مامان! تو گریه میکنی و من وانمود میکنم که نمیشنوم... تو درد میکشی و خدا را داد میزنی و مرگ میطلبی و من وانمود میکنم که سنگ شدهام. مامان! تو توجه میخواهی و من وانمود میکنم بیتوجهام. تو نیمهی شب را برمیخیزی و پتو روی من میکشی و من وانمود میکنم که خوابام... و هرگاه برای هر کار کوچکی، میگویی «عاقبتبهخیر شوی دختر!» من سربهسرت میگذارم و میگویم اگر منظور شوهرکردن است ترجیح میدهم «خیری» نداشته باشد «عاقبت»ام و تو میخندی. و امروز را وقتوبیوقت گریه کردهیی که چرا پیشات نبودهام و من وانمود میکنم به همهی آنچه که نیستم... مامان! من استواری کوه را مشت میکنم و تخت سینهام میکوبم مدام و تو نمیدانی که کم آوردهام...
بهار تو نیز مبارک!
نمیدانیم
اگر عبور کنیم
وارد شدهایم
یا خارج
نمیدانیم
اگر گام برداریم
دور شدهایم
یا نزدیک
ایستادهایم
حیران
نمیدانیم بخندیم
یا گریه کنیم
عمران صلاحی، 21/2/72
۷۲ تا به امروز را ایستادهایم حیران و نمیدانیم هنوز عزیز برادر!...

بهار در راه است و بهدنبال آن گلهای بنفشه هم. فصلی دیگر با حالوهوایی دگر... میگویند بهار فصل شکفتنها و رستنهاست. میگویند در بهار است که شاخهها جوانه میزنند و گلها غنچه میدهند و شکوفا میشوند تا یادآور تحول باشند و سرزندگی. میگویند باران بهاری بالندهگی طبیعت است و سرچشمهی زایش. میگویند این فصل زیباست شکوفه را به ارمغان میآورد. میگویند در این فصل است که پرستوها بازمیگردند و نسیم را بر شاخساران ارزانی میدارند. میگویند نبض طبیعت در قلب این فصل میتپد. میگویند بهار فصل بیداری دل و عشقورزیست و دلدادگی و فصل رویش است. میگویند در بهار برای دل خود یار گرفت باید...
شنیدهیی؟ میگویند در بهار وسوسهی عشق صد چندان میشود و نمیگویند فصل خطرناکیست بهار. و نمیگویند کسی را میشناسیم که افسار میزند قلب خود را در بهاران که نبیند که نفهمد تا که دل نبندد. صحبت از گریز نیست صحبت از ماندن نیز...
گل بنفشه وسعت دل دوست را تداعی میکند همیشه.... مرا آیا بدانسو راهیست؟ با دوست بهخطا خواهم رفت باری بر غماش اما دل نخواهم سوزاند... 88 مبارک کم و بیش!
اگر گذرتان به ابتدای جادهی چالوس افتاد و مانتوپوشی دیدید با کلاهی و کولهیی به رنگ قرمز و دستانی باز به مانندهی دو بال تا اعتماد بخشد تعادل را به گامهایاش بریدهبریدههای جدول کنار جاده را تعجب نکنید... دارد مزهمزه میکند بزرگترین حماقت زندگیاش را آنگاه که اعتماد کرد دیگری را و در آغوش گرفت تمامی او را...

خاطرات یک روسپی
امین علمالهدی/پنج شنبه 10 بهمن 1387
«من لیسانس مدیریت دارم. فکر میکردم درسم به درد زندگیام میخورد اما متاسفانه تنها چیزی که امروز باعث گذران زندگی خودم و دو پسرم میشود اندامام و صورتام است.» زیبا، چشمانی آبی، موهایی بلوند و صورت و اندام ظریفی دارد و از دانشگاه تهران لیسانس مدیریت گرفته است.
میگوید: «خانوادهی درستحسابی نداشتم. یعنی اصلا خانواده نداشتم. پدر و مادرم هر دو در جریان یک تصادف مردند. من خودم درس خواندم وقتی دانشگاه قبول شدم از خوشحالی داشتم پر در میآوردم.»
