
نمایشگاه عکس اشتفان کوپلکام
بهمناسبت بیستمین سالگرد فروپاشی دیوار برلین
خانهی هنرمندان، نگارخانهی میرمیران
۲۹ آبانماه تا ۵ آذرماه ۱۳۸۸
ساعات بازدید: ۱۰ تا ۲۰ / پنجشنبهها: ۱۴ تا ۲۰
کریمخان، ایرانشهر
Mirmiran Gallery, The House of Artists
Nov. 2009, 26-20
Daily Visiting Hrs.: 10am-8pm / Thursday: 2pm-8pm
Iranshahr St., Karimkhaan Ave
منبع: http://www.tehraner.com + بیشتر

تو فکر میکنی خدا کجاست؟ آیا خیلی از ما دوره؟ یا خیلی نزدیکه؟
یک روزی یکی از دوستانم از من پرسید خدا کجاست؟ من گفتم «توی آسمونا». به من نگاهی کرد و گفت «خدا توی نفساته. تو داری خدا رو استشمام میکنی، داری از خدا برای زندهبودنت کمک میگیری، خدا توی آسمونا است اما توی نفسای تو هم است. پس هیچوقت فکر نکن خدا ازت دوره». چند دقیقه به حرفهایش فکر کردم و دیدم حق با اوست. خدا توی نفسای من است و هم در آسمان و هر جایی.
بچه که بودم با خودم فکر میکردم تمام نردبانهای دنیا را جمع کنم و رویهم بذارم و به آسمان بروم و از خدا بخوام تا یک عروسک خوشگل که در یک مغازه دیده بودم را به من بدهد و یکروز از مادربزرگم پرسیدم از اینجا تا آسمان خیلی راه است و مادربزرگم گفت آره! آسمان خیلی دوره و کسی نمیتواند به آنجا برود. من خیلی ناراحت شدم و از اینکه نردبانهای دنیا را جمع کنم و به آسمان برم ناامید شدم.
شب همان روز از ته قلبم از خدا خواستم عروسکی را که در مغازه دیده بودم را به من بدهد و خوابیدم. صبح با صدای پدرم از خواب بیدار شدم و وقتی چشمانم را یواشیواش باز میکردم عروسک مورد علاقهام را که از خدا خواسته بودم را دیدم و بغلش کردم. اون عروسک را پدرم برایم آورده بود.
از آنروز به بعد خدا را بیشتر دوست دارم و تا حالا که بزرگتر شدهام هر چیزی را که از ته قلبم از خدا بخواهم به من میدهد. اما باز هم به قضیهی نردبانها فکر میکنم. یعنی میشود نردبانها را رویهم بذارم و به آسمان بروم؟
خدا کجاست؟ / منیره سعیدی / مهاجر افغان / ۱۷ ساله

قاب نامرئی
مستندی دربارهی دیوار برلین
کارگردان: سینتیا بیت
بازیگر: تیلدا سوئینتن
خانهی هنرمندان، تالار بتهوون
دوشنبه، ۲ آذرماه ۱۳۸۸، ساعت ۱۸
کریمخان، خیابان ایرانشهر
A documentary on Berlin's Wall
Director: Cynthia Beatt
Cast: Tilda Swinton
Beethoven Theater, The House of Artists
Nov. 23rd, 2009 - 6pm
Iranshahr St., Karimkhaan Ave

میشکنم حبس خانگی و شکستهریزهها را میچپانم در کولهام و میروم کوه نفسی تازه کنم فردا جمعه را با کودکان کار و خلوتی دزدیم اگر بترکانم بغض این ترانه را بلکه باز شود راه گلویم:
رستنیها كم نیست
من و تو كم بودیم
خشك و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنیها كم نیست
من و تو كم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنیها كم نیست
من و تو كم دیدیم
بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم
چیدنیها كم نیست
من و تو كم چیدیم
وقت گلدادن عشق روی دار قالی
بیسبب حتی پرتـاب گل ســرخی را ترسیدیم
خواندنیها كم نیست
من و تو كم خواندیم
من و تو سادهترین شكل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم
من و تو كم بودیم
من و تو اما در میدانها اینك اندازهی ما میخوانیم
ما به اندازهی ما میبینیم
ما به اندازهی ما میچینیم
ما به اندازهی ما میگوییم
ما به اندازهی ما میروییم
من و تو
كم نه كه باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هم نه كه میباید باهم باشیم
من و تو
حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو
حق داریم كه به اندازهی ما هم شده باهم باشیم
گفتنیها كم نیست

