تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

اگر ما مواظب داداش یا خواهر خود نباشیم پس باید چه کار کنیم؟ امروز ما به خانه‌ی یکی از فامیل‌های خود رفته بودیم و آن‌ها استخر داشتند و داداش من برای این‌که گیلاس بکند در داخل استخر افتاد و من‌هم پیش او بودم. آب دو بار او را پایین کرد ولی دفعه‌ی سوم فکر می‌کنم دو ثانیه شد که من داد زدم بابا! بابا! و همه ریختن. خاله، مادر، برادر من و بقیه که شنیدند گفتم شامیر  در استخر افتاد. دامادم که شوهر خاله‌ام می‌شود هیچ نفهمید که چه‌طور آن را بالا آورد از استخر. فکر می‌کنم سه یا دو متر آب داشت. من داشتم گریه می‌کردم و بعد دخترخاله‌ام گفت چیزی نشده و داداشم شامیر، خداوند او را نجات داد.
ما باید این‌همه که خداوند نعمت داده درست استفاده کنیم. مادر من می‌گوید یک اتفاق یک دفعه می‌شود و نه صد دفعه. ما همیشه باید مواظب باشیم تا حوادث ناگوار برای ما پیش نیاید کاش بودید و می‌دیدید.
از خانم کتاب‌خوانی و خانم زبان و از تمام بچه‌ها تشکر می‌کنم.

فرزانه بهرامی، کلاس پنجم، 5/3/85

کلی خانم شده فرزانه...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:20 | لینک  | 

کاشی‌ها را می‌شماری. یک. دو. سه. چهار... چه سرگیجه‌یی. پنج. شش. هفت. هشت. شبی‌ست آرام. به‌نظر نمی‌آید ستارگان ماتم‌زده باشند. کوه استواری خویش را به‌رخ می‌کشد و تو چپ‌چپ نگاه‌اش می‌کنی. رود، سنگ را لالایی می‌گوید. نسیمکی نه‌چندان خنک می‌وزد. تو اما سردت است. دست‌هایت یخ‌اند. در دل تو آشوبی‌ست. خود را ملامت می‌کنی. برای چه! نمی‌دانی.
یک. دو. سه. یک گام. چهار. پنج. شش. دومین گام. قدم سوم: هفت. هشت. نُه. قدم چهارم. ده. یازده. پنجمین گام. برگشت و تکرار قدم‌هایت. عجیب است در هر رفت‌وآمد تعداد کاشی‌ها کم‌وزیاد می‌شوند. می‌ترسی. تو ترسیدی! چشم‌هایت را می‌بندی. می‌خواهی که دستانت را حایل قرار دهی بین خود و کاشی‌ها. نمی‌توانی. قادر نیستی. هراسان چشمانت را می‌گشایی. نیستند. دستانت نیستند. گم شده‌اند انگار...