او یکی از روسپیهای معروف شمال شهر است که بهگفتهی خودش بهخاطر تسلطاش بر زبان انگلیسی با برخی از سفارتخانهها هم رفتوآمد دارد.
از زندگی قبلاز این روزهای دردناک میگوید که چندان بد نبود: «سال سوم دانشگاه با یکی از پسرهای دانشگاه دوست شدم او هم مانند من خانواده نداشت. بعداز ششماه باهم ازدواج کردیم و زندگی خیلی خوبی هم داشتیم.»
او از خاطراتش در دوران تحصیل میگوید. از خاطراتی که به گفتهی خودش تشکیل دهندهی بهترین روزهای زندگیاش هستند: «بعداز تمامشدن دانشگاه هم اولین بچهام به دنیا آمد. دو سال بعد هم دومی به این دنیای نحس قدم گذاشت. بعد شش ماه بعد از تولد دومین دخترم بود که شوهرم ـ مجید ـ در تصادف مرد ( بغض میکند) این جادههای لعنتی تمام زندگیام را از من گرفتند. بعداز مرگ شوهرم تا مدتی خرجام را یکی از دوستان مجید میداد. اما دیگر دیدم نمیتوانم زیر نگاههای سنگین او تحمل بیاورم رفتم دنبال یک کار اولین کاری که به ذهن هر زنی میرسد منشیگری است. رفتم تقاضا دادم و اتفاقا با مدت کمی یک کار برایم پیدا شد که حقوق خوبی هم داشت.
اولین بدبختیام هم از همانجا شروع شد. هر انسانی یکسری نیازهایی دارد خوب من هم طبیعتا داشتم. مدیر شرکت هم از من بدش نمیآمد مدتی صیغهاش شدم. در همین حین بود که یکی از دخترهایام مریض شد حقوق شرکت کفافام را نمیداد مدیر شرکت هم دیگر زیاد به من رو نشان نمیداد انگار از من خسته شده بود. در شرکت با یکی از منشیها دوست شده بودم با اینکه او هم یک منشی ساده بود اما اتومبیل خوبی داشت و وضعاش خیلی با ما فرق میکرد. وقتی یک بعدازظهر که من را به خانهام میرساند با هم خیلی حرف زدیم. گفت :«زیبا! تو خیلی خوشهیکل و خوشگلی ...» حرفاش را که گفت انگار بدترین ناسزاها را داشت به من میداد. عصبانی شده بودم اما قدرت نداشتم فریاد بزنم. او در آخر چیزی گفت که اعصابام را بههم ریخت. گفت: «تو که صیغهی این مرتیکه بودی حالا فکر کن صیغهی چند نفر هستی.
سریع از ماشیناش پیاده شدم. دیگر هم به آن شرکت نرفتم اما بعداز مدتی بیکاری و مریضی دخترم و تمامشدن پسانداز اندکام حرفهایاش در گوشام پپیچد.
رفتم کنار خیابان و کارم شروع شد. اولینبار 30 هزار تومان، دومینبار 50 هزار تومان، الان دیگر زیر 200 هزار تومان کار نمیکنم البته چون الان در باند زری هستم 150 هزار توماناش را به او میدهم . من گناهکار نیستم. مجبور شدم.»
زیبا ادامه میدهد: «دوست دارم تمام تلاشام را بکنم که دخترهایام عین من نشوند. باور میکنی از این کار حتی لذت هم نمیبرم؟ فقط برای خوشآمد طرف مجبورم حالت لذت را به خود بگیرم.»
زیبا از توریستها و جمعهای سفارتی تا حتی زنان مراجعهکننده دارد. «وقتی در تیم زری وارد شدم چون زبانام خوب بود، یکبار رفتم هتل برای یکی از توریستها که مترجماش زری را میشناخت بعدش کمکم پایام به برخی از سفارتخانهها باز شد.» می گوید: «چند وقت قبل یک زن هم برایام در خیابان ایستاد اول متوجه نشدم اما بعد دیدم 250 هزار تومان هم راضی است بدهد.»
