
تو فکر میکنی خدا کجاست؟ آیا خیلی از ما دوره؟ یا خیلی نزدیکه؟
یک روزی یکی از دوستانم از من پرسید خدا کجاست؟ من گفتم «توی آسمونا». به من نگاهی کرد و گفت «خدا توی نفساته. تو داری خدا رو استشمام میکنی، داری از خدا برای زندهبودنت کمک میگیری، خدا توی آسمونا است اما توی نفسای تو هم است. پس هیچوقت فکر نکن خدا ازت دوره». چند دقیقه به حرفهایش فکر کردم و دیدم حق با اوست. خدا توی نفسای من است و هم در آسمان و هر جایی.
بچه که بودم با خودم فکر میکردم تمام نردبانهای دنیا را جمع کنم و رویهم بذارم و به آسمان بروم و از خدا بخوام تا یک عروسک خوشگل که در یک مغازه دیده بودم را به من بدهد و یکروز از مادربزرگم پرسیدم از اینجا تا آسمان خیلی راه است و مادربزرگم گفت آره! آسمان خیلی دوره و کسی نمیتواند به آنجا برود. من خیلی ناراحت شدم و از اینکه نردبانهای دنیا را جمع کنم و به آسمان برم ناامید شدم.
شب همان روز از ته قلبم از خدا خواستم عروسکی را که در مغازه دیده بودم را به من بدهد و خوابیدم. صبح با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و وقتی چشمانم را یواشیواش باز میکردم عروسک مورد علاقهام را که از خدا خواسته بودم را دیدم و بغلش کردم. اون عروسک را پدرم برایم آورده بود.
از آنروز به بعد خدا را بیشتر دوست دارم و تا حالا که بزرگتر شدهام هر چیزی را که از ته قلبم از خدا بخواهم به من میدهد. اما باز هم به قضیهی نردبانها فکر میکنم. یعنی میشود نردبانها را رویهم بذارم و به آسمان بروم؟
خدا کجاست؟ / منیره سعیدی / مهاجر افغان / ۱۷ ساله
نیست خندهدار اصلا وقتی دروازهبان شدم فوتبال یکدوجین دخترکان و پسرکان «کار» را جمعه صبح وقتی ایستاد باران از ریزش و گل خوردم یکی فقط... گفتم این را تا بسوزد دلتان از کیفی که بردم و بردیم روز جمعه از شیطنتها و خندهها و جرزدنها و پشت پازدن بیهیچ ملاحظهیی بیداور که داور اگر بود سوت بود و کارتهای زرد و قرمز بود و توبیخ بود و اخراج بود و چشمغره بود و لولهی اگزوز بود نهایتا؛ و دعوا بود و قهر بود و آشتی نبود و صلح نیز؛ و میماسید خنده بر لب و رخ من و گروه و لوچهی صبح جمعه...

عکس تزیینی نیست
ما باید از نعمت خداوند درست استفاده کرد (کنیم). مثال برای خانهی خود 2 نان لازم دارند و میروید 4 نان میخرید. به آن درست استفادهکردن نمیگویند. درست استفادهکردن به آن میگویند که اندازهی خود استفاده کردی (کنید) نه زیاد نه کم. درست استفاده کن تا بیشتر داشته باشی و خداوند از شما رازی (راضی) باشد. اگر شما دوست دارید خداوند شما را به راه راست هدایت فرماید پس دروغ [نگویید] و درست استفاده کنید و به مردم کمک کنید. من میگویم درست استفادهکردن هرچه ادامهی زندگی است. من میخواهیم (میخواهم) دربارهی همین موضوع که درست نگهداشتن نعمت خداوند دانا و توانا یک قصه بگوییم (بگویم).
همان فرزانهی بهرامی پست قبلی، 9 ساله
یکروز خانم معلم کیانی گفت ما داریم به اوردو (اردو) میریم نفری هزار تومان بیاورید. من به مادر خود گفتم ولی حرف من گوش نکرد. بابا هم کار داشت. یکهفته گذشت و بعد رزیات (رضایت) داد و با خانم معلم به اوردو (اردو) رفتیم. خیلی خیلی خوش گذشت و بعد هم من خیس شدم و بعد جای شما خالی با بچهها بازی کردیم و ناهار خوردیم و بعد لباسمان را خشک کردیم و بعد تا آخر رودخانه رفتیم و بعد کفش من پاره شد و بعد دنپایی (دمپایی) گلبهگلک پوشیدم و بعد هم به زیارت رفتیم و بعد به خانه رفتیم و بعد ناهار خوردم و بعد کارهای خود را کردم و بعد مریض شدم و بعد هم به دوتکر (دکتر) رفتیم و دارو خریدم و بعد آمپور (آمپول) زدم و بعد متسفانه (متاسفانه) کاش به اردو نمیرفتم.
فرزانه بهرامی، ۹ ساله




و خندههای دلنشین بر لب و رخ و رخساره...


خورخه Jorgeh، پاتو Pato از اسپانیا (جهانگرد) و آنا Anna از لهستان در دیدار از کودکان مهاجر و سوالهای پیدرپی ...


در ادامه پاتو pato نواخت و نواخت و خواند و خواند بیوقفه

و در آخر یادبود
پ.ن. در مورد این سه تن بیشتر خواهم گفت به زودی...
شب تاريك
زير نور ماه
كنار سايهي آدم نشسته بود
آدمهايی كه از كنارش ميگذشتند
با صداي سرمازده و آراماش ميگفت
فال دارم... فال حافظ... فال بخريد
ساعت يازدهونيم بود
هنوز يك فال نفروخته بود
صداي دندانهاياش كه بههم ميخورد را ميشنيدم. آهي كشيدم گفتم كودك پانزدهساله كه بايد در درختخواب باشد در خيابان است و مانند مردي بيستساله كار ميكند. با خودم گفتم جسم او كوچك است روح او در برابر مشكلات بزرگ شده. پيش او رفتم و به دستان كوچكاش نگاه كردم اما او خوشاش نيامد و برگشت. از او پرسيدم تو مدرسه ميروي؟ گفت: نه. گفتم: چرا كار ميكني؟ گفت: بهخاطر مشكلات خانوادهام. گفتم: اسمات چيست؟ گفت: محسن. گفتم: محسن پدرت كجاست؟ سكوت كرد و در چشماناش اشك جمع شد. با نگاهي به او جواب سوالام را گرفتم. گفتم: محسن دوست داري درس بخواني؟ گفت: بله! اما پول شهريه از كجا بياورم خرج خانوادهام را با زور درميآورم. گفتم غصه نخور خدا بزرگ است. گفت: اين را كه ميدانم خدا خيلي بزرگ است.
به آسمان نگاه كردم در چشمانام اشك جمع شد با خودم گفتم با اينهمه مشكل بزرگي كه دارد هنوز به خدا اميدوار است اما آدمهايي كه مشكل كوچكي دارند خدا را از ياد ميبرند. وقتي پايين را نگاه كردم او رفته بود. رفته بود بهسوي آيندهيي دور. خدايا! چه خطرهايي در كنارش است از كنار چه آدمهايي ميگذرد واقعا كسي به فكر اين كودكان است؟ بياييد با همكاري هم مشكلات اين كودكان را كم كنيم.
صفيه سعيدي، شانزدهساله، 10/5/88
صفيهي مهربان! دل تو و بقيهي بچهها را شاد ميخواهم هميشه... قرارمان مثل گذشته كوه...