حالا دیگر سردت نیست. تب کرده‌ای. پیکرت! پیکرت را لرزه می‌گیرد. تحلیل رفته‌ای. مانند فنری که می‌جهد خود را در چهاردیواری اتاقت می‌اندازی. غرقه در تاریکی ذهن. پلک‌هایت سنگین‌اند. خود را ناتوان می‌بینی. تو ناتوانی! لحظه‌یی گمان می‌بری دستانت در گلدان‌اند و اشاره‌ات می‌کنند. در سایه‌روشن اتاق، سقف را می‌بینی. فاصله‌ی چندانی با تو ندارد. لحظه‌ی آرام‌آرام پایین می‌آید و دگربار آرام‌آرام رو به بالا می‌رود. می‌خواهد که عذابت دهد. و تو عذاب می‌کشی. عذاب بکش! و ثانیه‌ای بر سرعت خود می‌افزاید. لحظه‌یی بعد می‌ایستد. حد فاصل بین تو و سقف وجبی بیش نیست. نفس‌هایت به شماره افتاده‌اند تند و بی‌وقفه. پنداری مارش عزای‌اند. بیهوده در تلاشی تا که برخیزی. همه‌چیز را تمام شده می‌انگاری. می‌اندیشی: دستان‌ام. دست‌هایم را گم نکرده بودم اگر... پس کجای‌اند!؟
نمی‌توانی سقف را، دیوار را منکر شوی. لکه‌یی بر سقف تو را جلب می‌کند. پلک‌هایت را باز می‌کنی باز و بازتر. دقیق می‌شوی. دقیق شو! لکه بزرگ‌و‌بزرگ‌تر می‌شود. و بعداز هم می‌پاشد. هزاران‌تکه. هر تکه رنگی. هر رنگی صورتکی. احاطه‌ات کرده‌اند. هجوم صورتک‌های رنگین. می‌خواهند تو را ببلعند. تو را به بازی می‌گیرند. دهان‌ات خشک است. نگاه می‌کنی. نگاه کن! حالا یک جفت دست‌اند. فشار پنجه‌ها را بر گردن‌ات احساس می‌کنی. احساس کن!
به تکاپو می‌افتی. دست‌وپا می‌زنی. گره‌یی در ذهن‌ات می‌بینی. گره! می‌خواهی فریاد بزنی. فریاد بزن! نمی‌توانی. نخواهی توانست. می‌خواهی بگریزی. نمی‌توانی. نخواهی‌توانست.
تب‌کرده‌یی، خیس عرق. سرد گشته‌یی. لرزه گرفته‌یی. آینه‌یی روبه‌روی توست. خیره می‌شوی . نگاه می‌کنی. به خود می‌نگری. نگاه کن! ناآشنایی یک غریبه. تنهایی. خود را نمی‌شناسی. رنگ‌ات روبه سیاهی می‌رود. کبود شده‌یی. تقلا می‌کنی. خود را به زمین می‌کوبی. به در به دیوار. آن‌قدر که اعضا پیکرت از هم می‌پاشند و به حرکت در می‌آیند. هر کدام به‌سویی. نه دور از تو که جدا از تو. وحشت بیش‌تری تو را به‌خود می‌خواند. درمانده شده ‌یی. همه درد شده‌یی. دیگر کاری از تو بر نمی‌آید. همه‌چیز را از دست داده‌یی. تمام شد. تیغ را برمی‌داری...