زیبا یک کتابخوان حرفهیی است .وقتی این نکته را میفهمم که از محاکمه کافکا جملهیی گفت و بعد هم اضافه کرد که عاشق کارهای کافکا است و معرکه سلین را هم بهعنوان آخرین کتابی که خوانده دوست دارد.
زری بهعنوان مسئول تیم بعداز رفتن زیبا میآید میگوید: «هوی بچه! کاری داری اول باید به من بگی. مخ میزنی که چی؟» من شوکه شدهام نمیدانم چه بگویم زری میخندد: «شوخی کردم بابا.»
آرام از آن خانهی لعنتی بیرون میآیم.

«گناهی بود عشق
ریشخندی آشکار
بهگاهی که عاشق شدم.
ذات هستی بود عشق
برهان بودن
بهگاهی کز آن تهی بودم.
چه دردیست نابهنگامی!
...»

عید آمد و ما لختیم، هرچی به بابا گفتیم، بابا گفت: به چسم به نیمچسم شب عید براتون میچسم... آخی دلام آروم گرفت از این ادبیات ناب وقتیکه آهی در بساط نیست...
قدمها خیر است این روزها و کفش چه نعمت بزرگی است. یکی پرت میکند و آندیگری لازم اگر باشد واکسمیزند و یکی دیگر مرغها را راهی خانهها میکند جهت تخمگذاری و رفع مشکل تخمهای محترمهی مرغکان رنگینبال غافل از اعتراض و تجمع خروسان تاجبهسر و خودسوزی و بریانشدن در مقابل خانهی ملت و گاه دولت احیانا. و آن دیگری میخواند: «من آمدهام وای وای... من آمدهام» و تخریبچیان میدمند بوق تخریب را مدام. و آقای «ر» دعوت میکند آقای «آی با کلاه» را به تعامل با آقای «آی بیکلاه». و دردانهی آقای «ر» سرخوش و سوار بر اسب خیال احتیاط از کف میدهد و خواستار میشود اختیاریشدن حجاب را و آقای «سین» فتوا میدهد اقامهی نماز به زبان فارسی را... و دیگر آنکه به میمنت و مبارکی آزادهی لبنانی بقچه بهدست خانهی شوهر را عجله میکند به اسیری؛ اگر که سال بعد بچهبغل خانهی پدر را راهی نشود زیانام لال...
و من گیج خواب آمادهی رفتن میشوم برای استقبال اگر که بدرقه نشوم...

بعدازظهر دیروز شهرام شیدایی موقتا از بیمارستان مرخص شد... حال عمومی خوبی دارد و عمل پیوند مری یکی دو ماه آینده انجام خواهد شد... عیدی شیرینی بود گرچه هنوز چند صباحی مانده به عید... عید شما نیز مبارک!
و اسفند 86 اما به شیرینی اسفند 87 نبود و همه مرارت بود و سرگشتگی بود و سرزندگی نبود... بیماری بود و صبوری پشت کرده بود و لهستان دور بود و فاصله بیتاب میکرد مرا وقتی «مارک اسموژینسکی» در بیمارستان شیمیدرمانی میکرد ایام عید را در لهستان... تا برسم به او کهنه میشدند روزهای نو...
ترجمهی یکی از اشعار شهرام شیدایی با عنوان «نیاز به یک کلمه دارم» در مجموعهاشعار «خندیدن در خانهیی که میسوخت» توسط آقای فرزدق اسدی به عربی برگردانده شد و در اختیار من قرار گرفت... و حالا چهقدر سخت است برای من که اینقدر رسمی از ایشان تشکر کنم. زیرا میدانم دل به تکتک کلمات دادهاند برای برگردان به زبانی که حداقل من چیزی نمیدانم از آن... آنچه که قابل شوردلی است و خوشنودی خاطر، تبسم دلشان بود و دلجوییها و دلداریهایشان در سرگشتگیهایی که دچارش بودم این ایام... انتظاری که از مدعییان پرمدعا لابد باید میرفت... که هیچ در چنته ندارند برای عرضه جز ادعا...
