نميدونم چهطوري ميتونم با حرفام كمي از درد كشورم را كم كنم اما من حرفاي دلمرو ميزنم و ميخوام كه خيليها از حرفاي دل من و هموطناي عزيزم باخبر شوند.
وطن من. هروقت اين جمله را ميگم ياد سرسبزي زمينهاي گندم ميافتم كه در كودكي در كشورم ديده بودم. اما در كنار اين سرسبزي ياد جنگ و خونباران هم ميافتم. ياد فرياد و گريه. ياد ويراني يا دلشكستهگي يا غم، ياد اندوه. دلم ميخواد كشور منم آزاد و آباد باشه. يعني اين آرزوي هر افغاني كشوردوست است كه كشوري آباد و آزاد داشته باشند. دلم ميخواد به نمايندهگي از تمام هموطناي خوبم بگم كه كشورم را دوست دارم و براي آزادياش هر كاري ميكنم حتي از جانام هم ميگذرم. من خيلي براي درسخواندن تلاش ميكنم تا بتوانم يكروز به كشورم بروم و يكتكه از قلب شكستهي كشورم را بند بزنم. دوست دارم وقتي راه ميرم حس كنم روي خاك خودم قدم ميگذارم نه غربت. دوستدارم وقتي يك جاي زيبا ميبينم در كشور خودم باشد نه در جاي ديگر. من وقتي در هر جايي ميبينم كه نوشته ايران سرزمين ما! ميگويم سرزمينشان. چون ايران سرزمين من نيست. من اينجا به دنيا نيامدهام. من به اينجا تعلق ندارم و من حتي بعداز ده ـ يازدهسال به اينجا عادت نكردهام و هنوز دلام براي كشورم تنگ است و هنوز دلام ميگيرد. و وقتي ميبينم بچههاي ايراني چهطور شاد و خندان در كشور خودشان بدون دردسر درس ميخوانند، بازي ميكنند، به آنها حسوديم ميشه. چرا اين حق را از من گرفتن كه نميتوم در كشور خودم بدون هيچ مشكلي زندگي كنم.
چرا به ما اجازه نميدهند كه خودمان براي كشورمان تصميم بگيريم؟ چرا نميگذارند ما احساس آرامش كنيم؟ احساس كنيم كه آزاديم؟ چرا بايد ما نتونيم مثل همه حساب بانكي داشته باشيم؟ چرا ما نبايد مثل همه در مدرسههاي دولتي درس نخوانيم؟ چرا ما نبايد ماشين و خانه داشته باشيم؟ چرا ما نبايد كار دولتي نداشته باشيم؟ چرا وقتي باباي ما كار ميكند پولاش را تا هروقت كه دلشان نخواهد، نميدهند؟ چرا ما بايد هر روز نگران پدر و برادرانمان باشيم كه مبادا پليس آنها را رد مرز كنند؟ چرا ما نبايد آرزو كنيم؟ چرا ما نبايد شاد زندگي كنيم؟
كشور من كمك لازم داره كمك همسايههاشو تا بتواند آباد بشه. دلم گرفته از كساييكه هموطنامرو توي راه و خيابان مسخره ميكنند. دلام ميخواد بدونم چرا هموطناي من نميتونند به دانشگاه بروند و فقط تا مدرك ديپلم ـ آنهم كارت اقامت داشته باشند البته ـ ميتونند درس بخونند. دلم از دست خيليها گرفته. از دست كسانيكه نميذارند ما آرام زندگي كنيم. ميدونم كه من به تنهايي هيچكاري نميتونم انجام بدهم اما دلم ميخواهد از شما بخواهم به ما هم حق بدبن. حق بدين كه چرا نميتوانيم به كشورمان برويم. ولي مشكل ما فقط كشورمان نيست كه ويران شده. مشكل ما خيلي چيزهاي ديگر است. خيلي چيزهايي كه باعث ميشود هر روز بيشتر دلمان براي آزادي تنگتر شود. مشكل ما اين است كه كمي به حقوق ما در اينجا، در كشوري كه مهد علم و دانش است احترام بگذارند نه اينكه هر روز قلبمان را بشكنند. صداي يك افغاني و حرفهاياش را هيچكس دوست ندارد بشنود. ما مشكلات زيادي داريم خيلي زياد و هيچوقت هم از خوشي دلمان به اينجا نيامدهايم.