بازنویسی: 19/3/86 ـ سایه‌روشن

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:29 | لینک  | 

عشق
تمام عاشقان در راه عشق به بزرگی می‌رسند اما وقتی بزرگ می‌شوند عشق از یادشان می‌رود. عشق واژه‌ی هزارمعنای زندگی است. زندگی در کنار عشق زیباست اگر عشق نباشد زندگی بی‌معناست. آدم باید عاشق باشد، عاشقانه زندگی کند، عاشقانه گریه کند، عاشقانه بخندد ولی عشق را به بازی نگیرد چون وسیله‌ی بازی نیست. عشق وسیله‌ی زیبابودن است.

منیره سعیدی، 16 ساله، بهار 88

خاصیت بهار است انگار تا همه‌ی دختران من لب به سخن بگشایند و از عشق بگویند و حاشا نکنند درخشش چشم‌های‌‌شان را... منیره نیز مستثنی نیست از این قاعده...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 19:20 | لینک  | 

نمی‌دانم با چه زبانی بگویم و چه‌گونه بنویسم. برای چه کسانی بنویسم. اصلاً آیا کسی هست که حرف دل‌ام را باور کند؟ کسی کمک‌ام کند و منت به سرم نگذارد؟ پس بااین‌وجود هیچ‌کس نیست که بدون رنج و غم باشد.
                            در این دنیا کسی بی‌غم نباشد      اگر باشد بنی‌آدم نباشد
چرا در این دنیای امروزی همه‌چیز برای همه‌کس بی‌تفاوت شده؟ می‌تونیم به یه خونواده‌یی اشاره کنیم که شخصیت پدر این خونواده زیر سوال رفته. فرض کنید مخارج یه خونواده‌یی که 10 نفر در اون زندگی می‌کنن‌رو هر جور که هست تمام‌وکمال باید پرداخت بشه. از قبیل: پول، آب، برق، گاز، تلفن، کرایه‌ی خونه و حتی هزینه‌ی مدرسه‌ی بچه‌ها هم جزء این مخارج است. باید یک‌نفر کار کنه و 9 نفر دیگه آسوده باشند. به‌نظر شما اون یه‌نفر دست تنها باید چی کار کنه؟ من فکر می‌کنم اگه به‌ترین شغل و بالاترین درآمدرو هم داشته باشه باز هم در برابر این مخارج کم می‌آره. خونواده‌هایی هستند پدر و مادر مسنی دارند که قادر به کارکردن نیستند درحالی‌که بچه‌های بزرگی در این خونواده هستند که می‌تونند کار کنند ولی نمی‌کنند یا اگر هم می‌کنند صرف خودشون می‌شه و کاری‌به‌کار مخارج خونه ندارند و تازه غر هم می‌زنند. بااین‌وجود پدر‌ومادر چه گناهی کرده‌اند که عمری را به پای فرزندان خود گذاشته و آن‌ها را با هر زحمتی بود بزرگ کرده‌اند به امید روزی‌که عصای دست‌شان باشند. امیدوارم که تمام بچه‌ها قدر پدرومادر مهربان‌شون‌رو با تمام وجود بدونند.
          نقد عمرت را مده امروز در غفلت ز دست     ورنه فردا بر لب‌ات انگشت افسوس است

                                                                                       جمیله علیزاده

 جمیله شعر  هم می‌گوید نقاشی‌اش اما به‌تر از شعر گفتن‌اش است... وقتی می‌گوید خانم زودتر باید به خانه بروم آخر «مهمان» داریم و من باید غذا بپزم از برق چشمان‌اش می‌فهمم عاشق شده است...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:10 | لینک  | 

نمی‌دونم چه جوری شروع کنم ولی رسم روزگار اینه که هم خوبی‌رو می‌گن هم بدی‌رو.
یه‌روزی از روزای خدا بود که که من سر صف نون ایستاده سرپا و وقتی نوبت‌ام رسید نون‌رو گرفتم و خواستم که برم. دیدم پسری حدود سیزده سال با صورتی خاک‌آلود و خسته سر صف ایستاده و می‌خواد نون بگیره.  پولش‌رو به شاطر داد و گفت:
ـ آقا سه‌تا!
شاطر با عصبانیت به چهره‌اش نگاهی کرد و خیلی تند و زننده  گفت:
ـ خب، صبر کن!
پسربچه‌ دیگه چیزی نتونست بگه. بعداز دو سه دقیقه شاطر نان را از تنور بیرون آورد و نون پسرک‌رو داد و با اخم‌وتخم گفت:
ـ برو که الهی دیگه برنگردی.
پسرک خجالت‌زده و شرمنده درحالی‌که بغض کرده بود از آن‌جا دور شد. از این اتفاق خیلی ناراحت شدم دلم‌ام به حال اون پسرک بی‌چاره که گناهی هم نداشت و این حرف را شنید، سوخت. به شاطر گفتم:
ـ آقا مگه نون‌رو مجانی به اون دادی که این‌جور ناراحت‌اش کردی؟ شاطر گفت:
ـ خانم من با شما بودم؟
منم دیگه چیزی نگفتم و درحالی‌که از دست شاطر و حرفای‌اش ناراحت شده بئدم از اون‌جا دور شدم. خیلی از ما آدما درسته که حرف می‌زنیم اما نمی‌دونیم چه‌وقت چه‌جوری و چی داریم می‌گیم. به فکر این‌هم نیستیم که طرف مقابل ما ناراخت می‌شه یا نه. اما به‌جوری می‌خوایم بگیم که ما هم هستیم. به‌نظر من به‌کسی زورگفتن یا کسی را خردکردن کار جالبی نیست نه تنها شخصیت فرد زیر سوال می‌ره بل‌که در درون‌اش اثر منفی می‌ذاره.