از پشت شیشهها
نمایشنامهخوانی
نوشتهی اکبر رادی
کارگردان: محمد یعقوبی و رضا شفیعیان
بازیگران: آیدا کیخانی، علی سرابی، مسعود میرطاهری، معصومه رحمانی
با سخنرانی بهرام بیضایی
فرهنگسرای ارسباران
۳۰ آبانماه 1388، ساعت 16:30
پل سیدخندان، خیابان جلفا
Author: Akbar Raadi
Director: Mohammad Yaghubi, Reza Shafiain
Cast: Ayda Keykhai, Ali Sarabi, Masoud Mirtaheri, Masoume Rahmani
Followed by a discussion with Bahram Beizai
Arasbaran Culture-House
Nov. 21st, 2009 - 4:30pm
Jolfa St., Seyed Khandan Bridge
منبع: http://www.tehraner.com
مرا عظیمتر از این آرزویی نمانده است
که به جستوجوی فریادی گمشده برخیزم
بر درگاه خاطرش سر میآورم فرود آنچنان که هیج زندهیی اینچنین در برابر آدم نمیگردد نمایان و غرقه در اینکه اوست کنارم همچون گذشته بیپروا در هیاهوی زندگی و مصمم در جادهی بیانتهای هدفاش و سرشار از عشق دیدن و سهیم بودن در آنچه که آرماناش بود. بیمار بود و تکیده بود و پروایاش اما نبود...
اوست بر درگاه حافظه که مرا پیوندی بود با او... چه خیالی! غوغا که «سینهکش دیوار» یا که آویخته بر «دیرکی»! کاش کاش! درختی بود آن دیرک! تا سبز مینمود دستاش و قلباش و کلاماش. فریاد که آورد خزان خبر از کوچاش چشمبسته و زخمخورده و ریشریش و عاشق ولی؛ عاشقی پرمایه... خورشیدخانم خجل بود و شرمسار بود و شد پنهان دمی پشت ابرها و دریغ داشت گرمایاش را حتی از او ؛ به گمانام روسیاه بود خورشیدخانم...
دوست داشت شقایق را و نمیپسندید عمر کوتاهاش را و لحظات آخر فهمیده باشد شاید شقایق را که خود نیز بیتابشقایقی بود در این گذار...

جوان بود و پیر کهنسال را مینمود. زود رفت. کوتاه بود عمرش و آمد آنی و رفت آنی... که نرفت که بردندش به زور و کشانکشان و لاجرم نشانه رفتند لبهی تیز حقایق را و افسانه شد و پبوست به قصهها تا روزی روزگاری کسی شاید بشنود آوایاش را و پاسخ گوید ندایاش را و بخواند فریادش را و دریابد قلباش را در این بیکران و دست بساید خاک گورش را و بگوید او بود.
هستیاش دوام داشت اگر بیشک نمیگذاشتند دستان بیدریغاش هرز روم و فروشوم در این لجنزار...
پ.ن. نوشته شد با عنوان «اعدامی» سه سال قبلاز امسال و بازنویسی شد دیروز امروز...
نه ندارد! نه دیگر ندارد سامان این واماندهدل ویرانشدهی پاپسکشیدهی جامانده که نوبت، نوبت خاموشیهای پیدرپی است باز و نوبت دار است مدام و درخت نیست و حلقهی طناب است و دمپایی جفتشده بر چهارپایه است و کرور کرور مامور است و خفقان است و هراس است و زندگی نیست اصلا و مرگ است و از این شاخه به آن شاخه پریدن است اینروزها و شبهای دیگر و چه اندازه کجوکوله است و بیریخت است و خوشقواره نیست و بدشکل است و خندان نیست و عبوس است چهرهی دین و رخت و لباس این دنیا و دللرزههای آن دنیا...
وه که چه ویران! چه ویرانم این لحظات را و پس و پشت روزها و شبهای باقی را و حالا تو از عشق بگو هی و هی و هی...