پينوشت: با سپاس از خانم ﻫ. واو. كه شهريهي امسال مدرسهي منيژه دختر عموي صفيه را تقبل كردند.
آرزوهايام را
در قابي از احساس ميگذارم
تا هر وقت احساس نااميدي كردم به آن بنگرم
تا يادم باشد چيزيكه امروز دارم
آرزوي ديروز من بوده است.
فرشته اميني ـ شانزدهساله

به نام خدايي كه آسمان را آفريد و آبي را رنگ مهرباني قرار داد. به نام خدايي كه رنگها را آفريد و آبي را زيباترين رنگها تا هميشه بيرقيب باشد.
با عرض سلام خسته نباشيد اين از طرف خديجه به خدمت بهترين زيباترين و مهربانترين معلم عزيزم خانم دلدار اميدوارم در تمام مراحل زندگي خود موفق و پيروز باشيد. و همينطور خانوادهي محترمتان. معلم عزيزم اين چند مدتي كه با شما بودم بهترين روزهاي زندگيم بود. معلم عزيرم واقعا خيلي خيلي زحمت كشيديد. توي اين چند مدتي كه با شما بودم خيلي چيزهايي را از شما آموختم. خانم دلدار عزيزم تو را به قدر آسمان پر ستاره دوست دارم و هيچوقت فراموشت نميكنم چون برق صداقت مهرباني از چشماني قشنگ ديدم. عزيزم اميدوارم هيچوقت فراموشم نكني. عزيزم ديگر نميدانم چه بنويسم چون آنقدر گلويم بغذ (بغض) گرفته ديگه چيزي به ذهنم نميرسد فقط بهترينها را برايت آرزو ميكنم و در پايان نامه از تمام زحمتهاي شما عزيران تشكر ميكنم و هميشه آرزوي سر بلندي و سلامتي شما و خانوادهي محترمتان از خداي بزرگ مهربان خواستارم. به اميد روزي كه باز از نزديك ديدار كنيم. دوستتان دارم. همانكه مرا دوست نداريد فراموشتان نميكنم.
تقديم به خانم عزيزم خانم دلدار ـ از طرف خديجه اميري
روزهاي خوش كتابخواني و كوه و روزي را كه از نشانههاي بلوغ گفتم برايتان و شما همه سر به زير انداخته بوديد و شرم داشتيد سر بالا آوريد و به گمانام تو ترديدت را مهار كردي و شهامت به خرج دادي و گفتي از اين حرفها نزنيد بد است. و من دليل پرسيدم و تو گفتي اگر به گوش خانوادههايمان برسد هم براي شما بد ميشود و هم براي ما... من اما ادامه دادم و از ترس و وحشتام گفتم از روزي كه بالغ شدم و شما نيز متواضعانه گوش سپرديد به بلوغ و زنانگيتان كه در راه بود...
بيگمان اولين نشانهي بلوغ را در افغانستان نخواهي ترسيد و به ياد من خواهي افتاد و در دل خواهي گفت عزيزم...
نميدونم چهطوري ميتونم با حرفام كمي از درد كشورم را كم كنم اما من حرفاي دلمرو ميزنم و ميخوام كه خيليها از حرفاي دل من و هموطناي عزيزم باخبر شوند.
وطن من. هروقت اين جمله را ميگم ياد سرسبزي زمينهاي گندم ميافتم كه در كودكي در كشورم ديده بودم. اما در كنار اين سرسبزي ياد جنگ و خونباران هم ميافتم. ياد فرياد و گريه. ياد ويراني يا دلشكستهگي يا غم، ياد اندوه. دلم ميخواد كشور منم آزاد و آباد باشه. يعني اين آرزوي هر افغاني كشوردوست است كه كشوري آباد و آزاد داشته باشند. دلم ميخواد به نمايندهگي از تمام هموطناي خوبم بگم كه كشورم را دوست دارم و براي آزادياش هر كاري ميكنم حتي از جانام هم ميگذرم. من خيلي براي درسخواندن تلاش ميكنم تا بتوانم يكروز به كشورم بروم و يكتكه از قلب شكستهي كشورم را بند بزنم. دوست دارم وقتي راه ميرم حس كنم روي خاك خودم قدم ميگذارم نه غربت. دوستدارم وقتي يك جاي زيبا ميبينم در كشور خودم باشد نه در جاي ديگر. من وقتي در هر جايي ميبينم كه نوشته ايران سرزمين ما! ميگويم سرزمينشان. چون ايران سرزمين من نيست. من اينجا به دنيا نيامدهام. من به اينجا تعلق ندارم و من حتي بعداز ده ـ يازدهسال به اينجا عادت نكردهام و هنوز دلام براي كشورم تنگ است و هنوز دلام ميگيرد. و وقتي ميبينم بچههاي ايراني چهطور شاد و خندان در كشور خودشان بدون دردسر درس ميخوانند، بازي ميكنند، به آنها حسوديم ميشه. چرا اين حق را از من گرفتن كه نميتوم در كشور خودم بدون هيچ مشكلي زندگي كنم.
چرا به ما اجازه نميدهند كه خودمان براي كشورمان تصميم بگيريم؟ چرا نميگذارند ما احساس آرامش كنيم؟ احساس كنيم كه آزاديم؟ چرا بايد ما نتونيم مثل همه حساب بانكي داشته باشيم؟ چرا ما نبايد مثل همه در مدرسههاي دولتي درس نخوانيم؟ چرا ما نبايد ماشين و خانه داشته باشيم؟ چرا ما نبايد كار دولتي نداشته باشيم؟ چرا وقتي باباي ما كار ميكند پولاش را تا هروقت كه دلشان نخواهد، نميدهند؟ چرا ما بايد هر روز نگران پدر و برادرانمان باشيم كه مبادا پليس آنها را رد مرز كنند؟ چرا ما نبايد آرزو كنيم؟ چرا ما نبايد شاد زندگي كنيم؟
كشور من كمك لازم داره كمك همسايههاشو تا بتواند آباد بشه. دلم گرفته از كساييكه هموطنامرو توي راه و خيابان مسخره ميكنند. دلام ميخواد بدونم چرا هموطناي من نميتونند به دانشگاه بروند و فقط تا مدرك ديپلم ـ آنهم كارت اقامت داشته باشند البته ـ ميتونند درس بخونند. دلم از دست خيليها گرفته. از دست كسانيكه نميذارند ما آرام زندگي كنيم. ميدونم كه من به تنهايي هيچكاري نميتونم انجام بدهم اما دلم ميخواهد از شما بخواهم به ما هم حق بدبن. حق بدين كه چرا نميتوانيم به كشورمان برويم. ولي مشكل ما فقط كشورمان نيست كه ويران شده. مشكل ما خيلي چيزهاي ديگر است. خيلي چيزهايي كه باعث ميشود هر روز بيشتر دلمان براي آزادي تنگتر شود. مشكل ما اين است كه كمي به حقوق ما در اينجا، در كشوري كه مهد علم و دانش است احترام بگذارند نه اينكه هر روز قلبمان را بشكنند. صداي يك افغاني و حرفهاياش را هيچكس دوست ندارد بشنود. ما مشكلات زيادي داريم خيلي زياد و هيچوقت هم از خوشي دلمان به اينجا نيامدهايم.