من خودم ميدانم كه دولت ايران فقط ميتواند ايرانيها را كمك كند. اما فكري هم بهحال ما بكنيد. گراني بهما ضرر زيادي ميزند. مثلا يك خانوادهي هفتنفره را در نظر بگيريد كه فقط پدرشان كار ميكند و ماهي سيصدتومان حقوق دارد. سيصدتومان را به كجاي زندگيشان ميتوانند بزنند. واقعا افغانيها در كشورهايي كه هستند خيلي زندگي سختي دارند. من يك دخترم. يك دختر خيلي چيزها ميخواهد ولي هميشه از چيزهايي كه دوست داشتم گذشتم. از روسري و كفشهاي سبز از مانتوي بيستهزارتوماني از هر چيزي كه نميتونم بخرم ولي دوست دارم داشته باشم. از گوشواره از دستبند از انگشتر از گردنبند از خيلي چيزها. دولت بايد به فكر ما هم باشد چون ما هم داريم در كشور ايران زندگي ميكنيم. كشوري اسلامي كه خدا سرلوحهي هر كاري در آن است. دين ما اسلام است پس مسلمانان بايد بههم كمك كنند. دلم ميخواهد قلبام توي كشور خودم بزند. هواي كشور خودمرو استشمام كنم و در آنجا زندگي كنم. به اميد روزيكه در افغانستان آباد و آزاد برويم و دست در دست هم زنجيري در دور كشورمان شويم تا ديگر كسي نتواند كشورمان را از ما بگيرد. انشاءالله...
م. س. شانزدهساله،23/1/1388
نام نويسنده را شقه كردم چرا كه كارت اقامت ندارد و رد مرزي محسوب ميشود و اين خطر وجود دارد كه... روي من سياه...

و من نیز آماده...
فومن، قلعه رودخان، ۱۶/۲/۸۸
آيا ميدانيد بيشتر خودكشيها در كدام مواقع رخ ميدهند؟ پزشكان اروپايي بر اساس نظرسنجيهاي خود بيان كردند كه بيشتر خودكشيها در فصل بهار صورت ميگيرد. همچنين آنان پساز تحقيقات اعلام كردند كه بيشتر خودكشيها در اثر بحران اقتصادي، فقر و تنگدستي بهوجود ميآيند چرا كه در جامعهي امروزي بيشتر جوانان مشكلات مالي را نميتوانند تحمل كنند و بهخاطر همين بهاين عمل ناپسند روي ميآورند. همچنين آمار خودكشيها نشان ميدهد كه خودكشي رو به افزايش است. در كنار جواناني كه خودكشي ميكنند كسان ديگري هم هستند كه از زندگي خود راضي نبوده و بهاين عمل روي ميآورند. آنان كسي نيستند جز زنان بيوه كه براي زندگي آيندهي فرزندان خود نگران بوده و بهجاي اينكه به فكر چاره باشند از چارهجويي دوري ميكنند. اميدوارم ميزان تحصيلات و كمي اقتصاد باعث از دستدادن جان كسي نشود.
خبرنگار صدا و سيماي خانم دلدار ـ جميله عليزاده ـ اردیبهشت ۸۸ ـ منبع: بي بي سي
شيطنتها و تخيلات جميله تمامي ندارد انگار... 45 كيلو استخوان بدون گوشت اينجا و صدا و سيما كجاها كه نگو... وقتي به او گفتم من و تو سيماي بيصدايايم خنديد و گفت: قربونتون برم خانم...

آسمون! ابري نشي دلم ميگيره آسمون!
آسمون! بارون نياد چشام ميگيره آسمون!
آسمون، آسمون بذار برم بذار برم
توي دشت زندگي مسافرم آسمون!
بذار برم پيش خدا دعا كنم
شايدم گذاشت حاجتمو روا كنم.
صفيه سعيدي ـ شانزدهساله ـ 1/2/88
من به شمعدانيها عاشقام و خانهي كاهگلي ننهجان كه حالا خراب شده است و در مخروبههاياش موشها گربهها را دنبال ميكنند و گربهها از ترس آبرو از بيد بردهاند.
