تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

آزادی که بپذیری
                  آزادی که بگویی نه

و این
     زندان کوچکی نیست.

آزادی که ساعت‌ها دست‌هایت در هم قفل شوند
         چشم‌هایت بروند و برنگردند، خیره! خیره بمان
و ما اسم اعظم را به کار می‌بریم:
                                       - اسکیزوفرنیک.

آزادی که کتاب‌ها جمع شوند زیر دیرکی که تو را به آن بسته‌اند
                          و یکی‌شان
                                   آتش را شروع کند.

آزادی که به هیچ قصه و شهر و کوچه‌ای
                    به هیچ زمانی برنگردی
         و از اتاق‌های هتل
                  صدای خنده به گوش برسد.

۲۵/۳/۱۳۷۷

متن دعوتنامه برنامه روز پنجشنبه گالری طراحان آزاد با هدف همراهی با شهرام شیدایی

ضمن سپاس از دوستان اهل هنر و ادب که به فراخوان همدلی و همراهی با شهرام  شیدایی در طی مسیر درمان بیماری مهلک سرطان مری، پاسخ مثبت داده‌اند، از شما دعوت می‌کنیم از نمایشگاه فروش تابلوی نقاشی، عکس و دست‌خط هنرمندانی که نام ماندگار و مهربانشان به ترتیب الفبا در پایین می‌آید دیدن فرمایید:
علی اتحاد، سمیرا اسکندرفر،  معصومه بختیاری، سیمین بهبهانی، وحید چمانی، احمد خلیلی‌فر، بهرام دبیری، لی‌لی درخشانی، علی ذاکری، اردشیر رستمی، حسن سربخشیان، مهدی سحابی، رزیتا شرف‌جهان، عربعلی شروه، ترانه صادقیان، حامد صحیحی، کیوان عسگری، مینا قاضیانی، نصرت‌الله کریمی، نصرالله کسراییان، رضا کیانیان، احمد مرشدلو، معصومه مظفری، حسن موریذی‌نژاد، احمد وکیلی‌، رضا هدایت و....
تاریخ: پنجشبنه، اول اسفند ماه. ازساعت ۲۳- ۱۴. 
نشانی: انتهای خیابان فتحی شقاقی، میدان سلماس (فرحبخش سابق)، پلاک پنج، گالری طراحان آزاد.
ضمنا اعلام می‌کنیم گالری طراحان آزاد از ساعت ۲۰ به بعد همان روز برنامه‌ای برای عرضه آثار هنرمندان جوان و دوستان اهل قلم شهرام شیدایی  اختصاص داده است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:1 | لینک  | 

شهرام شيدايي در بستر بيماري
نمايشگاه هنرمندان سرشناس تجسمي
شهرام شيدايي شاعر، داستان نويس و مترجم آثاري چون منتخب شعرهاي ويسوا شيمبورسکا، شايد ديگر نتوانم بگويم (ترجمه شعرهاي صالح عطايي، رنگ قايق ها مال شما) و اشعار اورهان ولي زير تيغ جراحي است. اين شاعر 41ساله، از ماه ها پيش در ناحيه مري احساس ناراحتي مي کرد و به چندين پزشک نيز مراجعه کرده بود اما بيماري وي تشخيص داده نمي شد تا سرانجام هفته گذشته متوجه شد که به بيماري سرطان مري مبتلاست. پزشک هزينه درمان اين شاعر را 30ميليون تومان تخمين زده است. تعدادي از هنرمندان قرار است اول اسفند در گالري طراحان آزاد تهران آثار خود را با هدف حمايت از شهرام شيدايي به فروش بگذارند. مهدي سحابي، بهرام دبيري، معصومه مظفري، عربعلي شروه، نصرالله کسراييان، رضا هدايت، احمد وکيلي و گروهي ديگر از هنرمندان در اين نمايشگاه شرکت کرده اند.
منبع: روزنامه اعتماد، ۲۹ بهمن ماه ۸۷
نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:5 | لینک  | 

 

 

نياز به يک کلمه دارم
       کلمه‌اي که مرا از روي زمين بردارد

من مثل ساعتي مريضم
       و به دقت درد مي‌کشم
سکوت تانکي است
       که بر زمين فکرهاي‌ام مي‌چرخد و
                                   علامت مي‌گذارد
از روي همين علامت‌ها دکتر
       نقشه‌ي جغرافيايي روحم را روي ميز مي‌کشد
    با تاثر دست بر علامت‌ها مي‌گذارد:
                         ـ چه چاله‌هاي عميقي!
ناگهان نقشه نفس مي‌کشد
                         ميز تکان مي‌خورد 
    و دکتر فرياد: جنگ جهاني...