من خودم ميدانم كه دولت ايران فقط ميتواند ايرانيها را كمك كند. اما فكري هم بهحال ما بكنيد. گراني بهما ضرر زيادي ميزند. مثلا يك خانوادهي هفتنفره را در نظر بگيريد كه فقط پدرشان كار ميكند و ماهي سيصدتومان حقوق دارد. سيصدتومان را به كجاي زندگيشان ميتوانند بزنند. واقعا افغانيها در كشورهايي كه هستند خيلي زندگي سختي دارند. من يك دخترم. يك دختر خيلي چيزها ميخواهد ولي هميشه از چيزهايي كه دوست داشتم گذشتم. از روسري و كفشهاي سبز از مانتوي بيستهزارتوماني از هر چيزي كه نميتونم بخرم ولي دوست دارم داشته باشم. از گوشواره از دستبند از انگشتر از گردنبند از خيلي چيزها. دولت بايد به فكر ما هم باشد چون ما هم داريم در كشور ايران زندگي ميكنيم. كشوري اسلامي كه خدا سرلوحهي هر كاري در آن است. دين ما اسلام است پس مسلمانان بايد بههم كمك كنند. دلم ميخواهد قلبام توي كشور خودم بزند. هواي كشور خودمرو استشمام كنم و در آنجا زندگي كنم. به اميد روزيكه در افغانستان آباد و آزاد برويم و دست در دست هم زنجيري در دور كشورمان شويم تا ديگر كسي نتواند كشورمان را از ما بگيرد. انشاءالله...
م. س. شانزدهساله،23/1/1388
نام نويسنده را شقه كردم چرا كه كارت اقامت ندارد و رد مرزي محسوب ميشود و اين خطر وجود دارد كه... روي من سياه...
آيا ميدانيد بيشتر خودكشيها در كدام مواقع رخ ميدهند؟ پزشكان اروپايي بر اساس نظرسنجيهاي خود بيان كردند كه بيشتر خودكشيها در فصل بهار صورت ميگيرد. همچنين آنان پساز تحقيقات اعلام كردند كه بيشتر خودكشيها در اثر بحران اقتصادي، فقر و تنگدستي بهوجود ميآيند چرا كه در جامعهي امروزي بيشتر جوانان مشكلات مالي را نميتوانند تحمل كنند و بهخاطر همين بهاين عمل ناپسند روي ميآورند. همچنين آمار خودكشيها نشان ميدهد كه خودكشي رو به افزايش است. در كنار جواناني كه خودكشي ميكنند كسان ديگري هم هستند كه از زندگي خود راضي نبوده و بهاين عمل روي ميآورند. آنان كسي نيستند جز زنان بيوه كه براي زندگي آيندهي فرزندان خود نگران بوده و بهجاي اينكه به فكر چاره باشند از چارهجويي دوري ميكنند. اميدوارم ميزان تحصيلات و كمي اقتصاد باعث از دستدادن جان كسي نشود.
خبرنگار صدا و سيماي خانم دلدار ـ جميله عليزاده ـ اردیبهشت ۸۸ ـ منبع: بي بي سي
شيطنتها و تخيلات جميله تمامي ندارد انگار... 45 كيلو استخوان بدون گوشت اينجا و صدا و سيما كجاها كه نگو... وقتي به او گفتم من و تو سيماي بيصدايايم خنديد و گفت: قربونتون برم خانم...

آسمون! ابري نشي دلم ميگيره آسمون!
آسمون! بارون نياد چشام ميگيره آسمون!
آسمون، آسمون بذار برم بذار برم
توي دشت زندگي مسافرم آسمون!
بذار برم پيش خدا دعا كنم
شايدم گذاشت حاجتمو روا كنم.
صفيه سعيدي ـ شانزدهساله ـ 1/2/88
اگر دستام زبان داشت به من ميگفت از من خوب مراقبت كن. هر وقت كه به من ميكروب ميچسبد زود برو با صابون و آب مرا بشوي و هر وقت ميخواهي غذا و ميوه و مواد غذايي بخوري حتما مرا با آب بشوي. حتي من تميز بودم باز هم مرا بشوي و هر وقت ميخواهي نقاشي بكشي حتما با مداد رنگي رنگ كن. الان دارد دست من مينويسد. دست هم يكي از اعضاي بدن است. دست خيلي كارهاي ديگر ميتواند انجام بدهد. دست ميتواند به آنهايي كه كمك ميخواهند كمك كند.
حسين نعمتي، 9 ساله، كلاس سوم
خدايا چرا منو دختر آفريدي تا از همه سركوب بخورم و همه به من طعنه بزنن. ديگه از دختربودن خودم خسته شدم. چرا من نبايد در زندگي هيچ حقي داشته باشم. چون دخترم. مجرم كه نيستم. چرا من هيچ نوع تصميميرو براي خودم ندارم، نميتونم از حق خودم دفاع كنم. تا از حق خودم دفاع ميكنم ميگن دخترهي چشسفيدشده! حالا ديگه تو روي ما وايميستي. از بهونههاي بيخوديشون خسته شدم. تا جايي ميري، ميگن چرا دير اومدي! چرا ميخواي بري؟ چرا تنها ميري؟ چرا با دوستات حرف ميزني؟ خونهي كسي نرو. كسيرو به خونه دعوت نكن. وقتي ميري بيرون حزبالهي برو. توي خونه با حجاب باش...
آخه چرا؟ مگه من آدم نيستم. دل ندارم. يا تا چيزي ميشه ميگن ما هم جوون بوديم. آخه! يكي نيست بگه بابا الان با زمونهي قديم فرق ميكنه. چرا نميخواين اينو درك كنين. خدا ميدونه تا اون موقع هم جووني ما از بين رفته.
حميرا عليزاده، بهار 88
درد دل یک کودک مهاجر
در تاریخ 5 فروردین 1388 برای عیددیدنی به منزل دخترعمهی خود رفته بودیم که یکساعت بعد برادرم وحید آمد و گفت: میدونی چی شده آبجی. گفتم: نه! از کجا بدانم. گفت: از خیابان سر (...) رد میشدیم که پلیس ما را صدا کرد و گفت: افغانیها بیاین اینجا! ما که سه نفر بودیم رفتیم و سلام کردیم. جواب نداده گفت: بچهی کجاین؟ من و احمد گفتیم ما برادریم. افغانی هستیم و کارت مدتدار داریم. اما دوستام محمد که کمی ترسیده بود چیزی نگفت. پلیس به ما دو نفر گفت: گمشین افغانیها. بعد دست محمد رو گرفت و گفت تو بمون!
راستشرو بخواهی ما هم کمی ترسیده بودیم و زود از اونجا رفتیم. نیمساعت بعد محمد با صورتی کبود آمد. گفتم: محمد! صورتات چی شده؟ گفت: پلیسهای نامرد زور خود را به بچهی 14 ساله نشان میدن. منو بردن داخل. بهم گفتن اگه پول بدی میزاریم بری، بعدم سرم داد زدن و گفتن جیباتو خالی کن! من اول به اونها گفتم که هیچ پولی ندارم اما خودشون دست کردن توی جیبامو گشتن. وقتی دیدن پولی همراهم نیست به من گفتن حالا که پول نداری برو ظرفهارو بشور تا ما هم بذاریم که بری. منم که خیلی دلام میخواست یهجوری اونارو بفهونم که غرور دارم. گفتم: من ظرفها را نمیشورم. بعدم یه سیلی محکم زدن تو گوشام و گفتن برو گمشو بیرون افغانی نفهم. خیلی دلام میخواست جوابشو بدم اما ترسیدم مثل اون پسر 10 ساله که چند وقت پیش از شبکهی طلوع پخش کردن که بدون اینکه خونوادهاش بفهمند رد مرزم کنند چیزی نگفتم.