ايوان خانهي كاهگلي ننهجان انگور داشت و خوشههایاش بر داربستی چوبی آويزان بود و معلق بود و هر تابستان ننهجان خوشهها را در کیسه میکرد تا از سور و ساط گنجشگها در امان بماند و غروب هر تابستان فرشي در ايوان پهن ميكرد و متكا و سماور و چاي و بهقول خودش ويسكويت و بادبزني حصيري با دستهيي سبزرنگ در انتظار دردانهپسرش «امير» مگسها را ميتاراند و وقتي صبر را تاب نميآورد «امير» ميشد «گوزمير». و امكان نداشت غروب هر تابستان دخترها و نوهها در ايوان تجمع نكنند و سربهسر ننهجان نگذارند و او نيز فحش ندهد و ناسزايي نگويد كه اگر ميگفت خندهها آبشار قهقهه ميشدند و خنديدن چه آسان بود. آنروزها همه عاشق فحشهاي ننهجان بودند و يكييكدانهي ننهجان عاشق «اشكنه» با «چولو» ـ تخممرغ محلي ـ كه تبحر عجيبي در پختاش داشت و فرصتي دست ميداد اگر «اشكنه پارتي» بهراه بود و ساز امير كوك بود و با قابلمه يا سطلي ضرب ميگرفت و هندي ميخواند و فرقي هم نميكرد چه ساعتي از شبانهروز باشد.
و پلههايي كه ايوان را بالا و پايين ميرفت و هميشهي خدا آفتابهيي پر آب گوشهي ايوان براي تشنهگي گلدانهاي بيزبان بود و آبي كه از جوي روبهروي حياط گذر ميكرد و پلي ار چوب بود براي گذر رهگذران... و ايوان شوقهاياش را به خانهي كاهگلي وديعه ميداد تو گويي مالك اصلي كاهگلهاي انباشته برهم است. و روزي رسيد كه ننهجان را در همان ايوان شستند و كفن پوشاندند و رهسپار قربستان كردند. ننهجان كه رفت خندهها هم رفت. چندي بعد خانه فروريخت و پساز آن دردانه«امير» نيز...
... و كس نگفت يادش بهخير!
اگر دستام زبان داشت به من ميگفت از من خوب مراقبت كن. هر وقت كه به من ميكروب ميچسبد زود برو با صابون و آب مرا بشوي و هر وقت ميخواهي غذا و ميوه و مواد غذايي بخوري حتما مرا با آب بشوي. حتي من تميز بودم باز هم مرا بشوي و هر وقت ميخواهي نقاشي بكشي حتما با مداد رنگي رنگ كن. الان دارد دست من مينويسد. دست هم يكي از اعضاي بدن است. دست خيلي كارهاي ديگر ميتواند انجام بدهد. دست ميتواند به آنهايي كه كمك ميخواهند كمك كند.
حسين نعمتي، 9 ساله، كلاس سوم
خدايا چرا منو دختر آفريدي تا از همه سركوب بخورم و همه به من طعنه بزنن. ديگه از دختربودن خودم خسته شدم. چرا من نبايد در زندگي هيچ حقي داشته باشم. چون دخترم. مجرم كه نيستم. چرا من هيچ نوع تصميميرو براي خودم ندارم، نميتونم از حق خودم دفاع كنم. تا از حق خودم دفاع ميكنم ميگن دخترهي چشسفيدشده! حالا ديگه تو روي ما وايميستي. از بهونههاي بيخوديشون خسته شدم. تا جايي ميري، ميگن چرا دير اومدي! چرا ميخواي بري؟ چرا تنها ميري؟ چرا با دوستات حرف ميزني؟ خونهي كسي نرو. كسيرو به خونه دعوت نكن. وقتي ميري بيرون حزبالهي برو. توي خونه با حجاب باش...
آخه چرا؟ مگه من آدم نيستم. دل ندارم. يا تا چيزي ميشه ميگن ما هم جوون بوديم. آخه! يكي نيست بگه بابا الان با زمونهي قديم فرق ميكنه. چرا نميخواين اينو درك كنين. خدا ميدونه تا اون موقع هم جووني ما از بين رفته.
