تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

نمي‌دانیم اين جماعت به «بزغاله» بودن‌شان مي‌بالند يا به «دلفين» بودن‌شان!!!!!؟

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:50 | لینک 

یکی از شهدای ۲۵ خرداد

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:13 | لینک 

«وقتی زمین، زیر سلطه‌ی آسفالت محو شود، شهرنشینان غم‌زده می‌کوشند چندتایی گل در گلدان بکارند. هر چه صنعتی‌شدن پیش‌تر رود، زمین جامعه و خاک زیر پای انسان‌ها بیش‌تر به آسفالت و بتون تبدیل می‌گردد. حال باید تخم آفرینش‌گر را کجا کاشت، تا ریشه بدواند؟»

تئودوراکیس

 مي‌شناسم كسي را زير اين گنبد كبود كه وقتي بخواند «عليه آسفالت» را جفت مي‌شوند و يكي مي‌شوند ذهن و قلم‌اش بي‌شك...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:42 | لینک 

http://img1.tinypic.info/files/3cn01sg9d3leox557rke.jpg
http://west.blogfa.com
http://ayandegi.persianblog.ir

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 13:9 | لینک 

و ثريا دوست من كه در ايران نيست و نگران است چندخطي نوشت از سر بهت بل‌كه دل‌اش آرام گيرد:

 اصلا بحث پیروزی یا شکست مطرح نیست. اصلا مهم نیست چه کسی رئیس جمهور شود. اما کاش راه به‌تری برای پیروزشدن پیدا می‌کردند راهی که اعتماد ما را این‌گونه لجن‌مال نکند و بعد آن را به حساب لطف خدا بگذارد. کاش راه دیگری برای پیروزی پیدا می‌کردند تا ما این‌گونه از این مشارکت بعد از  30 سال سرخورده نمی‌شدیم. کاش راه قشنگ‌تری برای پیروزشدن پیدا می‌کردند . کاش به این وضوح تقلب نمی‌کردند و کمی ظریف‌تر عمل می‌کردند تا دل‌مان خوش شود که ما هم نظرمان را دادیم و آنها نظر ما را شنیدند. ای کاش این آدم‌هایی که دست همه را رو می‌کنند دست خودشان را طور دیگری رو می‌کردند تا ما از تعجب شاخ درنیاوریم. کاش 22 خرداد هرگز دیگر تکرار نشود. هرگز. این بدترین توهین در طول تاریخ به این ملت درمانده بود. کاش این‌قدر قدرت وسوسه‌انگیز نبود تا به خاطر آن همه شرافت یک ملت زیر سوال برود.

پ.ن:  http://www.flickr.com/photos/mousavi1388/sets/72157619592664479

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 10:57 | لینک  | 

چهار سال پيش گفتم احمدي‌نژاد اگر راي بياورد از ايران خواهم رفت. چهار سال گذشت و من ماندم. حالا اما...

پي‌نوشت: عنوان وام گرفته از خانم ژيلا بني‌يعقوب

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 13:22 | لینک  | 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:18 | لینک  | 

انتشار عکس ها با کسب اجازه از افراد میسر گردید

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:51 | لینک  | 

امروز بر خلاف ديروزها دو درينگ‌ كافي بود كه دوست نه چندان نوحضور گوشي را بردارد و من بگويم توصيه‌هاي پزشك معالج‌ام را و دوران نقاهتي را كه بايد بگذرانم و اين‌كه شيطنت‌ ـ و نه شيطان ـ  گول زد مرا قرص و محكم تا توصيه‌ي پزشك را ناديده بگيرم و گز كنم پياده بيمارستان تا خانه را  بي‌ماسك و سرك بكشم اين ستاد و آن ستاد را در مسير راه و او كلي سفارش كند جنس ماسك را و  من كلي پز بدهم از عكس‌هايي كه گرفته‌ام و از دعوتي كه شده‌ام براي عكاسي در سخن‌راني‌يي كه امروز برپاست. و او حسودي‌اش شود و  بگويد با غيظ و كمي مليح البته: كاري نداري؟ و هر دو بزنيم زير خنده...
من اما فراموش کردم بگویم او را که خیابان پر بود از «يه شب مهتاب». پس‌از سخن‌راني را نمي‌دانم...

