تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

تو دور مي‌شوي و ثانيه‌ها دقيقه مي‌شوند و دقيقه‌ها ساعت و من عقربه مي‌شوم و هي مي‌چرخم و مي‌چرخم و هي مي‌دوم و هي نمي‌رسم به‌‌ تو...
و شنبه‌شب ديشب در خواب حرف مي‌زدم. به گمانم يك‌جايي سپیده‌دم وقت خروس‌خوان كسي گذاشت داغی بر سرانگشتان‌ام...
خانه سرد است و گرم نيست و پنجره همه باز است و شب به نفس‌نفس افتاده است...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:18 | لینک  | 

داستاني كوتاه منتشر در مجموعه‌داستان‌هاي «پناهنده‌ها را بيرون مي‌كنند» از شهرام شيدايي كه اين‌روزها حال‌اش خوب نيست اصلا...

آدم‌ها بالا مي‌روند  آدم‌ها پايين مي‌آيند زمين  خيس نيست، شبيه دادگاه بزرگي‌ست  شبيه دادگاه نيست. تالارها  پله‌ها  اتاق‌ها؛ كشوها را باز مي‌كنند  كشوها را مي‌بندند  دنبال كاغذها هستند  كاغذها را پخش مي‌كنند، كاغذها را مي‌گردند، دنبال چيزهايي هستند كه ثابت كنند  دنبال چيزهايي كه انكار، اسناد، اوراق؛ اوراق بازجويي، اوراق مشاركت، اوراق ثبت‌واحوال؛ عكس‌ها  امضاها  مهرها؛ مهرهاي تأييد شد  مهرهاي باطل شد؛ عكس‌هاي سياه‌سفيد  عكس‌هاي قديمي  عكس‌هاي جديد، رنگي، با قطع بزرگ  با قطع كوچك، پوشه‌ها پرونده‌ها ـــــــــــــ و ميان همه‌ي اين‌ها صداي خروس، پيوسته و متصل، منقطع، گاه‌به‌گاه ـــــــــــــ و همه‌ي اين‌ها در بعدازظهري خلوت؛ افراد در گوشه‌هايي در اتاق‌هاي، خوابيده، نشسته، بيدار، اكثرا خوابيده، بعدازظهري سربي، باد، صداي خروس، تالارها  پله‌ها اتاق‌ها؛ پوشه‌ها  پروتده‌ها  كفش‌ها؛ صداي چمكه‌ها  پوتين‌ها  روي پله‌ها، در حال بالا رفتن، در حال پايين آمدن، در حال گز كردن طول سالن‌ها  تالارها، ايتاليايي‌ها  ايتاليابي‌ها، در كت‌وشلوارها، گوشه‌هاي تاريك  زيرزمين‌ها، توالت‌ها؛ مافيا، در حال دادن  مافيا  در حال گرفتن  مافيا بدون حرف  مافيا  بدون صدا، مافيا مافيا مافيا؛ هي! پدرت را بين آن‌ها ببين؛ هي! پدرم را روي نيمكت‌ها  در اتاق‌ها  در فضاهاي باز  در كلاس‌ها، مدرسه‌ها  دانشگاه‌ها  بي‌سوادها  باسوادها، همه و همه در حال صرف افعال هستند، قايق‌ها  ماهي‌گيرها  سيسلي‌ها  و صداي خروس به مافيا كمك مي‌كند  و همه‌ي اين‌ها در بعدازظهري كه مال هيچ‌كدامشان نيست، و صداي خروس دست را به طرف محموله در جيبي مي‌برد و صداي خروس محموله را با پاييدن كوچه  خيابان  از جيبي به جيبي ديگر  از دستي به دستي ديگر مي‌دهد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سي آي اي، كا گ ب؛ سي آي، كا گ، اي بي سي  كا گ ب؛ سي آي اي، سُ لا سي، سيسيلي ــــ هستيم ما ـــ گيتار مي‌زنم ــــ گيتارت ــــ را بزن ــــ پاكوبان ــــ پاكوبان ــــــ مي‌كوبم ــــــ پايم را ــــ بكوب تو ــــ پايت را ــــ مي‌دهي ــــ دستت را ــــ به دستم ــــ مي‌دهم ــــ دستم را ــــ به دستت ــــ دست به دست ــــ سي آي اي ــــ مي‌دهيم ــــ كا گ ب ــــ دست در دست ــــ پا به پا ــــ مي‌چرخيم ــــ مي‌كوبيم ــــ مي‌جنگيم ــــ مي‌كشيم ــــ مي‌ترسيم
هي هي هي ــــ هي هي ــــ
دستي ذهني روي شانه مي‌خورد، سرم را به طرف دست مي‌چرخاتم، او مي‌گويد:

لطفا ادامه نده.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 12:40 | لینک  | 