با من دیگر از عشق نگو...

وقت و بیوقت که قصه ببافی و توی بیخوابیهای شبانه سوار بر شاهپرک خیال تا تمام قلههای کشفناشدنی واقعیت بپری و گاه بارقهی کوچکی از واقعیت یا آن چیزی را که میتوانست واقعیت تو باشد و نیست چنان بگسترانی که خودت هم ندانی مرز خیال کجاست و واقعیت کجا و مدام در واقعیت پرآشوب قصههای ذهنات (قصههایی که بخشی از آنها تنها در ذهنت نوشته شده یا میشوند) غلت بزنی. اراده هم که کنی گزارشی از لحظهیی، وضعیتی، زندگی کسی یا جریانی بنویسی به سمت روایت کشیده میشوی و به نوشتهات که برگردی میبینی نه قصه است به روال آنچه آموختهیی و نه طبق تعریفهای قراردادی گزارش. پس ناچار برای هویتبخشیدنش نامی خودساخته بر آن میگذاری. نامی که تلفیقی از گزارش و قصه است. گزارش˚قصه.
گزارش˚قصهی 1/سینهی سهراب/فرخنده حاجیزاده
گزارش˚قصهی 2 /زن عجم يا تي آن تي
انتشارات ویستار، 1380
نیست خندهدار اصلا وقتی دروازهبان شدم فوتبال یکدوجین دخترکان و پسرکان «کار» را جمعه صبح وقتی ایستاد باران از ریزش و گل خوردم یکی فقط... گفتم این را تا بسوزد دلتان از کیفی که بردم و بردیم روز جمعه از شیطنتها و خندهها و جرزدنها و پشت پازدن بیهیچ ملاحظهیی بیداور که داور اگر بود سوت بود و کارتهای زرد و قرمز بود و توبیخ بود و اخراج بود و چشمغره بود و لولهی اگزوز بود نهایتا؛ و دعوا بود و قهر بود و آشتی نبود و صلح نیز؛ و میماسید خنده بر لب و رخ من و گروه و لوچهی صبح جمعه...

عکس تزیینی نیست
اتفاق افتاد یکی از همین روزهای بیبر و بیبار و بیتوشه وقتی که کوتاه بود و خوشآهنگ بود گامهایام و کلاهی و کولهیی و بیغم لابد میکردم گز خیابانی را که هی و هی کش میآمد بیجهت و قدمهایام داشت هارمونی انگار و همآهنگ بود با ریتم و ملودی کاست «واکمن»ی که داشتم در گوش و یک پایام آسمان را خوشدل بود و دیگر پایام خوش داشت زمین خشک را بهنظرم... تو گویی زمین را میرفتم آسمان و میآمدم آسمان را زمین و گاه جابهجا، آسمان میشد زمین و زمین میشد آسمان و از این بازی سرنمیآوردم هیچ؛ و حواسام نیز نبود اصلا و پرسه میزد نمیدانم کجا...
و من انسانهای پیچ در پیچ را رد میکردم و نبود گریزی و سپرده بودم دل به این نردبامی که نداشت انتهایی تا ببرد هر جا که خواست مرا و گیج بودم و منگ بودم این بازی را ساعتها که نشست بر شانهام دستی از پشت سر و درآمد که: ـ خانم خیلی ماهی!
تا برگرداندم سر را عبور کرد و گذشت و رفت آن مرد...
حلقهی محاصره هر لحظه تنگتر و قدرت قهار سگان شکاری و مرگ هر ساعت نزدیکتر میشد./ جان درایدن John Dryden
تقدیم به آنان که در برابر وسوسهی پدر خوزهوار زیستن ایستادگی میکنند./هرمز عبدالهی

