تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

دست من و دست تو و دست ما؛ ماه من و ماه تو و ماه ما..  پست آخر در این خانه پیشکش رها دلدار ـ خود خودم ـ، مهتاب مهدوی هزاوه، سعید اسدی و الیاس اسموژینسکی...

 

تو که ماه بلند آسمونی منم ستاره می‌شم دور دور دور تو  می‌گردم

اگه ستاره بشی دورم بگردی منم ابر می‌شم رو رو روتو می‌گیرم

تو که ابر می‌شی رومو می‌گیری منم بارون می‌شم چیک، چیک، چیک‌چیک می‌بارم

تو که بارون می‌شی چیک چیک می‌باری منم سبزه می‌شم سر سر سر درمی‌آرم

تو که سبزه می‌شی سر درمی‌آری منم گل می‌شم و پهلوت می‌شینم

تو که گل می‌شی و پهلوم می‌شینی منم بلبل می‌شم چَه، چَه، چَه‌چَه می‌خونم.

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 15:19 | لینک 

گاه بغضی را که نمی‌دانی از کجاست و برای چیست در گلو و همیشه در یک نقطه و در یک‌جا می‌ماند نه تمام می‌شود و نه فرو می‌افتد. مرا یارای ماندن نیست. این‌جا نفس کم می‌آورم...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 21:48 | لینک 

 

ماریامهر هفده‌ساله از کابل ـ ای کاش پرنده بودم. پرنده‌یی که نه می‌دونه کیه چیه٬ نه می‌دونه نفرت چیه، نه می‌دونه که مرز چیه. مرزهایی که بین انسان‌ها بیگانگی به‌وجود می‌آورد. مرزهایی که باعث جدایی ما انسان‌ها می‌شوند. مرزهایی که باعث قتل عام یک عده انسان بی‌گناه می‌شوند. کسانی که مرزها را به‌وجود آوردند از نظر من ذره‌یی هم وجدان نداشتند که بین انسان‌ها تفرقه به‌وجود آوردند. اما این پرنده‌ها که همیشه در حال پرواز هستند هیچ‌وقت در این اندیشه نیستند که این‌جا مرز است. رد شدن من از این‌جا جرم محسوب می‌شود. نه٬ آن‌ها هیچ‌وقت چنین فکر مزخرفی نمی‌کنند. آن‌ها آزاد هستند. اگر آزاد نبودند هیچ‌وقت پرواز را نمی‌آموختند.
فریبا دوازده‌ساله، چهارم دبستان ـ من مادرم را دوست دارم یک برادر دارم که اون میره یک لقمه نون حلال درمیاره. سه تا داداش دارم. برادرم میره آریاشهر. جوراب میفروشه. اون 12سالشه اسمش یحیی است. و مامانم به او می‌گوید مدرسه نرو. اون زیاد دوست داره بره مدرسه. و اون زیاد سواد دارد. چون خودش پیش خودش زیاد سواد یاد گرفته است. بابام یه دستش فلج است و نون‌خشکی می‌کند. من یه داداش دارم دو ماهش است و تازه به دنیا آمده. داداش دیگر هفت سالش است. مدرسه راهش ندادند. عمو اکبر آمد و گفت نه این دو ماه نیامده ما هم نمی‌توانیم بذاریم بیاد مدرسه. مامان‌بزرگم میره سر کار. خونه‌ی مردم را جارو می‌کند و کار مردم را می‌کند. مامان‌بزرگم پاش درد می‌کند تمام بدنش درد می‌کند.
فاطمه دوازده‌ساله، چهارم دبستان ـ سقف خونه‌ی ما ترک خورده و دیوار خانه‌ی ما شکسته است. ما پول نداریم دیوار و سقف خانه را درست کنیم و باران می‌آمد ظرف‌ها را گذاشتیم که خانه‌مان پر آب نشود. دست‌های مادر ترک خورده و پنجره‌ی خانه‌ی همسایه شکسته است.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:51 | لینک  | 

گیرم که همه‌ی آدم و عالم جمع شوند و دلداری‌دهند مرا؛ من اما باز پرهیز می‌کنم نگاه «منیره» را تا مبادا در چهره‌اش همان پرسش همیشگی باشد ‌و رخسار من نیز مملو از شرم که سگ‌دو زدنم‌هایم راه به جایی نبرد و «سکینه» خواهر دوساله‌اش محکوم است زندگی را با حفره‌یی در حنجره ادامه دهد هم‌چنان...
سرزمین من اگر سرزمین «سکینه» نبود که نیست که اگر بود نامی داشت و نام‌خانوادگی و نام پدر و تاریخ تولد و محل تولد و تاریخ صدور و سرزمینی که شاید که شاید وقتی بزرگ و بزرگ‌تر شد فخرش را به دیگر سرزمین‌ها بفروشد...
تصور می‌کنم «سکینه» نداند سرزمین که نداشته باشی ریشه نداری. ریشه که نداشته باشی ثبت نشده‌یی ثبت که نشده باشی هویت نداری. هویت که نداشته باشی یعنی پدر و مادر نداری. بی‌پدر و مادر که باشی یعنی انکار تو؛ یعنی دیگران اجازه دارند سلب کنند مسئولیت را از خود در قبال تو؛ حتی پزشکان قسم‌خورده و مسولان ریز و درشت سرزمین من. حتی نمایندگان سرزمین تو در سرزمین من که دست به‌ عصا دارند و خوف آن‌که خدای ناکرده حرفی بزنند و ذره‌یی حتی بی‌‌مقدار گامی بردارند تا مبادا تیری از غیب رها شود و  آنان را نشانه رود و مردانگی‌اشان حفره‌یی شود و به زمین گرم بنشاند در سرزمین سرد و عاری از روح من، مانند حنجره‌ی تو. با این تفاوت که حفره‌‌ی حنجره‌ی تو مادرزادی‌ست و به قول مادرت بزرگ که شوی عادت می‌کنی همان‌طور که عادت مادرت شده است و عادت پیرامون‌ات و عادت ما نیز...
نوک مغزم تیر می‌کشد... کاش می‌شد من حنجره‌ی تو شوم و تو صدای من شوی و ما باهم بخوانیم ترانه‌ی شادی را... شاد و خوش‌حال و خندانیم دست می‌زنیم ما پا می‌کوبیم ما شادانیم...

پی‌نوشت: قابل ذکر این‌که بیمارستان به دلیل عدم ارایه‌ی مدارک شناسایی از پذیرش سکینه سیدی خودداری و استشهاد محلی را که خود بیمارستان خواستار بود نیز نپذیرفت... با رشد سکینه جراحی دشوار و به مرور غیر ممکن می‌شود.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:45 | لینک  | 

اندوهی پاک و مطبوع مرا تسخیر کرده؛ دستانم را گرفته چشمانم را خیس کرده است؛ و مرا به دوران دوردست کودکی بازمی‌گرداند؛ همانند کسی که در سرزمین‌های بی‌رحم و زننده احساس سرما کرده باشد؛ و روزی به کنار آتش ملایم خانه‌ی خویش بازگردد.

اوگوستوفردریکو اشمیت

زود بزرگ شدم نامهربان ...  قرعه به نام من بود انگار...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:27 | لینک  |