۱. اين‌كه دل‌دل كني مدام و كاسه‌ي سرريز از اعتماد را بين زمين و هوا پرت كني و بعد پشيمان شوي و با يك حركت آرتيستي بگيري اين كاسه‌ي لب‌پريده‌ي ترك‌برداشته را بل‌كه نشكند و براي خود هزااااارويك دليل مربوط و نامربوط رديف كني و رج بزني و بد به دل‌راه ندهي و خوش‌بين باشي و هي و هي و هي خودت را متقاعد كني كه نه! ممكن نيست! اين‌كه ترديد را به جان بخري و آني از جلو نظام كني تا فاصله حفظ شود و سپس عقب‌گرد كني و نگاهي به پشت سرت بيندازي تازه مي‌فهمي شعورت گرد بوده است به اندازه‌ي همان كلاه خوش‌‌قواره‌يي كه سرت گذاشته شد و به همان اندازه بدقواره كه از سرت برداشته شد.

۲. دوستي مي‌گفت مردها مثل اتوبوس هستند فقط بايد سوارشان شد و ايستگاه بعدي پياده شد... به گمان‌ام راست مي‌گفت.

۳. حسن كچل مو نداشت معرفت اما خيلي داشت...

۴. به انتظار نشسته‌ام پاييز را و عشقي كه در راه است.

۵. همين! فعلا...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 20:30 | لینک  | 

شب تاريك
زير نور ماه
كنار سايه‌ي آدم نشسته بود
آدم‌هايی كه از كنارش مي‌گذشتند
با صداي سرمازده و آرام‌اش مي‌گفت
فال دارم... فال حافظ... فال بخريد
ساعت يازده‌ونيم بود
هنوز يك فال نفروخته بود
صداي دندان‌هاي‌اش كه به‌هم مي‌خورد را مي‌شنيدم. آهي كشيدم گفتم كودك پانزده‌ساله كه بايد در درخت‌خواب باشد در خيابان است و مانند مردي بيست‌ساله كار مي‌كند. با خودم گفتم جسم او كوچك است روح او در برابر مشكلات بزرگ شده. پيش او رفتم و به دستان كوچك‌اش نگاه كردم اما او خوش‌اش نيامد و برگشت. از او پرسيدم تو مدرسه مي‌روي؟ گفت: نه. گفتم: چرا كار مي‌كني؟ گفت: به‌خاطر مشكلات خانواده‌ام. گفتم: اسم‌ات چيست؟ گفت: محسن. گفتم: محسن پدرت كجاست؟ سكوت كرد و در چشمان‌اش اشك جمع شد. با نگاهي به او جواب سوال‌ام را گرفتم. گفتم: محسن دوست داري درس بخواني؟ گفت: بله! اما پول شهريه از كجا بياورم خرج خانواده‌ام را با زور درمي‌آورم. گفتم غصه نخور خدا بزرگ است. گفت: اين را كه مي‌دانم خدا خيلي بزرگ است.
به آسمان نگاه كردم در چشمان‌ام اشك جمع شد با خودم گفتم با اين‌همه مشكل بزرگي كه دارد هنوز به خدا اميدوار است اما آدم‌هايي كه مشكل كوچكي دارند خدا را از ياد مي‌برند. وقتي پايين را نگاه كردم او رفته بود. رفته بود به‌سوي آينده‌يي دور. خدايا! چه خطرهايي در كنارش است از كنار چه آدم‌هايي مي‌گذرد واقعا كسي به فكر اين كودكان است؟ بياييد با هم‌كاري هم مشكلات اين كودكان را كم كنيم.

صفيه سعيدي، شانزده‌ساله، 10/5/88

 صفيه‌ي مهربان! دل تو  و بقيه‌ي بچه‌ها را شاد مي‌خواهم هميشه... قرارمان مثل گذشته كوه...

پي‌نوشت: با سپاس از خانم . واو. كه شهريه‌ي امسال مدرسه‌ي منيژه دختر عموي صفيه را تقبل كردند.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 14:28 | لینک  | 

 آیا مرد می‌تواند به قصد ازدواج بدن دختر نامحرم را ببیند؟

سوال: من با خواستگارم که هنوز او را ندیدم ارتباط تلفنی و هم‌چنین ایمیل دارم و به‌تازگی می‌خواهیم از طریق دوربین کامپیوتر هم‌دیگر را ببینیم (ایشان در ایران نیستند) و ایشان می‌خواهند مرا بدون حجاب ببینند. آیا یک نظر اشکالی ندارد؟ و این‌که ایشان به ایران بیایند و یک‌بار دیگر بخواهند مرا بدون روسری ببینند گناه دارد؟
جواب: اگر قصد طرفین ازدواج است دیدن تمام بدن هم اشکال ندارد، ولی نه برای مدت زیاد، بل‌که به مقداری که خواستگار کاملا تشخیص بدهد آن‌چه خواسته‌ی او هست در شما وجود دارد یا نه.

 
http://hagegatnews.files.wordpress.com/2009/09/1zq39fwqu03y3pql3m6.jpg

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:20 | لینک  | 

...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 17:6 | لینک  |