حمیرا علیزاده

حمیرا یکی دیگر از شرکت‌کننده‌گان در کلاس‌های کتاب‌خوانی علی‌رغم مشکلات عدیده بالاخره موفق شد در یکی از مدارس دولتی تحصیل را ادامه دهد...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:31 | لینک  | 

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. می‌بایست «نیکی» را به شکل عیسی و «بدی» را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه رها کرد تا مدل‌های‌اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم هم‌سرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره‌ی یکی از آن جوانان هم‌سرا یافت. جوان را به کارگاه‌اش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم‌کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس‌از روزها جست‌وجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به‌زحمت از دست‌یاران‌اش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح‌برداشتن نداشت. گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند.
دست‌یاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به‌خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه‌برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌های‌اش را باز کرد و نقاشی پیش روی‌اش را دید و با آمیزه‌یی از شگفتی و اندوه گفت:
«من این تابلو را قبلاً دیده‌ام».
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
«سه سال قبل، پیش‌از آن‌که همه‌چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم‌سرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره‌ی عیسی شوم!!!!»

برگرفته از کتاب پائولو کوئیلو، «شیطان و دوشیزه‌پریم»

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:27 | لینک  | 

‌دیگر عضو خانواده‌ که به‌واسطه‌ی شباهت عجیب‌‌وغریب چشمان‌اش با «عمه لیلا»، عمه لیلا می‌خوانیم‌اش... با ببخشید از کل «عمه‌»ها و همه‌ی«لیلا»ها و «لیلی»‌ها آن‌گاه که لیلا بر زبان لیلی می‌چرخد و کلیه‌ی «مجنون‌»هایی که مدام سازشان کوک است و پله‌ها را دوتا یکی می‌دوند «لیلا»ها را و علی‌رغم میل باطنی‌شان!!!«دل‌زده»‌اند از «لیلی»‌ها البته... چه دلی برده بهرام رادان «سنتوری» از ما بی‌مجنون‌های آپارتمان‌‌نشین بی‌بادیه‌ی خیابان‌گرد...
سپاس او را که بی‌مجنون‌‌یم و لیلی نیستیم این آوردگاه سراسر لیلی‌زده‌ و سفیران مجنون‌صفت انگشت به دهان را ...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 17:54 | لینک  | 

عکاس: ساره سنگسری

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:3 | لینک  | 

عزیز از دانش‌آموزان فعال شرکت‌کننده در برنامه‌های فوق‌العاده‌ی گروه است و  به‌طور مداوم در کلاس‌های کتاب‌خوانی و نقاشی شرکت می‌کند...
کجا درس می‌خونی؟ مدرسه‌ی جمعه‌ها.
اسم معلم‌تون چیه؟ خانم محمدی.
چه آرزویی داری؟ خواننده بشم.
اگر با مشکلی مواجه بشی به کی می‌گی؟ به آقاپلیسه می‌گم.
دوست صمیمی‌ات کیه؟ همایون
دوست داری چه‌کاره بشی؟ خواننده (می‌زنه زیر آواز: از این سر دنیا تا اون سر دنیا همش می‌افتی دنبال بابا...)
چندتا خواهر و برادر داری؟ سه‌تا خواهی (5/1، 11 و 15ساله) و یه برادر.
اگر دوست داری چیزی بگی که من از طرف تو بنویسم بگو؟ من عزیز تاجیک، همایون‌جان را دوست دارم. همایون‌جان منو دوست دارد. عزیز تاجیک خانم معلم‌اش‌رو دوست داره او به خانم معلم‌اش احترام می‌گذارد.

این گفت‌وگوی کوتاه توسط یکی از معلم‌ین در مهرماه 85 وقتی عزیز ده‌ساله بود و کلاس اول و در خیابان فال می‌فروخت انجام گرفت و در خبرنامه نیز چاپ شد... حالا عزیز دوازده سال دارد هم‌چنان فال می‌فروشد و هم‌چنان دوست دارد خواننده شود... به گمان‌ام فکر نمی‌کرد که روزی مستند بازی کند که کرد...و مهم‌تر آن‌که یکی از پا‌های اصلی کوه است و تنها فردی که دفترچه و مداد هم‌راه می‌آورد برای این‌که نقاشی کند و هر بار هم اجازه می‌گیرد نقاشی کردن را و هربار هم می‌شنود برای نقاشی‌کشیدن اجازه‌ لازم نیست... عزیز تاجیک کار گروهی را خوب شناخته است گرچه وقتی چیزی باب میل‌اش نباشد لج‌بازی به تمام معنی می‌شود و قهر می‌کند و گروه را رها کرده و راه را به تنهایی ادامه می‌دهد.
بار اول در خیابان وقتی بغل‌اش کردم گفت خانم حالا مردم چه می‌گویند؟ معیار سنج‌اش خوبی‌ها و بدی‌ها در دیده‌گان عابران است و ترس از قضاوت لحظه‌یی محتاط  کرده بود او را ... بار دوم اما او بود که دستان‌اش را گشود و مرا در بر گرفت بی‌هیچ قضاوتی. اتفاقی که در دنیای بزرگ‌ترها نخواهد افتاد هیچ‌گاه...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 14:57 | لینک  | 

