چندبار دیگر پوست باید بیاندازم تا باورم شود از هیچکس در تعجب نباید شد و حیران نباید بود وقتیکه سایز و اندازهیی ندارد کلاماشان و گاه آنقدر بیقوارهاند که شک میکنم مگر قرار است قواره کنی آنچه که بر زبان رانده میشود و مگر میشود کلاف سردرگم نشد از وفایی که در وعدهها نیست. چندبار دیگر باید سکوت کنم و هیچ نگویم انواع لفاظی و اقسام ادبیات بهکار گرفته را تا باورم شود که سکوت بهترین گزینه است. چندین و چندبار دیگر باید بیاعتبار کنم واژهها را و در به روی حیا ببندم و در برابر خودی و غیر خودی و که و که و که... بایستم و پابهپا نکنم و تردید به دل راه ندهم و خیرهسر شوم و آگاهانه و به عمد «هُی» را جایگزین ضمایر کنم تا باورم شود سکوت آخرین گزینه نیست. و وجدانام آسوده باشد تا با افتخار سینه ستبر کنم و سرم را بالا بگیرم که «اینه»... گرچه کافی نیست و شرافتمندانه نیز. همین اما کفایت میکند مرا تا باورم شود زبانی تلخ و گزنده باید.
تا کی باید تا کجا باید...
نیمههای شب شبنم که میزند بدنام از تب سپس یخ میشود از لرز از خود میپرسم برف باریده است آیا؟چشمهایم را که باز میکنم چهلوسه کیلو استخوان بدون گوشت میبینم که باید آنی پلک برهم باید بگذارد تا چرخش مدام اتاق باز ایستد و نپاشد از هم این مخ بیمقدار و خود را سرزنش کنم و دمغ باشم از سلامی و درودی که دریغ کردهام از دوستی نادیده که میدانم هست و میخواند مرا؛ هر چند ننویسد خطی به یادگار از سر دلتنگی...
فکرش را کن با این دغدغه به خواب روی دوباره. و تلفن زنگ بخورد و گوشی را بر داری و صدایی مخملی به تو سلام دهد و بگوید در ارتباط با سوخت خودرو تماس میگیرم. و تو که مست خوابی و مست صدا به خود کمی جرات میدهی و میگویی خودرو؟ من خودرو ندارم تنها یک چرخدستی دارم پر از خاطره و از آنجایی که دیگر این خاطرات به کارم نمیآید همه را دور ریختهام و تصمیم دارم همکار «سراجالدین» شوم نان خشک جمع کنم و بفروشم و پولاش را به سراجالدین هفدهساله بدهم برای شیربهای دختری که خودش نیز نمیداند دوستاش دارد یا نه! به گمانام اما دوستاش دارد چرا که وقتی از او سخن میگوید سرخ میشود منتهی به دلبل آفتابسوختگی سرخی حیا نمایان نمیگردد.
شیربها که کامل شود چرخدستی را نواری سیاه میزنم با جارو و دبهیی آب و شیشهیی گلاب و میرانم بهسوی امامزاده طاهر برای غبارروبی و گلابپاشی قبور و پشت درختی در نزدیکی مزار شاملو کمین میکنم تا «آیدا» از راه برسد و من راه بر او ببندم. بقینا در نظر اول مرا نخواهد شناخت اما خوب میدانم بگویم «رها» هستم «دلدار» مرا به یاد خواهد آورد و لبخندی خواهد زد و خواهم گفت یادش بخیر آن چند هفتهیی را که صبح تا غروب میهمانشان بودم و من چهقدر لذت میبردم از گفتوگوهای سه نفریامان هنگام صرف غذا و قرصهایی که شاملو دلاش میخواست اختراع شود تا وقتی را که صرف خوردن میکند بتواند بنویسد و وقتی را که تو صرف پختوپز میکنی در کنارش باشی. و او که بیمار بود مینوشت و من که... و بعد ریختند... و شما آواره شدید و من... و اعتراف خواهم کرد هیچگاه فرصتی دست نداد فخر بفروشم و پز آن لحظات را بدهم.
چرخدستیام را گاماسگاماس میرانم بهسوی خاطراتی که دورش ریختهام و زمزمه میکنم «نون خشکیه»...
نعره که میزنم گوشهایات را نگیر. رعشه که میگیرم چشمهایت را نبند. من مینویسم تو بخوان من میگویم تو ولی سکوت کن و هیچ نگو...
هر پگاه دری گشوده میشد و سیاهچادری سیهچرده، نامی را بلند به صدا میخواند. و هر پگاه نامبرده سیاهچادر را در پی میرفت و دلهره پس او. و غروب هر پگاه نامبرده کوفتهتن و آشفتهموی و مجروحدل و برهنهپا آهسته و آرام، لنگلنگان، نیلی و کبود بازمیگشت از پس شبی سیاه و تنگ.