از خدا میخوام هرچه زودتر کشورم به یک وضعیت ایدهآل برسه تا برگردم به همون افغانستان و دیگه هرگز اینگونه تحقیر نشم.
جمیله علیزاده

بهنام خداوند جهانآفرین
فصل بهار یعنی شکوفایی، یعنی زندگی دوباره، بهار یعنی حیات جاودانگی. وقتی بهار از راه میرسد، صد لاله بر کوهساران بهبار میرسد.
هنگامیکه من در بوستان طبیعت پا میگذارم فکر میکنم در بین گلهای عطرآگین گامهایم را با ناز و خرامیدن میگذرام. وای چه بوی خوشی دارد این بوستان محبت که با باد نسیمیاش به صورت من دست پر از مهرش را میکشد. مرا به اوج آسمان آبی میبرد.
زندگی یعنی جوی آبی که از اوج دل کوه میجوشد و غمها را با خود به دریای پر از ماهی قرمز میبرد و با نور خورشید آن غمها را تبدیل به ابر میشود و باعث ناراحتی آسمان و آسمان با اینهمه غم دچار افسردگی خواهد شد و باید اشک از چشمان آن جاری شود.
با این جمله میخواهم یادآوری کنم که در زندگی روزانهی ما غم و شادی فراوان وجود دارد و باید ما نیز مثل بهار باشیم تا در مقابل این غم و شادی از حد خود بیرون نیاییم.
صفیه سعیدی، شانزدهساله، کلاس پنجم، 3/2/88
اگر ما مواظب داداش یا خواهر خود نباشیم پس باید چه کار کنیم؟ امروز ما به خانهی یکی از فامیلهای خود رفته بودیم و آنها استخر داشتند و داداش من برای اینکه گیلاس بکند در داخل استخر افتاد و منهم پیش او بودم. آب دو بار او را پایین کرد ولی دفعهی سوم فکر میکنم دو ثانیه شد که من داد زدم بابا! بابا! و همه ریختن. خاله، مادر، برادر من و بقیه که شنیدند گفتم شامیر در استخر افتاد. دامادم که شوهر خالهام میشود هیچ نفهمید که چهطور آن را بالا آورد از استخر. فکر میکنم سه یا دو متر آب داشت. من داشتم گریه میکردم و بعد دخترخالهام گفت چیزی نشده و داداشم شامیر، خداوند او را نجات داد.
ما باید اینهمه که خداوند نعمت داده درست استفاده کنیم. مادر من میگوید یک اتفاق یک دفعه میشود و نه صد دفعه. ما همیشه باید مواظب باشیم تا حوادث ناگوار برای ما پیش نیاید کاش بودید و میدیدید.
از خانم کتابخوانی و خانم زبان و از تمام بچهها تشکر میکنم.
فرزانه بهرامی، کلاس پنجم، 5/3/85
کلی خانم شده فرزانه...
عشق
تمام عاشقان در راه عشق به بزرگی میرسند اما وقتی بزرگ میشوند عشق از یادشان میرود. عشق واژهی هزارمعنای زندگی است. زندگی در کنار عشق زیباست اگر عشق نباشد زندگی بیمعناست. آدم باید عاشق باشد، عاشقانه زندگی کند، عاشقانه گریه کند، عاشقانه بخندد ولی عشق را به بازی نگیرد چون وسیلهی بازی نیست. عشق وسیلهی زیبابودن است.
منیره سعیدی، 16 ساله، بهار 88
خاصیت بهار است انگار تا همهی دختران من لب به سخن بگشایند و از عشق بگویند و حاشا نکنند درخشش چشمهایشان را... منیره نیز مستثنی نیست از این قاعده...
نمیدانم با چه زبانی بگویم و چهگونه بنویسم. برای چه کسانی بنویسم. اصلاً آیا کسی هست که حرف دلام را باور کند؟ کسی کمکام کند و منت به سرم نگذارد؟ پس بااینوجود هیچکس نیست که بدون رنج و غم باشد.
در این دنیا کسی بیغم نباشد اگر باشد بنیآدم نباشد
چرا در این دنیای امروزی همهچیز برای همهکس بیتفاوت شده؟ میتونیم به یه خونوادهیی اشاره کنیم که شخصیت پدر این خونواده زیر سوال رفته. فرض کنید مخارج یه خونوادهیی که 10 نفر در اون زندگی میکننرو هر جور که هست تماموکمال باید پرداخت بشه. از قبیل: پول، آب، برق، گاز، تلفن، کرایهی خونه و حتی هزینهی مدرسهی بچهها هم جزء این مخارج است. باید یکنفر کار کنه و 9 نفر دیگه آسوده باشند. بهنظر شما اون یهنفر دست تنها باید چی کار کنه؟ من فکر میکنم اگه بهترین شغل و بالاترین درآمدرو هم داشته باشه باز هم در برابر این مخارج کم میآره. خونوادههایی هستند پدر و مادر مسنی دارند که قادر به کارکردن نیستند درحالیکه بچههای بزرگی در این خونواده هستند که میتونند کار کنند ولی نمیکنند یا اگر هم میکنند صرف خودشون میشه و کاریبهکار مخارج خونه ندارند و تازه غر هم میزنند. بااینوجود پدرومادر چه گناهی کردهاند که عمری را به پای فرزندان خود گذاشته و آنها را با هر زحمتی بود بزرگ کردهاند به امید روزیکه عصای دستشان باشند. امیدوارم که تمام بچهها قدر پدرومادر مهربانشونرو با تمام وجود بدونند.
نقد عمرت را مده امروز در غفلت ز دست ورنه فردا بر لبات انگشت افسوس است
جمیله علیزاده
جمیله شعر هم میگوید نقاشیاش اما بهتر از شعر گفتناش است... وقتی میگوید خانم زودتر باید به خانه بروم آخر «مهمان» داریم و من باید غذا بپزم از برق چشماناش میفهمم عاشق شده است...
نمیدونم چه جوری شروع کنم ولی رسم روزگار اینه که هم خوبیرو میگن هم بدیرو.
یهروزی از روزای خدا بود که که من سر صف نون ایستاده سرپا و وقتی نوبتام رسید نونرو گرفتم و خواستم که برم. دیدم پسری حدود سیزده سال با صورتی خاکآلود و خسته سر صف ایستاده و میخواد نون بگیره. پولشرو به شاطر داد و گفت:
ـ آقا سهتا!
شاطر با عصبانیت به چهرهاش نگاهی کرد و خیلی تند و زننده گفت:
ـ خب، صبر کن!
پسربچه دیگه چیزی نتونست بگه. بعداز دو سه دقیقه شاطر نان را از تنور بیرون آورد و نون پسرکرو داد و با اخموتخم گفت:
ـ برو که الهی دیگه برنگردی.