حميرا عليزاده، بهار 88
درد دل یک کودک مهاجر
در تاریخ 5 فروردین 1388 برای عیددیدنی به منزل دخترعمهی خود رفته بودیم که یکساعت بعد برادرم وحید آمد و گفت: میدونی چی شده آبجی. گفتم: نه! از کجا بدانم. گفت: از خیابان سر (...) رد میشدیم که پلیس ما را صدا کرد و گفت: افغانیها بیاین اینجا! ما که سه نفر بودیم رفتیم و سلام کردیم. جواب نداده گفت: بچهی کجاین؟ من و احمد گفتیم ما برادریم. افغانی هستیم و کارت مدتدار داریم. اما دوستام محمد که کمی ترسیده بود چیزی نگفت. پلیس به ما دو نفر گفت: گمشین افغانیها. بعد دست محمد رو گرفت و گفت تو بمون!
راستشرو بخواهی ما هم کمی ترسیده بودیم و زود از اونجا رفتیم. نیمساعت بعد محمد با صورتی کبود آمد. گفتم: محمد! صورتات چی شده؟ گفت: پلیسهای نامرد زور خود را به بچهی 14 ساله نشان میدن. منو بردن داخل. بهم گفتن اگه پول بدی میزاریم بری، بعدم سرم داد زدن و گفتن جیباتو خالی کن! من اول به اونها گفتم که هیچ پولی ندارم اما خودشون دست کردن توی جیبامو گشتن. وقتی دیدن پولی همراهم نیست به من گفتن حالا که پول نداری برو ظرفهارو بشور تا ما هم بذاریم که بری. منم که خیلی دلام میخواست یهجوری اونارو بفهونم که غرور دارم. گفتم: من ظرفها را نمیشورم. بعدم یه سیلی محکم زدن تو گوشام و گفتن برو گمشو بیرون افغانی نفهم. خیلی دلام میخواست جوابشو بدم اما ترسیدم مثل اون پسر 10 ساله که چند وقت پیش از شبکهی طلوع پخش کردن که بدون اینکه خونوادهاش بفهمند رد مرزم کنند چیزی نگفتم.
از خدا میخوام هرچه زودتر کشورم به یک وضعیت ایدهآل برسه تا برگردم به همون افغانستان و دیگه هرگز اینگونه تحقیر نشم.
جمیله علیزاده

بهنام خداوند جهانآفرین
فصل بهار یعنی شکوفایی، یعنی زندگی دوباره، بهار یعنی حیات جاودانگی. وقتی بهار از راه میرسد، صد لاله بر کوهساران بهبار میرسد.
هنگامیکه من در بوستان طبیعت پا میگذارم فکر میکنم در بین گلهای عطرآگین گامهایم را با ناز و خرامیدن میگذرام. وای چه بوی خوشی دارد این بوستان محبت که با باد نسیمیاش به صورت من دست پر از مهرش را میکشد. مرا به اوج آسمان آبی میبرد.
زندگی یعنی جوی آبی که از اوج دل کوه میجوشد و غمها را با خود به دریای پر از ماهی قرمز میبرد و با نور خورشید آن غمها را تبدیل به ابر میشود و باعث ناراحتی آسمان و آسمان با اینهمه غم دچار افسردگی خواهد شد و باید اشک از چشمان آن جاری شود.
با این جمله میخواهم یادآوری کنم که در زندگی روزانهی ما غم و شادی فراوان وجود دارد و باید ما نیز مثل بهار باشیم تا در مقابل این غم و شادی از حد خود بیرون نیاییم.
صفیه سعیدی، شانزدهساله، کلاس پنجم، 3/2/88
حالا باید کنج خانه بنشینم و این دو سال اخیر را شخم بزنم و قطعات جدا از هم را مانند پازل کنار هم بگذارم تا بلکه چهرهیی یا که اسمی و یا که نشانهیی ظاهر شود و اینقدر حدس و گمان نزنم و متهم نکنم که چه کسی و با کدامین استدلال حیا را خورده و نشانیام جار زده است و در خیال آبرو میریزد...
پسماندهی حسرتبهدلی که پشت ضعفهایاش پنهان شده است و هوس قایمباشکبازی دارد انگار و گمان میبرد قاعدهی بازی را میداند و شادومسرور لابد فخر به دل میفروشد و آدم و عالم را بشکن میزند و به کام شیرین میبیند دنیا را و دلام خنک شد را پپروزمندانه زیر لب زمزمه میکند مدام که آخی آبرویاش ریختم... و این قایمباشک بازی ادامه دارد همچنان و برنده آنکه بداند قاعدهی بازی را...