گفتی باورم نمی‌شود این اتفاق برای «مارک» افتاده باشد آن روز که به دیدنم آمدی... نام بیماری «مارک» را پرهیز می‌کردی بر زبان و هرگز باورت و باور من نیز نمی‌شد که خود گرفتار آیی تخت بیمارستان و تیغ جراحی را برای نمونه‌برداری... شنیدم این‌جا و خواندم آن‌جا که اگر مال داشتی و منال درد نمی‌کشیدی دردت را و رنج نمی‌بردی نداری را و دست‌دست نمی‌کردی مخارج بیست‌میلیون تومانی را که گاه درمان بی‌درمانی‌هاست:

شهرام شیدایی، شاعر و مترجم ترک زبان
به دلیل ابتلا به سرطان مری در بیمارستان کسری تهران بستری شده است
و به‌زودی تحت عمل جراحی قرار خواهد گرفت
جمعی از شاعران، نویسندگان، نقاشان و سایر هنرمندان
به‌منظور هم‌دلی و حمایت از شهرام شیدایی روز  پنج‌شنبه اول اسفندماه
از ساعت ۸ - ۲ بعدازظهر در گالری «طراحان آزاد» گرد هم می‌آیند.

نشانی: انتهای خیابان فتحی شقاقی (فرح‌بخش سابق) ـ ضلع شرقی میدان سلماس ـ پلاک ۵

اطلاعیه‌ی گروه شعر ۱۷ درباره‌ی بیماری شهرام شیدایی و نمایشگاهی که با هدف کمک به وی برگزار خواهد شد. (نصرالله کسراییان، پرستو فروهر، صمد تیمورلو، كاظم واعظ‌زاده، محمدعلی فرجی، غلامرضا احمدخانی، سعید فصیحی، اكرم فردی و لیلا فراهانی).

پی‌نوشت: امروز صبح پزشکان معالج پس از معاینه شهرام و با مشاهده عکس‌ها و نتیجه آزمایش‌های به عمل آمده، سریع دستور انتقال او به اتاق عمل را صادر کرده‌اند. شهرام شیدایی که دیشب را پس از ترخیص از بخش آی. سی. یو در بخش عمومی گذرانده بود، از ساعت ۱۱ امروز دوباره زیر تیغ جراحی قرار گرفته است.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 6:11 | لینک  | 

دوشنبه ۲۸ بهمن

 کانون اصلاح و تربیت تهران

ساعت ۱۵

آدرس: تهران، انتهای بلوار آیت‌الله کاشانی، شهر زیبا،خیابان کانون، کانون اصلاح و تربیت