پسرک خجالتزده و شرمنده درحالیکه بغض کرده بود از آنجا دور شد. از این اتفاق خیلی ناراحت شدم دلمام به حال اون پسرک بیچاره که گناهی هم نداشت و این حرف را شنید، سوخت. به شاطر گفتم:
ـ آقا مگه نونرو مجانی به اون دادی که اینجور ناراحتاش کردی؟ شاطر گفت:
ـ خانم من با شما بودم؟
منم دیگه چیزی نگفتم و درحالیکه از دست شاطر و حرفایاش ناراحت شده بئدم از اونجا دور شدم. خیلی از ما آدما درسته که حرف میزنیم اما نمیدونیم چهوقت چهجوری و چی داریم میگیم. به فکر اینهم نیستیم که طرف مقابل ما ناراخت میشه یا نه. اما بهجوری میخوایم بگیم که ما هم هستیم. بهنظر من بهکسی زورگفتن یا کسی را خردکردن کار جالبی نیست نه تنها شخصیت فرد زیر سوال میره بلکه در دروناش اثر منفی میذاره.
حمیرا علیزاده
حمیرا یکی دیگر از شرکتکنندهگان در کلاسهای کتابخوانی علیرغم مشکلات عدیده بالاخره موفق شد در یکی از مدارس دولتی تحصیل را ادامه دهد...

عزیز از دانشآموزان فعال شرکتکننده در برنامههای فوقالعادهی گروه است و بهطور مداوم در کلاسهای کتابخوانی و نقاشی شرکت میکند...
کجا درس میخونی؟ مدرسهی جمعهها.
اسم معلمتون چیه؟ خانم محمدی.
چه آرزویی داری؟ خواننده بشم.
اگر با مشکلی مواجه بشی به کی میگی؟ به آقاپلیسه میگم.
دوست صمیمیات کیه؟ همایون
دوست داری چهکاره بشی؟ خواننده (میزنه زیر آواز: از این سر دنیا تا اون سر دنیا همش میافتی دنبال بابا...)
چندتا خواهر و برادر داری؟ سهتا خواهی (5/1، 11 و 15ساله) و یه برادر.
اگر دوست داری چیزی بگی که من از طرف تو بنویسم بگو؟ من عزیز تاجیک، همایونجان را دوست دارم. همایونجان منو دوست دارد. عزیز تاجیک خانم معلماشرو دوست داره او به خانم معلماش احترام میگذارد.
این گفتوگوی کوتاه توسط یکی از معلمین در مهرماه 85 وقتی عزیز دهساله بود و کلاس اول و در خیابان فال میفروخت انجام گرفت و در خبرنامه نیز چاپ شد... حالا عزیز دوازده سال دارد همچنان فال میفروشد و همچنان دوست دارد خواننده شود... به گمانام فکر نمیکرد که روزی مستند بازی کند که کرد...و مهمتر آنکه یکی از پاهای اصلی کوه است و تنها فردی که دفترچه و مداد همراه میآورد برای اینکه نقاشی کند و هر بار هم اجازه میگیرد نقاشی کردن را و هربار هم میشنود برای نقاشیکشیدن اجازه لازم نیست... عزیز تاجیک کار گروهی را خوب شناخته است گرچه وقتی چیزی باب میلاش نباشد لجبازی به تمام معنی میشود و قهر میکند و گروه را رها کرده و راه را به تنهایی ادامه میدهد.
بار اول در خیابان وقتی بغلاش کردم گفت خانم حالا مردم چه میگویند؟ معیار سنجاش خوبیها و بدیها در دیدهگان عابران است و ترس از قضاوت لحظهیی محتاط کرده بود او را ... بار دوم اما او بود که دستاناش را گشود و مرا در بر گرفت بیهیچ قضاوتی. اتفاقی که در دنیای بزرگترها نخواهد افتاد هیچگاه...
من خواندن کتابهای خوب را خیلی دوست دارم و همیشه کتاب میخوانم آنقدر کتاب میخوانم که الان دیگه برام عادت شده است. وقتی دارم کتابی را که در مورد سفر میخوانم سفر خودم به یادم میآید که روزی داشتم به ایران میآمدم. آنروز خیلی ناراحت بودم بهخاطر اینکه داشتم از وطنام دور میشدم از دوستانام و همینطور عمه و خالهام که خیلی دوستشان داشتم که حتی حاضر نبودم یک لحظه هم از آنها دور بشوم اما خداوند متعال این را خواسته بود.
ما برای درمانکردن مادرم به ایران آمدیم. مادرم خیلی مریض بود و دکترها گفتند که باید دو سال به ایران بماند. بعداز دو سال حال مادرم خوب شد و نه چندان خوب. دیگه برام عادت شده بود دوری از اقوام. من باران را خیلی دوست داشتم و هروفت که باران میبارید کنار پنجرهی خانه میایستادم و با خدایام حرف میزدم. از او میخواستم که حال مادرم خوب بشود. از مریضبودن مادرم خیلی ناراحت بودم و همیشه وفتیکه نماز میخواندم دعا میکردم زودتر خوب بشود تا برگردیم به وطن خودمان.
پدرم کارگر ساختمانی بود و همه از او تعریف میکردند. برای همین یکسال پدرم کارش را کرد تا تمام شد و پول خیلی خوبی هم گرفت آنقدر پول گرفت که پولی را که قرض کرده بودیم برای درمان مادرم پس دادیم. و ما برای همیشه به ایران ماندیم و یواش یواش پدرم مرا به مدرسه کرد. روزهای اول پول مدرسه را نداشتیم اما وقتی دوباره پدرم کار گرفت توانستیم پول مدرسه را پرداخت کنیم.
من درس خواندن را خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو داشتم تا به مدرسه بروم. من از پدر و مادرم خیلی راضی بودم که مرا به مدرسه کردند. از آنها سپاسگزارم. چون برای ما خیلی زحمت میکشند تا ما را بزرگ کنند. خیلی دردها و رنجها را تحمل میکنند. آنها وقتی فرزندانشان گرسنه هستند غذای خود را برای آنها میدهند تا آنها گرسنه نخوابند اما خودشان گرسنه میخوابند.
خداوند مادر و پدرها را خیلی دوست دارد چون دلی صاف و پاکی دارند. و از ما میخواهد وقتی بزرگ شدیم از پدر و مادرمان نگهداری کنیم و همیشه مواظب آنها باشیم.
یک شعر برای پدر و مادر
پدر خوب است و مادر نازنین است برادر میوهی روی زمین است.
راحله علیزاده، ۱۲ ساله
دو اتاق زهواردررفته برای راحله حکم مدرسه را دارد آنقدر که اینگونه به آن میبالد... او نیز در کلاسهای کتابخوانی من شرکت داشت...
یک داستان واقعی
من اول خدا و بعد بیبیجان خود را به اندازهی تمام دنیا دوست دارم. این یک داستان نیست واقعی است. اگر میخواهید باور کنید یا نه! من فکر میکردم کسی توی دنیا از بیبیجان بهتر نیست. من همیشه گریه میکنم چون خدا رحمت کند او مرده است. من اول به خبر نبودم ولی مادر من به من گفت. من بیبی خود را از تمام دنیا بیشتر دوست دارم. همیشه با خودم میگم که چرا من بهجای آن نمردم؟ خدا آن را بیامرزد. امیدوارم که این را باور کنید من بیبیجان خود را از مادر و پدرم بیشتر دوست دارم چون آن از همهکس به من بیشتر زحمت کشیده. فوت مادربزرگ یعنی همان بیبی که ما میگوییم 6/12/1384 است. خدایا کمک کن تا صبر کنم. کاش از دل من با خبر بودید.