جان کلام گراهام گرین Graham Greene در این اثر برجسته این است که غیر قدیسان به اندازهی قدیسان ایمان دارند. و همانگونه که کییر کگور Kier kegaard بر آن بود که هر مومنی، برای خود ابراهیمی است که باید همچون او ایماناش را از مهلکههای عقل، سالم و سرفراز بیرون آورد، گرین هم بر آن است که هر مسیحی برای خود یک مسیح است، و صلیب خویش را به دوش میکشد. میگوید: «بهنظر من گناهکار و قدیس میتوانند با هم جمع بیایند.»
منتقدان و مصاحبهگران نوشتهاند: کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال) در میان 60 کتاب گراهام گرین محبوبترین یا یکی از دو کتاب محبوب اوست. اما جان آپدایک John Updike کتاب مسیحای دیگر، یهودای دیگر را بهترین کتاب گرین میداند.
مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال)
نویسنده: گراهام گرین
مترجم: هرمز عبداللهی
طرح روی جلد: علی خورشیدپور
چاپ: هما، 1373، چاپ دوم 1376
علیرضا رضایی به نفع سبزها!؟ دیگر نمینویسد. تنگ میشود دلام برای طنازی و طنزهایاش... کاش تاب بیاورد و برگردد از تصمیماش...