o ترجمة : فرزدق الأسدي
أنا بحاجة إلی کلمة واحدة
كلمة ترفعني عن الأرض
أنا كساعة معطوبة
أتألم بشكل مضبوط
الصمت دبابة
تدور على تراب افكاري
و تضع بصماتها
و يستعين الطبيب بهذه العلامات
كي يرسم خريطة روحي على الطاولة
يضيع أصابعه على العلائم و يقول متآثرا:
ـ يا لها من حفر عميقة!
و فجأة
تشهق الخارطة و تشهق
ترتجف الطاولة
و يصرخ الطبيب : إنها الحرب العالمية ...!
في خلوة المتنزّه
يجلس عجوز إلى جانبي بهدوء
و يشرع من دون مقدمة : إن جاسوسا ً
ـ يلتصص إلى هنا و هناك ـ
... قد تسلـّل إلى حلمي !
يهبط غراب كما حجارة
من الشجرة على كتفه
و يصرخ في أذنه بصوت إنساني :
ـ أيها المغفـّل ... لماذا تكلمت ثانية ؟
شيئٌ ما يقضم المجانين
و عندها يصفق المتفرجون .
و يهمس "نيتشه" في أذن أحد :
ـ أنا سائق تلك الدبابة . o
شهرام شیدایي ، شاعر و مترجم إيراني ، 1966
۱. نار من أجل نار أخرى . مجموعة شعرية . 1995
2. الناس علی الجسر . ترجمة لأشعار شیمبورسکا . 1998
3. ربما لا أستطيع قولها ثانية . ترجمة لأشعار صالح عطائي . 1998
4. التسجيل لمن لم يركبوا السفينة . ترجمة 8 قصص لكتاب إيرانيين . 2001
5. إنهم یطردون اللاجئین . مجموعة قصصية . 2001
6. الضحک في البیت المحروق . مجموعة شعرية . 2001
۷. ألوان القارب لكم . ترجمة أشعار أورهان ولي . 2005
و نیز: http://aynev.blogfa.com
سکوت ما فعلا و شهرام شیدایی ـ یکی از سه مترجمین «آدمها روی پل» نیز...
دلایل قوی باید و معنوی
بعضي از عزيزان صاحبدل ازين كه ابن محمود به يك چهره فوتوژنيك عالم شعر و برگردان گير داده است، چهره بههم كشيدهاند و گفتهاند كه ايشان، يعني ابن محمود، از اينكه اوشان، يعني يغما گلرويي، اين قدر خوش تيپ ميباشند و گر گر كتاب و نوار از اشعارشان چاپ ميشود و قبله خاطر گلرويان ايراني قرار دارند، دچار حسادت شديد شده و از پيش خود ياوه بافته و بدون آنكه دليل محكمه پسندي رو كند، به اوشان تاخته است. عزيزان همچنين از اينكه ابن محمود به دلايل نامعلوم به توليدكنندگان فكر و انديشه توهين نموده و پي در پي به آنها گير ميفرمايند، ابراز ناخشنوي كردهاند.
ما اذعان داريم كه پاس خاطر عزيزان صاحبدل از اهم واجبات است. اما افلاطون هم ـ بلاتشبيه ـ مثل ما فكر ميكرد كه حقيقت از استادش ارسطو هم واجب الرعايهتر است.
علي اي حال، ما از محضر اساتيد بزرگوار كسب اجازه كرده و براهيني چند در تقويت مباحث مطروحه در مطلب ما قبل الذكر عرضه مينماييم.
...
مجموعه تمام كودكان جهان شاعرند كه در سال 1381 با برگردان يغما گلرويي به همت والاي نشر دارينوش منتشر شد، اشعار هفت تن از شاعران مطرح جهاني را در بردارد: نزار قباني، مارگوت بيكل، ناظم حكمت، فدريكو گارسيا لوركا، پل الوار، شيركو بيكس، و ويسواوا شيمبورسكا.
