دست بر آتش دارم و آتش در دلم است و دلم همواره در پي نوشيدن فنجانی قهوهي تلخ در كنار او. آب در قهوهجوش و قهوهجوش بر اجاق و قهوهجوش و من در انتظار او. برق رفته است و بيرون تاريك است و شمع در اتاق روشن است. و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. پنجره باز است و نسيم ميآيد و شعلهي شمع رقص نور دارد و شاپرك ناخوانده مهمان است. و شاپرك و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. گوش به در دارم و چشم به ساعتي كه از تيكتاك افتاده است. و صدايي نيست و زمان مرتجع شده است. و شب حوصلهاش سررفته و خميازه ميكشد و شمع به انتها رسيده است و شاپرك نيمهشب با نسيم فرار ميكند. و قهوهجوش ديگر آب ندارد و اجاق خاموش شده است و من اما در انتظار او. نمنمك صبح ميشود.
صبح مست و زمين مست و آسمان مست و دل بيقرار من مست... و روزنامهيي كه خبر از بازداشت او ميدهد.
۸۶ نوشتم این پارهخط را در همین وبلاگ... و حالا که 88 است تکرارش بلکه آرام کند دل بیقرارم را با یاد تمامی آنانیکه بیخبرند و منتظرند هنوز...




و خندههای دلنشین بر لب و رخ و رخساره...


خورخه Jorgeh، پاتو Pato از اسپانیا (جهانگرد) و آنا Anna از لهستان در دیدار از کودکان مهاجر و سوالهای پیدرپی ...


در ادامه پاتو pato نواخت و نواخت و خواند و خواند بیوقفه

و در آخر یادبود
پ.ن. در مورد این سه تن بیشتر خواهم گفت به زودی...
کافکا در ساحل/ هاروکی موراکامی 村上春樹
ترجمه: آسیه و پروانه عزیزی
تهران: انتشارات بازتابنگار، 1386، چاپ اول
قیمت: 7500 تومان

رمان «کافکا در ساحل» در سال 2002 به ژاپنی منتشر و در سال 2005 به انگلیسی ترجمه شد. موراکامی Murakami در سال 2006 برای همین رمان برندهی جایزهی فرانتس کافکا شد. وی به گزارشگران گفت «خواندن آثار فرانتس کافکا تا اندازهیی نقطهی شروعی شد برای من بهعنوان یک رماننویس.» موراکامی در همین سال نامزد دریافت نوبل ادبی هم شد.
نگاه کلی این کتاب، «کافکا در ساحل»، و شخصیت کافکا تامورا همانطور که در جاهایی از کتاب هم اشاره شده تا حدودی تحت تاثیر تراژدی یونانی و بهخصوص نوشتههای سوفوکل و سرنوشت اودیپوس است.
اودیپوس مردی دانا و از تبار نفرینشدهی کادموس است که یه دستور آپولون شهر تبای را ساخت و به فرمان یکی از خدایان، فرزند خدایی دیگر را کشت و کفارهی مرگبارش را پرداخت ولی نه تنها او، بلکه همه دودمانش هم محکوم شدند تا کفارهی این گناه او را با گناهان دیگر بپردازند. در واقع گناه به دست آنان ولی به ارادهی خدایان انجام میشد چون تقدیرشان چنین بود.

