، کتاب مي دزدند مثل کساني برخورد کرد که دزدي کتاب شغل شان است، تشخيص دادن اين افراد از همديگر هم کار سختي است. به همين دليل يک وقت هايي پيش آمده که از نظر رواني نتوانسته ايم با کسي برخورد کنيم چون طرف مخاطب جدي ادبيات است و اين افراد با دزد فرق مي کنند.

با ناشران ديگر که صحبت مي کنم، اين مساله پررنگ تر مي شود. سرانه پايين مطالعه بين ايرانيان باعث شده خيلي ها در مقابل مخاطبان جدي ادبيات که کتاب برمي دارند، با مشکل روبه رو شوند. خيلي ها مي گويند اگر بدانند شخصي کتاب را براي خواندن مي دزدد نه فروختن، با او برخورد نمي کنند و تعدادي از ناشران هم خود کتاب را در اين تصميم گيري مهم مي دانند. محمد ش. يکي از ناشران معتبر در اين باره حرف جالبي مي زند. او مي گويد؛ وقتي مي بينم يک جوان از غرفه ام کتاب شعر لاغري را برمي دارد نمي توانم کتاب را از او پس بگيرم. فرض بر اين است که کسي که کتاب را مي دزدد، پول خريد آن را ندارد و وقتي شخص به جاي دزديدن کتابي نفيس، در راستاي علاقه اش کتابي را مي دزدد، با او برخورد نمي کنم.

او خاطراتي هم از کتابفروشي اش تعريف مي کند؛ بارها و بارها پيش آمده که جوان هايي آمده اند و من متوجه شدم که مي خواهند کتاب بدزدند. با ديدن آنها ياد جواني خودم مي افتادم که پول نداشتم ولي دوست داشتم کتابي را بخوانم. حالا که در موقعيت يک ناشر قرار گرفته ام، در مقابل اين دسته از آدم ها سختگيري نمي کنم. اما با آنها که براي فروش کتاب مي دزدند برخورد جدي مي کنم. يکي از راه هايي که ناشران براي مقابله با اين افراد در نظر گرفته اند، نحوه چيدمان کتاب ها در غرفه و تهيه ويترين است. اما اين راه حل قابل تعميم به همه نيست. متراژ پايين غرفه ها يکي از مشکلاتي است که بر سر اين راه وجود دارد. از طرف ديگر ناشران بسياري معتقدند که مردم بايد بتوانند کتاب را تورق کنند و با آن در تماس باشند به همين خاطر ناشران ترجيح مي دهند با وجود اينکه مي دانند کتاب ها در اين صورت دزديده مي شوند، امکان ارتباط مخاطبان با کتاب را نگيرند. در اين بين نقش مردم در کمک به دزدي کتاب را نمي توان ناديده گرفت. هنگامي که مشغول تهيه اين گزارش بودم، با هماهنگي مسوولان بعضي غرفه ها، جلوي چشم مردم کتابي را برمي داشتم، اما خيلي ها با وجود اينکه شاهد اين حرکت بودند، برخوردي نمي کردند. يکي از مسوولان غرفه نشر نيلوفر در اين باره مي گويد؛ متاسفانه خيلي از مردم جلوي غرفه فقط جاي کسي که جلوي چشم شان کتابي را دزديده، پر مي کنند. يک بار که به يکي از آنها گفتم چرا وقتي غرفه دارها حواس شان نيست و شما مي بينيد، کاري نمي کنيد، حرفي زد که برايم عجيب بود، گفت حالا يک نفر چهارتا کتاب بدزدد، دنيا به آخر مي رسد؟ اين يعني هيچ کس دزدي کتاب را دزدي نمي داند.

به نظر مي رسد هيچ راه حلي براي مقابله با اين پديده وجود ندارد، همان طور که اکثر ناشران دزديده شدن کتاب هايشان را جزيي از نمايشگاه کتاب مي دانند و راه حلي براي اين مشکل متصور نيستند. با مقايسه اين وضعيت در ايران با نمايشگاه هاي کتابي که در کشورهاي پيشرفته برگزار مي شود، بايد ديد در آينده با پيشرفت تکنولوژي در ايران آيا راهي براي جلوگيري از اين اتفاق پيدا مي شود يا خير.  
منبع: روزنامه اعتماد ـ مریم مهتدی

 

پی‏نوشت: تا به حال فکر می‏کردیم چه‏ زرنگیم ما! نگو دوستان می‏دیدند و به رخ نمی‏کشیدند. شرمنده اما مطلب فوق‏الذکر نه تنها راه توبه را برای ما هموار نکرد بلکه مشوق ما  نیز شد. جانمی جان... دل ما لک زده برای کتاب بلندکردن و دزدیدن و دررفتن...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:39 | لینک  | 

چمن‌ها خیس بود، نه آن‌قدر که نشود روی آن‌ها نشست. روی آن‌ها نشسته بود و آن طرف خیابان را نگاه می‌کرد. مغازه‌ها همه بسته بودند. نور تابلوهای تبلیغاتی چهره‌اش را در شب گرم تابستان روشن می‌کرد، نورهای قرمز و زرد و آبی. برای اولین‌بار نبود که این‌چنین تنها، در گوشه‌یی از میدان بزرگی نشسته بود و به صدای اتومبیل‌ها گوش می‌داد که با سرعت از خیابان عبور می‌کردند. بوی چمن خیس، بوی آشنایی بود. تقریباً سه ساعت بود که روی چمن‌های یکی از میدان‌های بزرگ شهر نشسته بود. جایی برای رفتن نداشت، نه خانه‌یی، نه مسافرخانه‌یی، و نه هیچ جای دیگر.

راننده‌های تاکسی‌های مختلف، کنار میدان ایستاده بودند و هرکدام نام خیابان را فریاد می‌زدند. هریک از این خیابان‌ها برای هر کسی به کوچه‌یی ختم می‌شد و هر کوچه‌یی به خانه‌یی و هر خانه‌یی به جایی برای خواب.

برای او نام این خیابان‌ها معنایی نداشت. راننده‌ی اتومبیل زردرنگ می‌گفت: «انقلاب، یک نفر»، راننده‌ی اتومبیل آبی‌رنگ فریاد می‌زد: «آزادی، دو نفر»، و همین‌طور رانندگان دیگر. هر عابری که از دور می‌آمد نام خیابان‌ها را از راننده‌ها می‌شنید و بالاخره یکی را پیدا می‌کرد و سوار می‌شد.

در جیب سمت راست‌ شلوارش، مقداری پول خرد داشت. یکی از راننده‌ها فقط یک مسافر کم داشت. در یک لحظه از روی چمن‌ها بلند شد و در اتومبیل زردرنگ نشست. می‌خواست بداند چمن‌های میدان مقصد هم خیس است با نه. راننده‌یی که برای رفتن به آزادی دو نفر مسافر لازم داشت، به یک نفر هم قانع شده بود؛ کاش سوار اتومبیل آبی‌رنگ می‌شد.

 

 کتاب آزادی، دو نفر ـ اسفندیار آبان

 

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:5 | لینک  |