...
مسلماني شكايت ميكرد كه همسايههاي ما هرچه گم ميكنند، سراغش را از ما ميگيرند و از بداقبالي ما، همه گمشدههاشان در خانه ما پيدا ميشود.
...
از ويسواوا شيمبورسكا، شاعره لهستاني كه در سال 1996 برنده جايزه ادبي نوبل شد، 12 شعر در كتاب برادر متعهد آقاي گلرويي آمده است. دست بر قضا نشر مركز مجموعهاي از شعرهاي اين بانو را در سال 1376 منتشر كرد كه اسمش هست: آدمها روي پل و آقاي مارك اسموژنسكي كه با اعتقاد من لهستاني را از يغما گلرويي فقط كمي بهتر ميداند، ترجمه اشعار او را بر عهده داشته است. دست بر قضا، هر 12 شعري كه يغما به زيبايي برگردانده، در كتاب مذكور موجود است:
ـ تمام كودكان جهان : شيوه مصرف (ص 157)/ آدمها روي پل: دستور مصرف (ص 109)
ـ تمام كودكان جهان : امكانات (ص 158)/ آدمها روي پل: امكانات (ص 46)
ـ تمام كودكان جهان : شتايش منفيبافانه خود (ص 160)/ آدمها روي پل: ستايش منفي بافي در مورد خود (ص 86)
ـ تمام كودكان جهان : بچه اين زمونه (ص 161)/ آدمها روي پل: بچههاي اين دور و زمانه (ص 43)
ـ تمام كودكان جهان : عشق در نگاه اول (ص 163)/ آدمها روي پل: عشق در نگاه اول (ص 25)
ـ تمام كودكان جهان : هيچ چيز تكرار نميشود (ص 165)/ آدمها روي پل: هيچ چيز دوبار اتفاق نميافتد (ص 60)
ـ تمام كودكان جهان : لباسها (ص 167)/ آدمها روي پل: پوشاك (ص 84)
ـ تمام كودكان جهان : نابودي قرن (ص 168)/ آدمها روي پل: انقراض قرن (ص 87)
ـ تمام كودكان جهان : زندگينامه نويسي (ص 170)/ آدمها روي پل: زندگينامه نويسي (ص 123)
ـ تمام كودكان جهان : عدهاي شعر را دوست ميدارند (ص 171)/ آدمها روي پل: بعضيها شعر را دوست دارند (ص 41)
ـ تمام كودكان جهان : تشييع جنازه (ص 172)/ آدمها روي پل: تشييع جنازه (ص 57)
ـ تمام كودكان جهان : سنگ گور (ص 174)/ آدمها روي پل: سنگ گور (ص 143)
...
مارك ترجمه كرده: اينجا نويسندهاي خوابيده، عتيقه مثل ويرگول.
و يغما برگردانده: اينجا نويسندهاي خفته، عتيقه مثل ويرگول.
(كيست كه نداند خفته و خوابيده چه قدر فرق دارند!)
...
مارك: ... شعر را ـ اما اين شعر چيست؟ / من نميدانم و ميچسبم به همين / مثل حفاظ پلهها.
يغما: شعر را ... ولي اين شعر چيست؟ / من هم نميدانم چيست/ و به آن ميچسبم / مثل حفاظ پلهها. (بچسب مؤمن! حفاظ را، چسبيدني!)
...
مارك: قرار بود ترس كوهها و درهها را خالي كند / قرار بود حقيقت زودتر از دروغ به مقصد برسد.
يغما: قرار بود هراس از كوهها و درهها بگريزد / قرار بود حقيقت زودتر از دروغ به مقصد برسد.
(هر گونه شباهت لفظي اتفاقي است!)
...
مارك: ديگر در بياوريد از ساكها، از جيبها / شالگردن مچاله شده، خال خالي، راه راه، چهارخانه / كه مدت استفاده از آنها ناگهان تمديد شده است.