هر غروب دری گشوده میشد و سیاهچادری سیهچرده، نامی را بلند به صدا میخواند. و هر غروب نامبرده سیاهچادر را در پی میرفت و دلهره پس او تا ضیافت سیاهتنبانی سیهچرده. تا لکهی سرخ بکارت در میانهی شب... و شب سرخ میشد از فرط شرم... و تصمیم بر این بود و اجازهیی در کار نبود که اگر بود هیچ تنبانی تنبان نبود و هیچ تنبانی سیاه نبود.
و پگاه فردا وقت سحر هنگام اذان قلبی رنگ میگرفت از شلیکی بههنگام و سپس تنی رنگ میباخت و آسوده میشد از پیچشهای نابههنگام و ستارهیی فرو میافتاد از آسمان و نامبرده خط میخورد از صفحهی روزگار... و ترازوی عدالت بیوزن میشد و عدالت فربه میشد.
در هر پگاهی و هر غروبی آنسوی در سیاهچادری بود و اینسوی در سیاهتنبانی بود و تازیانهیی بود و چهرهیی بود و پشت هر چهرهیی دلهره بود و ترس بود و رنج بود و در پس هر درد زایشی بود و بغض بود و آهی در نفس بود. و قلبی بود و در هر قلبی عشقی بود. و در هر گلویی فربادی و در هر فریادی مادر مادر بود. مادر اما نبود. تو گویی همهچیز بود و همه هیچ نبود...
قاطی کردهام بههم ربختهام. موهایام را از ته ته میزنم و لباسی غیر متعارف میپوشم و میروم که گزک بدهم دست این و آن و هیچ برایام مهم نیست که سر از کجا در بیاورم. و اهمیتی هم نمیدهم که باید در بستر بمانم. بهواسطهی بیماری که این روزها اپیدمی شده است و در من شدیدتر...
قرار است پارک مکانی برای بازی کودکان باشد ولی انگار نیست. تجمع زنان و مردانی که دست در دست هم دارند و بال به گردن در زیر درختی یا روی نیمکتی یکدیگر را سیر میکنند و نجوا میکنند و فرصتی دست بدهد اگر بیمحابا بوسهیی نوش جان میکنند. و اغلب هستند زنان و دخترانی در انتظار فشردن دستی برای آشنایی. و تجمع موادفروشان و مصرفکنندگان مواد... در شمال و جنوب و شرق و غرب پارک نیز «کودکان کار» میفروشند دعا و فال و نظاره میکنند اینهمه تضاد و تناقض را و بزرگ میشوند قبلاز موعد... باری بههر جهت، جای مناسبیست برای پرسهگردی و... پس من میروم... رفتم...
کسی نیست مانع من شود؟ یا حداقل هشدار بدهد که: آخر بدبخت! بیچاره! میخواهی بروی؟ برو! خودت به درک! نمیگویی مادرت نگران میشود. نمیگویی پدرت بیآبرو میشود. نمیگویی اسلام به خطر میافتد. نمیگویی امنیت اجتماعی برهم میخورد... نمیگویی...
«کجوکُله میشم من مثل حوله میشم من» این را مواقعی که با هم بودیم با حرکاتی مضحک مدام میخواند... شوکه شدم عصر را وقتیکه عکساش را پشت در شیشهیی مغازهیی دیدم... چند ساعتی از مرگ او نمیگذرد و چهگونه است که بهسرعت برق و باد همهچیز به راه میشود و صفحهی ترحیم «حمید...» بر سر در خانه و مغازهها و معابر چسبانده میشود و مجلس ختم و سوم و هفتم به اطلاع عموم میرسد و همیشهی خدا «عموم» نیز وقت برای شرکت در مجالس اینچنینی را دارند.
مرگ پساز ورزش و دوشگرفتن در پاییز، دلچسب اما غمانگیز است... و من شیرینی شهد عسلی که برایم آورده بود را مزهمزه میکنم و ناباورانه به دستهایم خیره میشوم که خالیاند و تهی...
پینوشت: از درج این پست تا این ساعت که یازدهونیم شب است سخت بر من گذشت. احساس میکنم روزها و لحظهها را از دست دادهام و اندیشهام را محصور قواعد و قوانینی کردهام که بر من و ما تحمیل شده است. و اعتراف میکنم بیپرواییام را در همان باغی که قبلتر سخناش رفت در زیر درخت انار در کنار تمام یادبودهای آنکس که دوستاش میدارم به خاک سپردم. و حالا دیگر گنجینهیی ندارم تا به آن بنازم...
ادامهی پینوشت: احمد آقالو نیز رفت و من چهقدر اینهمه رفتن را میترسم و اینهمه ماندن را دلهره...

تو بهار را دوست داری، من پاییز را، اگر تو چند گام به جلو بیایی و من چند گام عقب بنشینم، در تابستان گرم و بلند بههم میرسیم.
شاندز پتوفی
برخیز و گامی بردار...
پی نوشت: ناغافل دلتنگیهایم را ریسه میکشم تا گََلِ میخی آنسوی پنجره آویزان کنم که هوایی تازه کند بلکه عاقل شود. پنجره را که میگشایم باد سیلی میشود بر صورتام. دلتنگیها همه لبخند میشود... چراغها را خاموش میکنم و میخزم زیر لحاف...