این را به خانم روز یکشنبه بدهید...
فرزانه ابراهیمی، دوازدهساله
خانم روز یکشنبه سخت کلافه است و سخت وامانده است و بالبال میزند کار دنیا را و متعجب است که همچنان چسبیده به زندگی، ریسماناش را چنگ میاندازد. خانم روز یکشنبه تاریکی را با دغدغههای خیال سر بر بالین میگذارد و نمیداند چرا روشنایی را بر میخیزد با سماجت...
من خیلی آرزو دارم که فقط چندتایی از آنها را مینویسم. بزرگترین آرزوی من این بود که درس بخوانم. چون درسخواندن را دوست داشتم و هرکس را که میدیدم سواد دارد حسودی میکردم چون سواد نداشتم و خیلی از این موضوع ناراحت بودم. چند بار هم مدرسه رفتم چون افغانی بودم مرا قبول نکردند. یکی هم چون مشکلات زیادی داشتم. ولی یه خانم معلم به مادر بزرگم گفت که نوههای خود را بیاور تا بهشان درس بدهم. من یکسال کامل رفتم پیش اون خانم معلم درسخواندن را یاد گرفتم. و دومین آرزوی من این است که روزی اگر خدا بخواهد معلم شوم. چون اگر معلم شوم به کشور خود و یا کشورهای دیگر که بودم به بچههایی که بیسواد هستند و یا مشکل مالی دارند و نمیتوانند به مدرسه بروند درس بدهم. ولی از خدا میخواهم که هیچ کشوری را بدون رهبر و رئیس جمهور نکند که کشورشان آواره شوند.
خدایا! آرزو میکنم که کشورم افغانستان و یا کشور عراق و فلسطین آزاد شوند و از خدا میخواهم که این آرزوی قلبی مرا برآورده کند و کمکم کند تا درسام را تا پایان ادامه دهم و همانطور که به خدا قول دادم عمل کنم. به امید آنروز که آرزوی من و همهی بچههای دنیا برآورده شود.
قندیگل علیزاده ـ کلاس پنجم
قندیگل اسفندماه سال هشتادوچهار مطلب بالا را وقتی در کلاسهای کتابخوانی من شرکت داشت، نوشت... چهار سال گذشته است و آرزوهای قندیگل یخ زد و به بار ننشست تا وعدهیی که به خداوند داده بود را شرمسار نباشد. خانهنشین شده است قندیگل تا مادر را یاری دهد و پدر را تیمار و خواهران و برادران را مراقبت کند و پلک زند آزادی سرزمیناش را و آرزوهایاش را نیز...

ماریامهر هفدهساله از کابل ـ ای کاش پرنده بودم. پرندهیی که نه میدونه کیه چیه٬ نه میدونه نفرت چیه، نه میدونه که مرز چیه. مرزهایی که بین انسانها بیگانگی بهوجود میآورد. مرزهایی که باعث جدایی ما انسانها میشوند. مرزهایی که باعث قتل عام یک عده انسان بیگناه میشوند. کسانی که مرزها را بهوجود آوردند از نظر من ذرهیی هم وجدان نداشتند که بین انسانها تفرقه بهوجود آوردند. اما این پرندهها که همیشه در حال پرواز هستند هیچوقت در این اندیشه نیستند که اینجا مرز است. رد شدن من از اینجا جرم محسوب میشود. نه٬ آنها هیچوقت چنین فکر مزخرفی نمیکنند. آنها آزاد هستند. اگر آزاد نبودند هیچوقت پرواز را نمیآموختند.
فریبا دوازدهساله، چهارم دبستان ـ من مادرم را دوست دارم یک برادر دارم که اون میره یک لقمه نون حلال درمیاره. سه تا داداش دارم. برادرم میره آریاشهر. جوراب میفروشه. اون 12سالشه اسمش یحیی است. و مامانم به او میگوید مدرسه نرو. اون زیاد دوست داره بره مدرسه. و اون زیاد سواد دارد. چون خودش پیش خودش زیاد سواد یاد گرفته است. بابام یه دستش فلج است و نونخشکی میکند. من یه داداش دارم دو ماهش است و تازه به دنیا آمده. داداش دیگر هفت سالش است. مدرسه راهش ندادند. عمو اکبر آمد و گفت نه این دو ماه نیامده ما هم نمیتوانیم بذاریم بیاد مدرسه. مامانبزرگم میره سر کار. خونهی مردم را جارو میکند و کار مردم را میکند. مامانبزرگم پاش درد میکند تمام بدنش درد میکند.
فاطمه دوازدهساله، چهارم دبستان ـ سقف خونهی ما ترک خورده و دیوار خانهی ما شکسته است. ما پول نداریم دیوار و سقف خانه را درست کنیم و باران میآمد ظرفها را گذاشتیم که خانهمان پر آب نشود. دستهای مادر ترک خورده و پنجرهی خانهی همسایه شکسته است.
گیرم که همهی آدم و عالم جمع شوند و دلداریدهند مرا؛ من اما باز پرهیز میکنم نگاه «منیره» را تا مبادا در چهرهاش همان پرسش همیشگی باشد و رخسار من نیز مملو از شرم که سگدو زدنمهایم راه به جایی نبرد و «سکینه» خواهر دوسالهاش محکوم است زندگی را با حفرهیی در حنجره ادامه دهد همچنان...
سرزمین من اگر سرزمین «سکینه» نبود که نیست که اگر بود نامی داشت و نامخانوادگی و نام پدر و تاریخ تولد و محل تولد و تاریخ صدور و سرزمینی که شاید که شاید وقتی بزرگ و بزرگتر شد فخرش را به دیگر سرزمینها بفروشد...
تصور میکنم «سکینه» نداند سرزمین که نداشته باشی ریشه نداری. ریشه که نداشته باشی ثبت نشدهیی ثبت که نشده باشی هویت نداری. هویت که نداشته باشی یعنی پدر و مادر نداری. بیپدر و مادر که باشی یعنی انکار تو؛ یعنی دیگران اجازه دارند سلب کنند مسئولیت را از خود در قبال تو؛ حتی پزشکان قسمخورده و مسولان ریز و درشت سرزمین من. حتی نمایندگان سرزمین تو در سرزمین من که دست به عصا دارند و خوف آنکه خدای ناکرده حرفی بزنند و ذرهیی حتی بیمقدار گامی بردارند تا مبادا تیری از غیب رها شود و آنان را نشانه رود و مردانگیاشان حفرهیی شود و به زمین گرم بنشاند در سرزمین سرد و عاری از روح من، مانند حنجرهی تو. با این تفاوت که حفرهی حنجرهی تو مادرزادیست و به قول مادرت بزرگ که شوی عادت میکنی همانطور که عادت مادرت شده است و عادت پیرامونات و عادت ما نیز...
نوک مغزم تیر میکشد... کاش میشد من حنجرهی تو شوم و تو صدای من شوی و ما باهم بخوانیم ترانهی شادی را... شاد و خوشحال و خندانیم دست میزنیم ما پا میکوبیم ما شادانیم...
پینوشت: قابل ذکر اینکه بیمارستان به دلیل عدم ارایهی مدارک شناسایی از پذیرش سکینه سیدی خودداری و استشهاد محلی را که خود بیمارستان خواستار بود نیز نپذیرفت... با رشد سکینه جراحی دشوار و به مرور غیر ممکن میشود.