يغما: حالا از سك و چمدانها در بيار / شالگردنهاي مچاله گلدار و راه راه و خال خال و چارخانه / كه مدت استفاده از آنها تمديد شده است.
(بديهي است كه اينها هيچ ربطه به هم ندارند و از دو ذهنيت متفاوت نشأت گرفته است.)
...
مارك: حتا اگر كودنترين شاگرد مدرسه دنيا ميبوديم / هيچ زمستان يا تابستاني را تكرار نميكرديم.
هيچ روزي تكرار نميشود / دو شب شبيه هم نيست / دو بوسه يكي نيستند / نگاه قبلي مثل نگاه بعدي نيست.
يغما: حتا اگر كودنترين شاگرد مكتب زندگي بوديم هم / هيچ زمستان و تابستاني را تكرار نميكرديم.
هيچ روزي تكرار نميشود / دو شب شبيه هم نيستند / دو بوسه يكي نيستند / نگاه قبلي به نگاه بعدي شبيه نيست.
(هيچ ترجمهاي بعدي هم شبيه ترجمه قبلي نيست!)
...
منبع: وبلاگ وقایع ابن محمود http://ebnemahmood.blogfa.com/post-177.aspx
ادامه مطلب
اعلام آمادگي 2 مجسمهساز و يک نويسنده براي کمک به شهرام شيدايي
|
ايرج محمدي و دهقان محمدي، مجسمه ساز، به زودي آثارشان را در خانه هنرمندان براي فروش به نفع شهرام شيدايي ارايه خواهند داد. شهرام اقبالزاده، دبير انجمن نويسندگان کودک و نوجوان نيز براي کمک به اين شاعر اعلام آمادگي کرده است. |
|
تاريخ ارسال:شنبه 3 اسفند 1387 - 14:37 منبع: مرکز خبری و سامانه اطلاع رسانی امید http://www.omidnews.ir |
از بیمارشدن کسی نمیترسم. از تصادف کردن کسی نمیترسم. از زندان رفتن کسی نمیترسم، از بیکار شدن کسی، از دزدیدهشدن مال کسی، از خرابشدن خانه کسی، از زلزله در خانه کسی، از هر بدبختی کسی نمیترسم، حتی از مردن کسی. چون میدانم خود او، یا بازماندگاناش، حداقل امکاناتی را دارد که، در وقت لزوم به کمکاش خواهد شتافت. دوستان یارا ، آشناها و فامیلان مقتدر و دارا دارد که ، دستاش را خواهد گرفت و بهطور موثر دلداریاش خواهد داد. بالاتر اینکه، حداقل قانونی برایش، وجود دارد که، کم یا زیاد از او، یا بازماندگاناش دفاع خواهد کرد و از سقوط و نابودی حتمیاش جلوگیری خواهد کرد. اما از کمترین صدمه به نویسندگان، شعرا و هنرمندان وحشت میکنم. چرا که همیشه تنها و بیپناه هستند. نه مالی، نه قدرتی، نه حمایت قانونی و نه هیچ چیز دیگر. همیشه آسیبپذیر و بیدفاع هستند. در برابر قانون و دولت، در برابر مردم، در برابر طبیعت، حتی در برابر خدا.
آری دوست عزیزم شهرام شیدایی، از بیماری تو میترسم، از تنهایی و بیپناهیات. چرا که شاعر هستی و همه قدرتها علیه تو .