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 14:5 | لینک 

.... چند مدتی نگذشت که طالبان‌ها به کشور عزیزمان حمله کردند. به مدت چهار سال به آن‌جا بودند. خیلی آدم‌های ظالمی بودند تمام مردم را شکنجه می‌دادند و به زور سر نماز می‌بردند. آن‌‌ها به تمام جوانان افغان خیلی گیر می‌دادند. مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها و تمام صدا و سیما و شبکه‌های افغانستان را بسته بودند و هیچ‌کس از آن‌ها راضی نبود. هیچ‌کس احساس آرامش نداشت و هر جوان افغانی که موهای بلندی داشت وسط خیابان موهایش را کم می‌کردند و مسخره می‌کردند و به دخترهای افغان می‌گفتند چرا چادر نمی‌پوشند. یادم می‌آید یکی از آشناهایمان می‌گفت: دخترم دوازده‌ساله‌ بود که من از ایران به افغانستان آمدم. داشتیم به خانه‌ی یکی از فامیل‌هایمان می‌رفتیم که دیدیم وسط خیابان دو تا طالبان به ما نزدیک شدند و به من گفتند چرا دخترت چادر و گیردار نپوشیده. گفتم دخترم کوچک است نمی‌تواند از چادرهای خانم‌ها استفاده کند. هنوز حرفم تمام نشده بوده که چهار ضریه شلاق به من زد و چندتایی هم به دختر کوچک‌ام. دیگر نتوانستم چیزی بگوبم دخترم را از زیر شلاق آن‌ها کشیدم بیرون و تا به منزل رسیدیم گریه و نفرین کردیم.
خلاصه هر خلقی که به جهان بود به سر ما مردم افغان انجام دادند. دیگر واقعاً هیچ‌کسی آرامش از دست آن‌ها نداشت تا این‌که خدای بزرگ صدای ما را شنید و طالبان‌ها ار کشورمان رفتند. تا می‌خواستیم نفس عمیق بکشیم دیدیم امریکایی‌ها به کشورمان حمله کردن. آن‌ها هم خیلی از آدم‌های شریف افغان را کشته‌اند. خیلی شهید دادیم. خیلی از مردم افغان آواره و سرگردان شدند. از آن‌ها هم مدتی نگذشت که حامد کرزی به کشورمان آمد. تا این‌جا همه‌ی مردم از حامد کرزی راضی هستند. امیدواریم خدای بزرگ صدای ما جوانان افغان را بشنود و به‌زودی کشور عزیزمان به آن‌چه می‌خواهد برسد. چون ما خیلی رنج و بدبختی کشیدیم. همیشه آواره‌ی کشورهای خارجه بودیم همین باعث شد از علم و فرهنگ عقب بمانیم.
تنها خواهشی که از شماها دارم از کسانی که این نوشته را می‌خواند ازش می‌خواهم ما را درک کند. باید پیش خودش فکر کند 25 سال جنگ چه‌طور باید افغانستان پیشرفت کند. چون بعضی از مردم ایران می‌گویند افغانستان یک کشور عقب افتاده است. حالا من با جرأت می‌گویم هیچ حقی ندارند به کشور ما توهین کنند. ما جوانان افغان هم همیشه آرزو می‌کنیم که یک‌روز افغانستان هم به آن‌چه که می‌خواهد برسد و ما هم همیشه امیدوار خواهیم بود. بزرگ‌ترین خواهشی که دارم این است که بیش‌تر از این به ما کنایه نزنید. چون دل ما از چهار طرف شکسته است.
«خدیجه امیری» زمانی نوشته‌اش را به من رساند که من درگیر عشق زمینی بودم. سرابی که تشنه و تشنه‌تر می‌کرد مرا تا یک نفس بدوم پس‌مانده‌های یک هیچ بزرگ را... متاسفانه این قضیه سبب شد تا «بزرگ‌ترین خواهش...» مدتی را خاک‌نشین شود... خدیجه نیز در کلاس‌های کتاب‌خوانی من شرکت داشت و چندی‌ست به افغانستان بازگشته است. «خدیجه امیری» این‌جا کنایه می‌شنید و آن‌جا امیدوارم که له نشده باشد...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:22 | لینک  | 

کم پای نگذاشته‌ام به پاسگاه و شهربانی و کلانتری و حراست به هر دلیلی... این‌بار اما از جنس دیگری‌ست که خر را باید آورد و باقلی را بار کرد...دختر سیدجواد کور شود و فروغ بمیرد اگر دروغ بگویم...
این‌که هشت شب یک‌روز جمعه‌‌ی نسبتاً طلایی ساعت را رعایت کنی و آماده‌ی رفتن به خانه شوی کنسرتی را که به نفع کودکان کار برگزار شده است و خوش‌دل باشی که سهمی نیز در برپایی آن داشتی، چهارراه را در انتظار تاکسی مدام ساعت را نگاه کنی چندان دور از تصور نیست و این تنگی وقت و شتاب برای رفتن و رسیدن نیز اغلب بر خانم‌ها شده است عادتی تحمیلی و خاص من تنها نیست. و دور از ذهن نخواهد بود که از گوشه و کنار و در هیاهوی این ملک بی‌در و پیکر مردکی از راه برسد و مزاحمت‌هایی را مواجه شوی و زمزمه‌هایی را بشنوی. و تو باید کور باشی و کر باشی تا که نبینی و نشنوی مگر آن لحظه که پنجه‌ی مردک قفل مچ‌ات گردد و او بکشد تو را کشان‌کشان سوی سمتی که نمی‌دانی کجاست. و آن‌موقع است که ناگزیری برای گریز لنگه‌وپاچه‌ات را حوالت دهی کانون و مرکز تفکرات و تصمیم‌گیری‌های مردانگی اغلب مردان را که قانون‌اشان قانون پایین‌تنه است و در این هاگیر و واگیر میان‌سال‌مردی از گرد راه رسد و جوان‌مردی را پا سفت کند و ناجی باشد و به اصرار تو را بقبولاند که شکایت باید برد نزد برادران و ببالد رگ غیرت نگهبانان امنیت محلی و ملی را...
لاجرم تو می‌ایستی تمام قد رخ‌دررخ برادر صدوده و شرح ماجرا... و ماجرا می‌شود حاشیه‌ی یک غروب نسبتاً طلایی برای تو. تجرد و در خیابان «پرسه‌زدن آن‌موقع شب» آن‌هم «تنها»، بی‌شوهر و بی‌برادر و بی‌محرم می‌شود متن و معضل امنیت محلی برای برادران صدوده... و در آخر آمار بر تو آوار می‌شود ‌که درصد بالایی از خودبی‌خودشدن مردان حاصل پرسه‌گردی شما زنان است...
مرد میان‌سال که تمام مدت را حضور داشت در خاک می‌شود تو گویی زلزله‌ی بم او را لرزانده باشد که چاه را در آمدیم و چاله را گرفتار شدیم...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:11 | لینک  | 