داد بيداد نخستين مجموعهيي است كه سرگذشت شكلگيري زندان زنان سياسي را در دههي پيش از انقلاب، از زبان بخشي از زندانيان آن دوره روايت ميكند.
ويژگي كتاب در اين است كه خاطره و برداشت يك نفر نيست، بلكه دربرگيرندهي تجربههاي 37تن از زندانيان و تعدادي از خانوادههاي آنان است، با افكار سياسي گونهگون و ديدگاههاي متفاوت، كه در روايتهاي خود بازميگويند.
ويژگي ديگر کتاب ترتيب زماني وقايع است. جلد اول با دستگيري سه زن در آغاز مبارزهي مسلحانه در تابستان 1350 شروع ميشود و با آزادي دو زنداني در اوايل سال 54 پايان مييابد.
اسامی تعدادی از راویان: عاطفه جعفری، شهین توکلی، مهری مهرآبادی، رقیه دانشگری، صدیقه صرافت، فریده لاشایی، فریده اعظمی، ثریا علی محمدی، فهیمه فرسایی، ناهید ناظمی و ...
داد بيداد: نخستين زندان زنان سياسي 1357ـ1350 (جلد اول)
به كوشش ويدا حاجبي تبريزي
تهران: انتشارات بازتابنگار، 1383، چاپ دوم
نويسنده: اسفنديار آبان (مقدم)
از خواهرش پرسيد: «به عقيدهي تو چرا بشر در مقابل كارهاي بياساس خود، هيچ مسئوليتي را قبول نميكند؟»
خواهرش ابرويي بالا انداخت و با اطمينان گفت: «چون اساسا بشر موجود خودخواهي است.»
دوباره رو به خواهرش كرد و گفت: «زندگي با چهچيزهايي معني پيدا ميكند؟»
و خواهرش پاسخ داد: «معني زندگي در خود آن نهفته است، بنابراين چيزي يا كسي به آن معني نميدهد.»
بعد به خواهرش گفت: «ممكن است آن عروسكات را كه با باطري كار ميكند براي بازي به من قرض بدهي؟»
و خواهر كه از او كوچكتر بود گفت: «نه، اما اگر تو ماشينات را به من بدهي، عروسك را به تو ميدهم.»
از مجموعهداستانهاي آزادي، دو نفر، نشر زمستان و موسسه انتشارات نگاه، بهار ۱۳۸۰
روي ميز پذيرايي آقاي ناشر علاوه بر شكلات و شيريني و چاي و دستمال كاغذي چند شماره از ماهنامهي «جهان كتاب» تلنبار بود... در دو شماره از اين ماهنامه دو ترجمه از آقاي آيدين فرنگي چاپ شده بود كه دوست داشتم بخونمشون؛ و از اونجايي كه فرصت كم بود براي خوندن از آقاي ناشر بيمقدمه سوال كردم شده كه دزدي مزدي اينورا پيداش بشه... ايشون كه سخت تعجب كرده بودن مودبانه گفتن خير! پس درخواست كردم چند لحظهيي سر مباركشون رو برگردونن...
ايشان كه پشت ميز رياست مشغول كار بودن نيم نگاهي به من كردن و خطكشي فلزي را از زير انبوه كاغذها بيرون كشيدن و بالا بردن و تكونتكون دادن و گفتن اين وسيلهي پذيرايي ما از مهمونه....
پينوشت: ديدم نامرديه اگه نگم آقاي ناشر پيشنهاد دادن هر كدوم از ماهنامهها اگه دوتا بود اجازه دارم يكيشو بردارم براي خودم... يا همشونو ببرم اما بايد برگردونم که مقبول نیفتاد.
برای رها دلدار
از ستارههايي كه در چشمانات ميدرخشند مينويسم
از لحن تيز و برندهات كه فقط پر از حقيقت است مينويسم
از دستان پر تجربه و نوازنده و نرمات مينويسم
از موج پر آشوب و شرمي كه ميآورد بر من مينويسم
از دل مهربانات، از موي حناييات
و از خندههايات كه مرا به هيجان ميآورد مينويسم
و ميدانم آنچه كه من نوشتهام،
قبل از من ديگران به لب و خط آوردهاند
ولي من باز مينويسم
همانطوركه تو منتظر شكوفاشدن شمعدانيهايات ميماني،
منهم
منتظر ملاقات بعدي ما خواهم ماند
... و مينويسم
س. پاییز ۸۸
نوشتهات را رو در رو خواندم و بغلات كردم و پيمان شكستم و گفتم دوستت دارم... روزهای پشت سر را با خود ببر تا ملاقاتی که نه من و نه تو هیچ کدام نميدانيم کی است و کجاست...