من خواندن کتاب‌های خوب را خیلی دوست دارم و همیشه کتاب می‌خوانم آن‌قدر کتاب می‌خوانم که الان دیگه برام عادت شده است. وقتی دارم کتابی را که در مورد سفر می‌خوانم سفر خودم به یادم می‌آید که روزی داشتم به ایران می‌آمدم. آن‌روز خیلی ناراحت بودم به‌خاطر این‌که داشتم از وطن‌ام دور می‌شدم از دوستان‌ام و همین‌طور عمه و خاله‌ام که خیلی دوست‌شان داشتم که حتی حاضر نبودم یک لحظه هم از آن‌ها دور بشوم اما خداوند متعال این را خواسته بود.
ما برای درمان‌کردن مادرم به ایران آمدیم. مادرم خیلی مریض بود و دکترها گفتند که باید دو سال به ایران بماند. بعداز دو سال حال مادرم خوب شد و نه چندان خوب. دیگه برام عادت شده بود دوری از اقوام. من باران را خیلی دوست داشتم و هروفت که باران می‌بارید کنار پنجره‌ی خانه می‌ایستادم و با خدای‌ام حرف می‌زدم. از او می‌خواستم که حال مادرم خوب بشود. از مریض‌بودن مادرم خیلی ناراحت بودم و همیشه وفتی‌که نماز می‌خواندم دعا می‌کردم زودتر خوب بشود تا برگردیم به وطن خودمان.
پدرم کارگر ساختمانی بود و همه از او تعریف می‌کردند. برای همین یک‌سال پدرم کارش را کرد تا تمام شد و پول خیلی خوبی هم گرفت آن‌قدر پول گرفت که پولی را که قرض کرده بودیم برای درمان مادرم پس دادیم. و ما برای همیشه به ایران ماندیم و یواش یواش پدرم مرا به مدرسه کرد. روزهای اول پول مدرسه را نداشتیم اما وقتی دوباره پدرم کار گرفت توانستیم پول مدرسه را پرداخت کنیم.
من درس خواندن را خیلی دوست داشتم و همیشه آرزو داشتم تا به مدرسه بروم. من از پدر و مادرم خیلی راضی بودم که مرا به مدرسه کردند. از آن‌ها سپاس‌گزارم. چون برای ما خیلی زحمت می‌کشند تا ما را بزرگ کنند. خیلی دردها و رنج‌ها را تحمل می‌کنند. آن‌ها وقتی فرزندان‌شان گرسنه هستند غذای خود را برای آن‌ها می‌دهند تا آن‌ها گرسنه نخوابند اما خودشان گرسنه می‌خوابند.
خداوند مادر و پدرها را خیلی دوست دارد چون دلی صاف و پاکی دارند. و از ما می‌خواهد وقتی بزرگ شدیم از پدر و مادرمان نگه‌داری کنیم و همیشه مواظب آن‌ها باشیم.

یک شعر برای پدر و مادر
پدر خوب است و مادر نازنین است برادر میوه‌ی روی زمین است.

راحله علیزاده، ۱۲ ساله

دو اتاق زهواردررفته‌ برای راحله حکم مدرسه را دارد آن‌قدر که این‌گونه به آن می‌بالد... او نیز در کلاس‌های کتاب‌خوانی من شرکت داشت...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:10 | لینک  |