من خیلی آرزو دارم که فقط چندتایی از آن‌ها را می‌نویسم. بزرگ‌ترین آرزوی من این بود که درس بخوانم. چون درس‌خواندن را دوست داشتم و هرکس را که می‌دیدم سواد دارد حسودی می‌کردم چون سواد نداشتم و خیلی از این موضوع ناراحت بودم. چند بار هم مدرسه رفتم چون افغانی بودم مرا قبول نکردند. یکی هم چون مشکلات زیادی داشتم. ولی یه خانم معلم به مادر بزرگم گفت که نوه‌های خود را بیاور تا بهشان درس بدهم. من یک‌سال کامل رفتم پیش اون خانم معلم درس‌خواندن را یاد گرفتم. و دومین آرزوی من این است که روزی اگر خدا بخواهد معلم شوم. چون اگر معلم شوم به کشور خود و یا کشورهای دیگر که بودم به بچه‌هایی که بی‌سواد هستند و یا مشکل مالی دارند و نمی‌توانند به مدرسه بروند درس بدهم. ولی از خدا می‌خواهم که هیچ کشوری را بدون رهبر و رئیس جمهور نکند که کشورشان آواره شوند.

خدایا! آرزو می‌کنم که کشورم افغانستان و یا کشور عراق و فلسطین آزاد شوند و از خدا می‌خواهم که این آرزوی قلبی مرا برآورده کند و کمکم کند تا درس‌ام را تا پایان ادامه دهم و همان‌طور که به خدا قول دادم عمل کنم. به امید آن‌روز که آرزوی من و همه‌ی بچه‌های دنیا برآورده شود.

قندی‌گل علیزاده ـ کلاس پنجم

قندی‌گل اسفندماه سال هشتادوچهار مطلب بالا را وقتی در کلاس‌های کتاب‌خوانی من شرکت داشت، نوشت... چهار سال گذشته است و آرزوهای قندی‌گل یخ زد و به بار ننشست تا وعده‌یی که به خداوند داده بود را شرمسار نباشد. خانه‌نشین شده است قندی‌گل تا مادر را یاری دهد و پدر را تیمار و خواهران و برادران را مراقبت کند و پلک زند آزادی سرزمین‌اش را و آرزوهای‌اش را نیز...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 17:11 | لینک  | 

...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:17 | لینک  | 

 

به یاد آن مادرانی که بر گور فرزند هر قطره‌ی اشک‌ نریخته‌اشان را تسبیح می‌اندازند و گم می‌شوند و دیده نمی‌شوند در هنگامه ی وامصیبت‌ها... و به احترام دست‌های گرم‌اشان که خاک بستر و لحاف تمام فصل فرزند را دست می‌سایند و در دل واگویه می‌کنند سردی خاک را ... و محال است گم شوند و دیده نشوند اگر که غواصی را بلد باشی و غواصی کنی درون‌اشان را...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 11:46 | لینک  | 

به گمان‌ام این سومین‌بار باشد که تصمیم گرفتم ننویسم و یا اگر قرار بر نوشتن است در وبلاگی دیگر ادامه دهم با نام و نشانی دگر... آن‌چه که مجاب کرد مرا استدلالات دوستی بود که بمانم و بنویسم و دیگران را همان‌قدر رعایت کنم که آنان مرا... بنویسم و کنایه نزنم و عریان بگویم آن‌چه را که بر من می‌رود و بر ما نیز... که اگر لازم باشد بر خود نیز رحم نکنم و بیاموزم و بیازمایم جان‌کندن‌های دل را و بیدبید لرزیدن‌های زمستان و له‌له‌زدن‌های تابستان را و رنگ‌باختن پاییز را و چهارنعل تاختن و گاه یورتمه‌رفتن مرغزار بهاران را. و ماله‌ نکشم باورهای از کف رفته و بایدها و نبایدها و شایدها و نشایدها و تردیدها و تهدیدها را. و نهراسم و به داو بگذارم قضاوت‌های محرمان و نامحرمان‌ را ...

پی نوشت: سپاس از صندوقچه ی افکار و ساده با تو حرف می زنم بابت لینک مطلب «عادت می کنیم»...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:42 | لینک  |