یک روز معمولی بدون بوقهای ممتد اتوموبیل و همهمهی خیابان و صدای «گوشنواز» نانخشکی و وانتهای بلندگو بهسر؛ روزی که غیر معمولی بود البته. ما برای تهیهی گزارش صبح جمعه را با باران آغاز کردیم. ظهر را با آفتاب و بعدازظهر را با آتش در بلندای جایی همین حوالی ادامه دادیم.
آقاعبدالله کارگر پرواربندی ـ پرورش گوسفند برای کشتارگاه ـ میانهی کوه با همسر و سه فرزندش روزگار میگذراند. چشمان نافذ آقاعبدالله یکجورایی آدم را اذیت میکند صداقتاش ولی حرف ندارد. مردی بلندقامت، خوشمشرب و دوست داشتنی با دستانی کشیده. در کودکی والدیناش را از دست میدهد و حالا پنج سالیست با همسر و فرزندانش ایران را زندگی میکنند و به ندرت با شهر تماس دارند.
اتاقک مجاور آغل مامن آنهاست تا بلکه از بوی پِهن و خروارها مگس بینصیب نمانند. بالاتر اتاق صاحبکار ـ هرچه شکم صاحبکار قلمبهتر شکم آقاعبدالله و خانواده کوچکتر ـ. منطقهی اطراف نیز توسط چهارپایان شریف و نجیب دوران گذشته و حال مینگذاری شده است. برای ما خیلی کوتاه از طالبان و زندگی در آن دوران و سخن میگوید.

بلقیس خانم که مرا به یاد مادر گلممد در کلیدر دولتآبادی میاندازد 34 سال سن و دو سال کوچکتر از آقاعبدالله است. خودش نان میپزد و باورکردنی نباشد شاید که افسانه ـ دخترشان را میگویم ـ را با کمک آقاعبدالله در همان اتاقک مجاور آغل به دنیا میآورد. نام افسانه را آقاعبدالله توضیح میدهد که رسم بر آن دارند نوزاد پسر باشد کتاب باز میکنند و دختر اگر، یکی از اعضا ی فامیل نام بر او میگذارد.
شگفترده میشویم وقتی بلفیس خانم در حضور اکیپ که برای اولین و شاید آخرین بار میبیند با شرم لطیفی از احساساش به آقاعبدالله میگوید. ابلقیس خانم اصلا سیاست ندارد و احساساش از جنس دیگریست؛ هر چی که هست شهری نیست. به این میاندیشم بلقیس در شهر زندگی میکرد اگر همین سادگی را داشت؟ اگر نه! امیدوارم هیچگاه و هرگز شهر را راهی نشود.
بسمالله هشت سال سن دارد؛ پسر ارشد و کمی شیطان و وروجک خانواده محسوب میشود. آبی آسمان را سبز میبیند و سبزی برگها را آبی. دلاش بخواهد اگر «عسک» را عکس تلفظ میکند. و وقتی دندان روی لب بفشارد و سرش را پایین بیاورد و یکوری به تو نگاه کند و ممتد سرش را تکان دهد، یعنی اینکه میخواهد تو را غافلگیر کند.

صدرالله گرچه از جنس بسماللهست با یکسال تفاوت سن آرام و کمحرفتر است. دیوانهوار و با طمانینه و بیشتاب و بیرفقه مدام خانه میسازد. برای او تفاوتی ندارد که خاک را با دست بکَند یا که کلنگ؛ اگر با آجر نشد سنگ میآورد. اولی تمام نشده دومی را شروع میکند و اغلب در کار ساختن است. تا دلات بخواهد چنان غرق ساختن میشود که گویی برج ایفل را طرح میاندازد.
افسانه اما دردانهی خانه...
و من در حسرت مه و باران و بعبعهای باهنگام و بیهنگام گوسفندان و پارس سگان نگهبان و تنوری که آرد را نان میشود و مهمتر از آن حس شبنمزدهی بلقیس و دلدادگیاش به آقاعبدالله، باید ریههایم را و کلولهام را پر از حسرت کنم و راهی شهر شلوغ شوم.
دمدمهای غروب مراسم خداحافظی را بهجا آوردیم و خوشخوشک پای درخت اناری که هنگام آمدن ناخنکی زده بودیم توقف تا دلی از عزا درآوریم... در این روز غیر معمولی, تنها آقای بهنام با ما خانمها همگام و همراه شدند و ما نیز به رسم غیر معمول سنتشکنی کردیم و برای اینهمه شجاعت، مدال که نه! اناری اعطا کردیم به ایشان. دانههای دلاشان پیدا...
پینوشت: فرنی را داغداغ هورت میکشم بعداز پرسهگردیهای زیر باران در غروب دوشنبه تا بلکه تب صبحگاهی را قد راست کنم و هذیان نگویم.
آنچه در ادامه میخوانید گزیدهیی از مجموعهنوشتههای كودكان كارگر ایرانی و افغان است كه در كلاسهایی كه روزهای جمعه در چند مركز غیردولتی برای آموزش آنان تشكیل میشود نوشته شدهاند. این مجموعه را علی صداقتی خیاط، نویسنده و فعال حقوق كودكان، در چند مجلد با عنوانهای «برج غار»، «غار تار» و «ترس غار» گرد آورده و انتشارات ناهید منتشر كرده است.
وقتی
وقتی بعد از سه ماه حقوقم را دادند برای پدرم یك جفت كفش بخرم برای مادرم یك كاپشن گرمی تا بتواند زمستان از آن استفاده كند. برای عید برای برادرم یك شلوار لی بخرم تا در مدرسه به او به خاطر شلوارش توهین نكنند. برای خواهرم یك كیف نو بخرم تا وقتی به مدرسه میرود كتاب و دفترهایش را در كیسه پلاستیكی نكند و بچهها به او نخندند. اما خودم چی. من هم چیزهایی لازم دارم مثل مانتو كفش و برای مدرسه كیف. ولی كفش پدرم و كاپشن مادرم و كیف و شلوار خواهر و برادرم مهمتر است. اگر پولم رسید همه را میخرم برای خودم بماند بعد، آنها لازمتر هستند.
سمیه، 15 ساله، پنجم دبستان
اگر
اگه پدرم سر كار میرفت الان بیكار نبود و در خانه نمینشست و با مادرم دعوا نمیكرد. اگه من جای رئیسجمهور بودم یك عالمه كار درست میكردم كه مردم بیكار نمونن. اگه من پولدار بودم پدرومادرم را به رستوران میبردم.
فرشته، 9 ساله
اگر
اگه من پول داشتم پدرم را به دكتر میبردم. اگه بیمارستان مجانی بود هیچكس به بیپولی نمیمرد. اگه مواد مخدر ردوبدل نمیشد جوانها از زندگی ناكام نمیشدند. اگه لباس ارزان بود فقیرها در زمستان مریض نمیشدند. اگه پلیسها خوب باشند بیگناهها را به زندان نمیبردند و كتك نمیزدند. اگه مربیها پول روی هم بذارند میتوانند یك مدرسهی بزرگ بخرند.
عالیه، 10 ساله، پنجم دبستان
اگر
اگه من پولی داشتم به فقیران كمك میكردم و برای آنها كارخانه درست میكردم تا آنها پولی برای خوردن غذا پیدا میكردند تا دیگر گرسنه نمیماندند و برای پیدا كردن غذای زن و بچههایش پولی داشته باشد تا برای آنها لباس و هرچه كه بچههایش میخواهد تهیه كند و دیگر دست آنها پیش مردم دراز نباشد و دیگر نگران خوردن زن و بچههایش نباشد.
