
آنان از هوا و از کشت و کار سخن میگویند. آنان از باران و از آفتاب سخن میگویند. آنان از باران و از آفتاب و از صلح سخن میگویند. آنان از آن نشانه سخن میگویند که با بسیار بسیار چشمها دیده شده است. از آن ستاره سخن میگویند که هیچ بادی را توان خاموش کردناش نیست.
یانیس زتیسوس
صلح «خال»ی بر دست و دستها در جیب است...
با یاد حسین پناهی که این ایام مدام به او پناه میبرم... به یاد حسین سبزیان که صفحهی زندگی و مرگاش را لابهلای روزمرگیهایام گم کردهام... با یاد غزالهی علیزاده که دلام میخواست ریسمان دارش را گردنبندی بر گردن به یادگار داشته باشم... و به یاد آنکه سایه شد و به گمانام رفت...

نزدیک بود و آنقدر دور که دستهای قابشدهی آویخته به دیوار «سهراب سپهری» را ندید. یا دید و نخواست چیزی بگوید. دلام برای «حسین سبزیان» سوخت وقتی «مردی که آنجا نبود» را خواند و گفت: مگر سبزیان مرد؟... حسین سبزیان که چهرهاش کیلومترها با چهرهیی که در کلوزآپ دیده بودیم فاصله داشت مچاله در راه رسیدن به معشوقاش سینما، «محسن مخملباف» را بازی کرد و زیر ماسک اکسیژن جان داد.
و من نمیدانم چرا یاد حسین پناهی افتادم. و غزاله علیزاده که «افسانهی آه» را دوست داشت. و «جو» پنهلوپه به جنگ میرود. و آن درخت توت که مامن دلتنگیهایام بود تا شاخههایاش تازیانهیی باشد بر پیکرم وقتیکه باد به نوسان درمیآوردش. و من با درد تازیانه آشنایام آنزمان که هیچ نگفتم.
و تندیس «هلیوس» با شنل بلندی بر دوش و دست بر پیشانی خیره به دوردستها آینده را مینگرد. و زمستان جادهی چالوس که از ابتدا تا انتها چهار فصل دارد. و اینها هیچ ربطی با هم نداشته باشد شاید...
حالا که چند صباحی سپری شده است و او که نزدیک بود و آنقدر دور وقتی باران را زمزمه میکند تصورش را نخواهد کرد آنکسی که چتر را ساخت آدم بود. عاشق ولی نبود...
کاش حسین پناهی جان داشت و من به او میگفتم ـ نه نازی ـ آنکس که چتر را ساخت عاشق بود! و او میگفت: نه عزیز دل من، آدم بود!
کاش جان داشت و برای من هجی میکرد شاعرانی را که چتر به دست دارند و خیس نمیشوند و میسرایند ولی ترانهی باران را هنگام باران...
کاش جان داشت...
یک روز معمولی بدون بوقهای ممتد اتوموبیل و همهمهی خیابان و صدای «گوشنواز» نانخشکی و وانتهای بلندگو بهسر؛ روزی که غیر معمولی بود البته. ما برای تهیهی گزارش صبح جمعه را با باران آغاز کردیم. ظهر را با آفتاب و بعدازظهر را با آتش در بلندای جایی همین حوالی ادامه دادیم.
آقاعبدالله کارگر پرواربندی ـ پرورش گوسفند برای کشتارگاه ـ میانهی کوه با همسر و سه فرزندش روزگار میگذراند. چشمان نافذ آقاعبدالله یکجورایی آدم را اذیت میکند صداقتاش ولی حرف ندارد. مردی بلندقامت، خوشمشرب و دوست داشتنی با دستانی کشیده. در کودکی والدیناش را از دست میدهد و حالا پنج سالیست با همسر و فرزندانش ایران را زندگی میکنند و به ندرت با شهر تماس دارند.
اتاقک مجاور آغل مامن آنهاست تا بلکه از بوی پِهن و خروارها مگس بینصیب نمانند. بالاتر اتاق صاحبکار ـ هرچه شکم صاحبکار قلمبهتر شکم آقاعبدالله و خانواده کوچکتر ـ. منطقهی اطراف نیز توسط چهارپایان شریف و نجیب دوران گذشته و حال مینگذاری شده است. برای ما خیلی کوتاه از طالبان و زندگی در آن دوران و سخن میگوید.