یکی دو ساعت پیش از بیماری سخت سرطان مری و جراحیات، با خبر شدهام، به ناچاریهایت فکر میکنم. و به ناچاری هایمان. چه میتوانم بکنم، جز اینکه سر اندوهناک خود را در کاسهی دستانام بگیرم و تلخ، خاطراتمان را با تو به یاد بیاورم؟
وقتی اولین بار و بعدها بارها در اردبیل با صالح عطایی دیدمات، وقتی به خانهی ما آمدی و کاشیگر میهمان ما بود، وقتی جسد فرزند عزیز رضا سیدحسینی بردیم بهشت زهرا و زیر خاک سیاه دفن کردیم، وقتی در میهمانی در خانه کاشیگر تو هم با ما بودی، وقتی در نشر چشمه با علیاشرف درویشیان، با هم نشستیم و صحبت کردیم، وقتی با رضا سیدحسینی و کاشیگر و امرایی و دیگران برای یادبود عزیزمان عمران صلاحی به اردبیل دعوتات کردیم، و بالاخره وقتی که در آبگرم قوتورسویی، در دامنهی سبلان دیدمات و تعجب کردم.
صحبتهایمان را به یاد میآورم، آن شوق دفاع کردنات از شعر خوب و شاعران خوب را، یا عصبانیشدنات را از دیگرانی که شاعر نبودند و نیستند، اما مدعیاند و یاد میآورم آن احساسات لطیف و سرشار انسانیات را.
دوست من! نه توان مالیایی دارم کمکات کنم، نه قدرتی دارم که قانون و حمایتاش را شامل حالات کنم، نه آدمی مذهبی هستم دعاکنان به خاطر تو دست گداییام را سوی خدا دراز کنم، نه ...
تنها و تنها، میدانم دوستت دارم و آرزو میکنم بههر طریق، سلامتیات را بازیابی .
منبع: از کنج چندم دایره، ۴/۱۲/۸۷ ـ مظاهر شهامت http://www.shahamat.blogfa.com
خانمها سوسن جعفری، رها و آقایان فرزدق اسدی و حسین (زبان حال) نشانی بگذارند برای ارسال کتابهای شهرام شیدایی جهت پیشکش البته... که تنهایم نگذاشتند این روزهای تلخ اما طلایی را...
شماره حساب برای دیگر دوستان: حساب جاری 312053233، بانک تجارت تهران، شعبهی بهرو، کد شعبه: 3120، موسسهی انتشاراتی کلاغ سفید...
و سپاس...
اطلاعیهی گروه برگزارکنندهی نمایشگاه «گالری طراحان آزاد» با هدف همراهی با شهرام شیدایی:
اختصاصي/ حضور پررنگ هنرمندان و هنردوستان در گالري طراحان آزاد براي کمک به شهرام شيدايي
اتحاد هنرمندان و نويسندگان نيمي از هزينههاي درمان شيدايي را تأمين کرد

پنجشنبه گذشته گالري طراحان آزاد ميزبان هنرمنداني بود که آثارشان را به نفع شهرام شيدايي، شاعر و مترجم ارايه کرده بودند. بيش از نيمي از هزينههاي بيمارستان به وسيله فروش تابلوها تامين شد و 50 نويسنده، خواننده و مجسمهساز ديگر در خانه هنرمندان به زودي آثارشان را براي کمک به شيدايي عرضه خواهند کرد.
به گزارش خبرنگار فرهنگي اميد، روز پنجشنبه، يکم اسفند، گالري طراحان آزاد ميزبان هنرمندان و هنردوستاني بود که براي کمک به شهرام شيدايي ِ شاعر، يا آثار هنري خود را ارايه کرده بودند يا براي خريد آثار هنرمندان به نفع شيدايي آمده بودند.
وارد گالري که ميشدي نخستين تصوير، عکسي از کسمايي بود که خودنمايي ميکرد؛ عکسي از زني که در بيابان با لباس عشاير به من و تو، به همه پشت کرده بود. در کنار اين تابلو يک دايره قرمز رنگ به چشم ميخورد؛ دايره قرمز رنگ يعني اثر به فروش رفته است؛ يعني يک قطره خون ديگر براي ادامه حيات شيدايي.
پيشتر که ميرفتي در ميان سلام و احوالپرسي دوستان و آشنايان، کاريکاتورهاي اردشير رستمي، مرد اغراق در زيباييها، را ميديدي که براي کمرنگتر شدن زشتي روزگار، بلاتکليف روي ديوار تاب ميخورد. تابلوهاي رضا هدايت براي کمک به شيدايي پيشي گرفته بودند و جاي آنها روي مربع ديوار خالي بود.