رحمت، 9 ساله
اگر
اگر پدرم فرصت كند یك نقاشی برای اگر میكشد تا من یاد بگیرم اگر را نقاشی كنم. اگر مادرم كاموا داشته باشد برای همه بچهها كلاه و دستكش میبافد كه سرما نخورند. اگر برادرت و برادر بزرگم وقت كند مدرسه را مجانی رنگ میزند تا بچهها خوشحالتر شوند و بیشتر درس بخوانند. اگر من بتوانم هر جمعه به مدرسه بیایم خیلی بهتر است. بیشتر جمعهها با برادرم سر كار میروم و پدرم شبها دیر به خانه میآید و صبح زود میرود و كاموا هم خیلی گران است.
جبار، 13 ساله، پنجم دبستان
خجالت
صاحبكار بابام برای عید بهش پول نمیده بابام از اینكه نمیتونه برای ما لباس بخره خجالت میكشه منم از اینكه عید مجبورم دوباره لباسهای كهنهام را بپوشم خجالت میكشم.
سمیه، 15 ساله
خجالت
شب اومد خونه مثل هر شب خسته خسته آه و ناله میكرد دلم میخواست بوسش كنم بگم دوستش دارم اما خجالت كشیدم.
میترا، 16 ساله، سوم راهنمایی
آرزو
من جوراب فروشی را دوست ندارم چون كه شهرداری من را میگیرد و به كلانتری میبرد مامانم نگران میشود و زیاد پول از دستش میرود. من دوست دارم به مدرسه بروم و سر كار نروم چون من مدرسه را دوست دارم و دوست دارم وقتی بزرگ شدم معلم شوم.
سعید، 12 ساله، اول دبستان
(سعید دیكته كرده و توسط شخص دیگری نوشته شده است)
خشم
صاحبكار من خیلی خشن بود تنبل خر نفهم. و من هم از او عصبانیتر چون خسته تشنه داغون. او گفت و من گفتم و درگیری در آنجا شروع شد. من اخراج او خوشحال من گریان او خندان من بیكار او پولدار.
محمدرضا، 14ساله، پنجم دبستان
خشم
یه پسره رفته مدرسه. خانمش گفته شهریه بیاره اونم نیاورده. پسره خشن شد. داد زد. همسایشون واسه مامانش گفت باید پول بدی ولی پسره گفت شهریه مدرسه ما چی میشه بعد باباش گفت واسه صاحبخونه دادم. پسره میره كفاشی. نمیآد با بچهها بازی كنه.
سلسله، هفت ساله، اول دبستان
واژه
سقف خانه ما ترك خورده و دیوار خانه ما شكسته است ما پول نداریم كه دیوار و سقف خانه را درست كنیم و باران میآمد ظرفها را میگذاشتیم كه خانهمان پر آب نشود دستهای مادر ترك خورده است و پنجره خانه همسایه شكسته است.
فاطمه، 12 ساله، چهارم دبستان
یك نامه
آیا این درست است حق كودكان ضایع شود و آنها به چیزهایی كه میخواهند نرسند. آیا این درست است یك كودك هشت ساله برود كار كند و خرج خانواده را بدهد و نتواند به مدرسه برود. او نمیتواند به مدرسه برود و مانند بچههای دیگر تحصیل كند. اگر پدر و مادرها به فكر ما نباشند كسی به فكر ما نیست. آیا این درست است یك كودك شب گرسنه بخوابد. آیا این درست است یك كودك نتواند شادی كند و از زندگی لذت ببرد. این درست است كودك صبح زود از خواب شیرین خود بلند شود و از صبح تا شب كار كند. این درست است كه بچه نتواند استراحت كند. این درست است كه بچه هفت یا هشت ساله نتواند به مدرسه برود. این درست است كه یك كودك مرض داشته باشد و در همان حال مریضی در خانه بماند. نتواند تغذیه درست بخورد. همه این گفتهها درست است و پیش چشم خودم اتفاق افتاده است. او یك كودك است و همسایه ما است.
جمعه خان، 11 ساله، پنجم دبستان
یك نامه
به نام خدا ما بچهها احتیاج داریم كه همیشه سالم باشیم. ما هم میخواهیم مثل بقیه به مدرسه برویم بازی كنیم غذای مقوی بخوریم تا همیشه سالم باشیم. ما دوست داریم مثل بقیه بچهها لباس نو بپوشیم و ما دوست داریم وطنمان آزاد شود تا بازگردیم به وطنمان. آیا شما دوست دارید كه كودك زیر باران روی كول مادرش باشد تا مادرش پولی به دست آورد. شما باید فكر كنید كه ما هم مثل دختر یا پسر شماییم كمك كنید تا به مدرسه برویم. چرا بچههایی كه پول دارند میتوانند به مدرسه بروند یا لباس نو بپوشند ما هم انسانیم و به این چیزها احتیاج داریم چون پول نداریم نباید خانهای داشته باشیم كه توی آن زندگی كنیم چرا ما شب و روز آدامس یا گل بفروشیم یا شیشه ماشین پاك كنیم. شب و روز زیر سرما باشیم این را چه قانونی گفته. درست است برای اینكه ما از یك كشور دیگریم بهخاطر همین است كه به ما كمك نمیكنید ولی باید بدانید ما هم مسلمانیم و شما باید كمك كنید تا به مدرسه برویم سواد داشته باشیم تا بتوانیم كشور خود را بسازیم آن وقت است كه ما كشور آزادی داریم.
ندیمه، 13 ساله، دوم دبستان
یك روز خوب
من در سال 84 گونی میزدم. 200 گونی زدم خودم به تنهایی. شبها تا ساعت یك شب گونی میزنیم. الان هم میزنیم. وقتی كه گونیها را زدیم همه تمام شدند، پولها را مادرم و پدرم گرفتند به من كه تا ساعت یك شب گونی میزدم پولی ندادند. من میخواستم با پول گونیها مانتو بخرم. قبل از اینكه گونی بزنیم به پدرم گفتم كه برای من مانتو بخر. گفت دلت خوشه پولم كجا بود. اگر پول داشتم خانه را عوض میكردم و یك فرش میخریدم. وقتی كه پدرم این حرف را زد احساس كردم كه اصلا مرا دوست ندارد. یك روز همین جور نشسته بودم كه پدرم گفت عزیزم فكر میكنی امروز چه روزی است. گفتم دوم خرداد. پدرم گفت چیزی به نظرت نمیرسد. گفتم نه. گفت تولدت مبارك. یك كادو هم گرفته بود، اگر گفتید چه؟ با پولهایی كه گونی زده بود سه هزار تومان دیگر رویش گذاشته بود و یك مانتو برایم خریده بود. احساس خوبی داشتم.
فریبا، 13 ساله، سوم دبستان
یك روز خوب
علی دوست دارد كه روزهای جمعه سر كار نرود ولی مامانش میگوید علی تو باید سر كار بروی فرقی ندارد كه امروز جمعه است یا شنبه علی از این بابت كمی ناراحت است. یك شب كه میخوابد صبح كه بلند میشود میبیند كه مادرش به او میگوید علی امروز جمعه است سر كار نرو. علی خیلی خوشحال میشود.
صالحه، 10 ساله، چهارم دبستان