بلقیس خانم که مرا به یاد مادر گلممد در کلیدر دولتآبادی میاندازد 34 سال سن و دو سال کوچکتر از آقاعبدالله است. خودش نان میپزد و باورکردنی نباشد شاید که افسانه ـ دخترشان را میگویم ـ را با کمک آقاعبدالله در همان اتاقک مجاور آغل به دنیا میآورد. نام افسانه را آقاعبدالله توضیح میدهد که رسم بر آن دارند نوزاد پسر باشد کتاب باز میکنند و دختر اگر، یکی از اعضا ی فامیل نام بر او میگذارد.
شگفترده میشویم وقتی بلفیس خانم در حضور اکیپ که برای اولین و شاید آخرین بار میبیند با شرم لطیفی از احساساش به آقاعبدالله میگوید. ابلقیس خانم اصلا سیاست ندارد و احساساش از جنس دیگریست؛ هر چی که هست شهری نیست. به این میاندیشم بلقیس در شهر زندگی میکرد اگر همین سادگی را داشت؟ اگر نه! امیدوارم هیچگاه و هرگز شهر را راهی نشود.
بسمالله هشت سال سن دارد؛ پسر ارشد و کمی شیطان و وروجک خانواده محسوب میشود. آبی آسمان را سبز میبیند و سبزی برگها را آبی. دلاش بخواهد اگر «عسک» را عکس تلفظ میکند. و وقتی دندان روی لب بفشارد و سرش را پایین بیاورد و یکوری به تو نگاه کند و ممتد سرش را تکان دهد، یعنی اینکه میخواهد تو را غافلگیر کند.

صدرالله گرچه از جنس بسماللهست با یکسال تفاوت سن آرام و کمحرفتر است. دیوانهوار و با طمانینه و بیشتاب و بیرفقه مدام خانه میسازد. برای او تفاوتی ندارد که خاک را با دست بکَند یا که کلنگ؛ اگر با آجر نشد سنگ میآورد. اولی تمام نشده دومی را شروع میکند و اغلب در کار ساختن است. تا دلات بخواهد چنان غرق ساختن میشود که گویی برج ایفل را طرح میاندازد.
افسانه اما دردانهی خانه...
و من در حسرت مه و باران و بعبعهای باهنگام و بیهنگام گوسفندان و پارس سگان نگهبان و تنوری که آرد را نان میشود و مهمتر از آن حس شبنمزدهی بلقیس و دلدادگیاش به آقاعبدالله، باید ریههایم را و کلولهام را پر از حسرت کنم و راهی شهر شلوغ شوم.
دمدمهای غروب مراسم خداحافظی را بهجا آوردیم و خوشخوشک پای درخت اناری که هنگام آمدن ناخنکی زده بودیم توقف تا دلی از عزا درآوریم... در این روز غیر معمولی, تنها آقای بهنام با ما خانمها همگام و همراه شدند و ما نیز به رسم غیر معمول سنتشکنی کردیم و برای اینهمه شجاعت، مدال که نه! اناری اعطا کردیم به ایشان. دانههای دلاشان پیدا...
پینوشت: فرنی را داغداغ هورت میکشم بعداز پرسهگردیهای زیر باران در غروب دوشنبه تا بلکه تب صبحگاهی را قد راست کنم و هذیان نگویم.

نمیخواهم غرغرم را هوار بزنم و کاسهی چه کنم چه کنم حوالهی دولت و بازار و احکام و احشام بدهم و توقیف شهروند امروز و ارژنگ را وامصیبتا بخوانم و مدام بگویم حیران این روزگارم... چند ساعتی آتشبس را مهمان میکنم و دل خوش میدارم که نفسی تازه کردهام...
عیان را حاجت بیانی نیست و بیان را نیز حاجتی ـ عکس را میگویم ـ زیباست اما...