پي‌نوشت: 1. مطلع شدم بلندگوهاي استاديوم قطع و سخن‌راني برگزار نشد. 2. پزم به دعوت‌شدن نيست و براي عكاسي‌ست و  نه براي ستاد براي خودم كه اگر بود راهي مي‌شدم استاديوم را...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 17:58 | لینک  | 

رویان، بهار ۸۸

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:18 | لینک 

امروز دو بوق و نه بيش‌تر كافي بود به يقين برساند مرا كه حین شماره‌گيري نمي‌لرزد دست و دل‌ام ديگر. بايد امتحان مي‌كردم كه كردم... دل‌تنگي‌هاي ديروز من اما، عادتي نه چندان ديرينه بود لابد به گرفتن شماره و بوق‌هايي كه مي‌شنيدم من در اين‌سوي. و زنگي كه صلاح نبود اگر، شنيده نمي‌شد و يا اگر شنيده نيز مي‌شد مصلحت نبود پاسخ داده شود از آن‌سوي... گاه دو درينگ‌ نه بيش‌تر كافي‌ست‌ وصل كند تو را به يك يقين بزرگ.
عادت نمي‌كنم رها مي‌شوم من...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:59 | لینک  | 

سلام... این یک اخطار خیلی جدی‌ست... رهاجان، یک در میان منتظر قلم خودت هستم!

سلام... اخطاريه دريافت شد و از آن‌جا كه به‌ هر دلیلي نمي‌توانم وارد قسمت نظرات شوم و كامنت بگذارم براي‌تان، پست جديد را خطاب به شما و براي شما مي‌نويسم كه هشدارها و اخطاريه‌ها و تهديدها بوي بد بدجنسي مي‌دهند هميشه‌ي خدا. اين‌بار اما رنگ دارد و رايحه‌اش حضور است و صيقل‌ روح‌ست و دل‌گرمي‌ست و تبسم است و مزه‌اش گس است و ملس... كه اگر نبود من نيز نبودم...
ببخشيد ‌كه پاسخ سلام‌تان آلوده به تب است و اندكي آغشته به هذيان شاید... صبح جمعه را بيمارستان بودم جهت تورم شديد گلو كه بردندم به ضيافت كورتن و آنتي‌بيوتيك و باقي مخلفات و حالا صداي‌ام خش دارد و لرز دارم و تب و كلي هذيان و بي‌حوصلگي‌هاي روزهای شنبه و جدول‌هاي نيمه‌تمام ظهرهاي يك‌شنبه و صفحه‌هاي كهنه‌ي يادداشت‌هاي روزهای دوشنبه و خاكستري بودن غروب‌هاي سه‌شنبه و خوش‌بختي‌هاي عصرهاي چهارشنبه و سقاهك پير روزهاي پنج‌شنبه و نداشتن حرف تازه‌يي در جمعه‌ها و نهايتا «آخ اگه بارون بزنه‌»ي فرهاد... و تمام هفته گنجشگ‌ها را بايد من نگران باشم و دل‌ام مدام بلزرد و قلم‌ام نلرزد مبادا كه فراش‌باشي‌ها و قصاب‌باشي‌ها و آشپزباشي‌ها و حكيم‌باشي‌ها دانه را دام كنند و در كمين بنشينند و گنجشك‌ها دانه را ببيند و دام را متوجه نشوند و گرفتار آيند و مراقبت كنم آينه‌ها را تا تكه‌‌ تكه تكه نشوند و من تكثير نشوم هي و هي و هي شنبه تا جمعه‌ها را...
و اين شبنم‌ها اگر بر روي پوست دست و صورت و موهايي كه ندارم نمي‌نشست بي‌گمان دوست را اعتماد نمي‌كردم و نمي‌آزردم و نمي‌شكستم دل‌اش را و مجاب‌اش نمي‌كردم كه زیتون بکارد و شمعدانی بگذارد و بنویسد بر بستر نيم‌خيس و لحاف تمام فصل‌ام در پنج‌شنبه‌هاي قبرستان «زماني براي دوست‌داشتن و زماني براي گريستن» وقتي‌كه مرگ بوسه‌یی شد و نشست بر پيشاني‌ام...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:24 | لینک  |