اينطوري بهتر است. نه لازم ميبينم كه خودم نباشم و حرفي بزنم كه بر خلاف هميشه برايم قابل دفاع نباشد و نه اين كه خودم باشم و حرفهایي بزنم كه به سياق اينروزها سبزها را دلخور كنم . بعد هم معلوم بشود كه از كي و كجا تحريك شدهام و شايد بعدا لو برود كه حتي پول گرفتهام كه اشتراك و اجماع سبزها را بهم بريزم. نه كه خيلي مهمام لابد ميتوانم از اين كارها. اگر هم مهم نباشم لابد خرم. نميدانم و نميفهمم كه الان نبايد بعضي حرفها را زد . يا بايد بعضي حرفها را نزد...
هرگز به خودم نگفتم سبز كه قد اين حرفها نيستم . فقط تا آنجا كه بوده و ميشده تلاش كردهام كه همه جا بوده باشم. از همان شب اولي كه رفتم جلوي وزارت كشور. بيادعا و خواستم فقط شاهد باشم. نه براي كسي براي خودم. چرا نبينم اينها را؟ بعضي وقتها هم ديدههايم را اينجا عينا تعريف كردهام. از 18 تير بگير كه ديدم انگار سبزها خودشان را خيط كردهاند و صادقانه همينجا داد زدم گفتم تا نماز جمعه و قدس و امثالهم كه دست و پاي سبزها را بوسيدم . وقتي كسي را كشتند اينجا را به عزاداري سياهپوش كردم. در همان سياه پوشيها با تمام وجود نشستم طنز نوشتم...
دلخوري هيچكدامتان را دل ندارم كه ديده باشم. دنيا را بهمن بدهند يا تمامش را از من بگيرند اينجا براي خوشآمد هيچ احدي حرف نميزنم. بهخداي محمد كشتهام خودم را ولي آخر نتوانستهام آنجوري كه خيليها دوست دارند كسي را ماشالا ماشالا گفته باشم. همانطوريكه در تمام مدتي كه براي انتخابات نوشتم همين كار را كردم. سبزهاي بزرگ مي بخشند كه كمي بد قلقم من. اول آذر ميشود دو سال كه دوباره دارم مينويسم. نوشتن نه، دوباره زندگي ميكنم. زندگي من اينقدر سياهي داشته كه با تمام وجودم نخواهم اين زندگي دوساله و دوباره هم سياه بشود...
1۳ آبان ميبينمتان. مخلص تمام رفقا...
... زندان و شكنجه و تجاوز و اعتراف و توبه و مصاحبهی تلویزیونی و زدن تير خلاص و دریدن بكارت قبلاز تيرباران بیاذن دخترکان و پرداخت كابين و دريافت وجه بابت تير و به دارآویختن مردان و انتحار و چه و چه و چهها نقل امروز و ديروز و بعداز انتخابات نيست و حكايتي بیستوهشتساله دارد از بركات و نزولات والییان فخيمهي امور كه شروع سخنانشان بسمالله است و انتهاياش دعاي خير از جنس باتوم و كابل و آويزانكردن و در قبر خواباندن و كلي مخلفات تيز و گزندهي ديگر به اندازهي قدوقوارهي عمر جمهوري اسلامي كه ادامه دارد همچنان... و محكوماني كه حاکمان، ضد انقلاب ميگفتند آنها را و ستون پنجمي و براي تحقير و توهين ساواكيزاده نيز...
اكنون نيز قصد ندارم گزافه بگويم و تلخزباني كنم و نوحه بخوانم و مشت به سينه بكويم و وامصیبتا سر دهم و نفرین کنم زندانبانان ديروز و زندانييان امروز را و انگ بزنم ميرحسين و خاتمي و كه و كه و کهها را... که کم نیستند و بیشمارند و دخیلاند این گذار بیستوهشتسالواندی را؛ و هي و هي و هي پايكوبي كنم و برقصم بر گور داشته و نداشتهی دختران بكارت از دستدادهی کفنپوش بيسوروساط عروسی را و فخر بفروشم و بوسه بزنم بالاخره جسارت شيخ را كه جسارت نمیخواهد اينهمه سكوت در اينهمه سال كه قرباني شدند چند نسل كه اگر قرباني نميشدند ـ ساده بگويم ـ بر باد ميرفت آوازهي ردا و اسلام و زيروبم اسلامييان و فقيه و فقهها و غیره... كه هنوز هم كه هنوز از در و ديوار زندانها نكبت ميبارد و از پيكر زندانييان خون و خونابه و نهایتا حلقهي دار و تیرباران پس هر اذان...
حالا من هستم و شب و پنجره و شمعدانی و ماهی که بدان مینگرم با تصوير زهرخندهای خاکخوردهی گورستاننشین که هیچ راه نفس ندارند و سايه شدهاند و روزها و شبها میآیند و میروند مدام...
تير ماه 86 و آذر ۸۷ اشاره شد به ضيافت برادران مومن و ارزشي سياهتنبانهاي تحت فرمان مجتهدان با دستار و بيدستار؛ گرچه كوتاه و سربسته البته...
پينوشت: بد نيست گاهي هم گفت و نوشت از زندانیيانی که شکنجه را تاب آوردند و ایستادگی کردند و مقر نیامدند به هر دليلي.
ما باید از نعمت خداوند درست استفاده کرد (کنیم). مثال برای خانهی خود 2 نان لازم دارند و میروید 4 نان میخرید. به آن درست استفادهکردن نمیگویند. درست استفادهکردن به آن میگویند که اندازهی خود استفاده کردی (کنید) نه زیاد نه کم. درست استفاده کن تا بیشتر داشته باشی و خداوند از شما رازی (راضی) باشد. اگر شما دوست دارید خداوند شما را به راه راست هدایت فرماید پس دروغ [نگویید] و درست استفاده کنید و به مردم کمک کنید. من میگویم درست استفادهکردن هرچه ادامهی زندگی است. من میخواهیم (میخواهم) دربارهی همین موضوع که درست نگهداشتن نعمت خداوند دانا و توانا یک قصه بگوییم (بگویم).
همان فرزانهی بهرامی پست قبلی، 9 ساله
یکروز خانم معلم کیانی گفت ما داریم به اوردو (اردو) میریم نفری هزار تومان بیاورید. من به مادر خود گفتم ولی حرف من گوش نکرد. بابا هم کار داشت. یکهفته گذشت و بعد رزیات (رضایت) داد و با خانم معلم به اوردو (اردو) رفتیم. خیلی خیلی خوش گذشت و بعد هم من خیس شدم و بعد جای شما خالی با بچهها بازی کردیم و ناهار خوردیم و بعد لباسمان را خشک کردیم و بعد تا آخر رودخانه رفتیم و بعد کفش من پاره شد و بعد دنپایی (دمپایی) گلبهگلک پوشیدم و بعد هم به زیارت رفتیم و بعد به خانه رفتیم و بعد ناهار خوردم و بعد کارهای خود را کردم و بعد مریض شدم و بعد هم به دوتکر (دکتر) رفتیم و دارو خریدم و بعد آمپور (آمپول) زدم و بعد متسفانه (متاسفانه) کاش به اردو نمیرفتم.
فرزانه بهرامی، ۹ ساله