تو یعنی زندگی نکرده، یعنی عشق نداشته، یعنی رازهای ناگفته. تو یعنی جاری و ساری بودن در بستر دلتنگیهای من در خلوت بیستوچهار ساعتهام. تو یعنی نوشیدن یک قهوهی شکلاتی داغ در دل زمستان و تابستان کویر. تو یعنی همهی من و همهی من یعنی تو؛ همهی من یعنی آن کبوتر گرفتار آمده در رگباری از باران و تگرگ و مه؛ یعنی بالا و پایین رفتنهایات در یافتن جایی امن برای او. تو یعنی شیطنتهای مدرسه و قصههای ملانصرالدین و حکایات بهلول و روایات شاهنامه در پس نقنقکردنهای قبلاز جیش و مسواک و خواب. همهی من یعنی موهای گندمزارگونه و آبی آسمانی چشمان تو در بطن مادر؛ همهی من یعنی هویت تو در سرزمین مادریات. تو که آبی چشم و بوری مو را وارث پدری در سرزمین مادریات اما آبیها و بورها همه جاسوساند انگار. و برای تو که دورگهیی کاش میشد حدس زد عقوبت راه را وقتیکه بزرگ شدی...
آهسته بگویمات آینده را میترسم من... مبادا که بزرگ شوی. مبادا که دلتنگ سرزمین مادریات شوی. مبادا که مادربزرگ و پدربزرگ دیار مادری را شوریدهدل شوی. مبادا... بزرگ نشو، کوچک بمان الیاس...

قصهیی اگر دارد حکایت از شما ... که حکایت، حکایت انسانها نیز هست... من فقط جنازه میبینم و خاموشی میبینم و نعره میشنوم و نعره و نعره و غیر آن هیچ...

دیگر نه واژهها را جدی میگیرم و نه معانی آنها را... به گامهایی مینگرم که برداشته میشود. و به راههایی میاندیشم که هر قدماش واژه نیست معنا ولی هست...
به دوستی آنسوی مرزها
به تو عادت به سلام ندارم و سلامتی سلام را نیز آگاهم. با تو از این طریق ـ فعلا ـ میگویم. چه باک که بشنوند و بخوانند مرا و تو را و تمام آنچیزهایی را که باید و نباید. میدانم کمتر از 45 کیلو ـ وزنام را میگویم ـ و بیشتر از مسافتی که پشت سر گذاشتهیی تنهایی و ملول...
غروب دیروز هوس پرسهگردی و دزدی مرا به کتابفروشیها کشاند. کتابفروشی اول شرایط مهیا نبود. کتابفروشی دوم هم. سخت نبود گفتن این مطلب به آقای کتابفروش که من دزدم. و آسان نبود برای آقای برادر که تعجب نکند و نگوید خسته نباشید! بیریا پرسیدم کتابی اگر دور از چشم شما بدزدم چه اتفاقی میافتد؟ خالصانه دوربین مدار بسته را اشاره کرد و مغرورانه کتابی برداشت ـ تو گویی ناموساش در خطر است ـ دکمهیی را فشار داد و آژیر به صدا در آمد... گفتم واقعا! گفت واقعا. خواستم در این امر، محترمانه همکاری کند و مرحمتی فرماید و از خیر دکمه بگذرد. اجازهاش را بدهد و نادیده بگیرد کچدستی مرا... درآمد که وجدانم را چه کنم.
لازم نبود زبان بریزد و خوشرقصی کند. کافی بود بگوید این کتاب و آن کتاب به خواندناش میارزد که گفت و کلی خرج روی دستام گذاشت. لابد او هم فهمیده بود که تبحر عجیبی در «خر»شدن دارم.
صبح امروز اما عزادار غروب دیروز نبودم. کیهان که خریدم شهروند و اعتماد را هم مودبانه بلند کردم. خوب است آقای شریعتمداری فکری به حال اندازهی روزنامهاش بکند. این روزها لفاظی شریعتمداری را ـ هرچند بد ـ بیشتر میپسندم که خودش هست و جز خودش دیگری نیست و تکلیف با او روشن تا طنازی های... بگذریم!
آخ اگر بدانی چه جانی گرفت قلب بیرمقام امروز... فکر میکنی دزدان آیا در پس هر دزدی به همین حسی میرسند که من؟ نگو که «خر» شو اما دزدی نکن. نگو در قبال «برداشت»های آنچنانی و اختلاسهای اینچنینی و چه و چه و چهها البته که چیزی نیست. دزدی ولی دزدیست و خرد و کلان هم ندارد. نگو که... نگو که... پندم نده لطفا!