کتابهاي شيدايي روي ميز براي فروش بستهبندي شده بود. «در راه ويلا»ي فريبا وفي در روزهاي نخست انتشار براي کمک به شهرام شيدايي در گالري دست به دست ميچرخيد.
مجيد تيموري، داستاننويس، نقش روابط عمومي را داشت و سعي ميکرد با توضيح درباره شيدايي، تعداد بيشتري تابلو و کتاب به فروش برساند. تابلوها مدام عوض ميشد و نقش ديگري براي کمک و همياري با شيدايي روي ديوارها مينشست. بغضها پررنگتر ميشد و حرکتها تندتر. فرهاد قائميان، بازيگر، در سکوت، رنگهاو نقشها را نگاه ميکرد. سيمين بهبهاني شعر خواند. همه ساکت بودند. رعد و برق فلاش دوربينها، تمرکز سيمين را بهم ميزد.
فرهاد قائميان هم مدام از حضور مسوولان در گالري ميپرسيد و نااميد نميشد. قائميان باور نميکرد هيچکدام از مسوولان براي کمک حاضر نشدند و تيموري سعي ميکرد او را توجيه کند. تا پايان شب خريد و فروش و کمک ادامه داشت و رزيتا شرفجهان، صاحب گالري گفت نزديک به نيمي از مخارج بيمارستان تامين شده است.
ساعات پاياني شب در چشمان حاضران غمي بود که نشان ميداد در فکرند که روزي بيمهري مسوولان و اصحاب رسانه در مورد آنها هم صدق خواهد کرد يا نه؟
حميد حامي، اميرتاجيک، حميد خندان و ماني رهنما به همراه 50 نويسنده و ايرج و دهقان محمدي مجسمهساز در خانه هنرمندان به زودي براي کمک به شيدايي دور هم جمع خواهند شد.
خبرنگار: طاهره رياحي
تاریخ ارسال: یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷- ۲۱:۱۲
منبع: مرکز خبری و سامانه اطلاع رسانی امید
یک داستان واقعی
من اول خدا و بعد بیبیجان خود را به اندازهی تمام دنیا دوست دارم. این یک داستان نیست واقعی است. اگر میخواهید باور کنید یا نه! من فکر میکردم کسی توی دنیا از بیبیجان بهتر نیست. من همیشه گریه میکنم چون خدا رحمت کند او مرده است. من اول به خبر نبودم ولی مادر من به من گفت. من بیبی خود را از تمام دنیا بیشتر دوست دارم. همیشه با خودم میگم که چرا من بهجای آن نمردم؟ خدا آن را بیامرزد. امیدوارم که این را باور کنید من بیبیجان خود را از مادر و پدرم بیشتر دوست دارم چون آن از همهکس به من بیشتر زحمت کشیده. فوت مادربزرگ یعنی همان بیبی که ما میگوییم 6/12/1384 است. خدایا کمک کن تا صبر کنم. کاش از دل من با خبر بودید.
این را به خانم روز یکشنبه بدهید...
فرزانه ابراهیمی، دوازدهساله
خانم روز یکشنبه سخت کلافه است و سخت وامانده است و بالبال میزند کار دنیا را و متعجب است که همچنان چسبیده به زندگی، ریسماناش را چنگ میاندازد. خانم روز یکشنبه تاریکی را با دغدغههای خیال سر بر بالین میگذارد و نمیداند چرا روشنایی را بر میخیزد با سماجت...

سیمیلیون تومان هزینهی درمان شهرام شدایی با فروش کتابهایاش و آثار دیگر هنرمندان، نویسندگان، شعرا، عکاسان و با حضور علی اشرف درویشیان، سیمین بهبهانی، حافظ موسوی، علی حق شناس، اردشیر رستمی، فرهاد قائمیان، فریبا وفی و... در «گالری طراحان آزاد» تامین شد... شکر...
