قدیمتر هزارویک بهانهی ماندن بود و اینک هزاروصد بهانه برای دلکندن و گریختن از این برزخی که یکنفس میدوی و فقط و فقط به هنهن میافتی. زمین هم آنقدر سفت نیست که پا بر آن محکم کنی که اگر خواستی استوار بایستی حفرهیی یا که چاهی تو را نبلعد. یوسف کنعان هم نیستی که کاروانی گذر کند و تو را ناجی باشد مگر اینکه موبایل داشته باشی و «پبامکی» بفرستی که اگر آنتن بدهد که اگر نگویند خواستیم بیاییم اما نشد ترافیک بود مثلا... چه باک! این روزها دلم جهنم است مدام میسوزد و مدام میسوزاند. شدهام جارو برقی و دستمال گردگیری و دستمال توالت احتمالا. شدهام مایع شیشهپاککن گلرنگ و اتوبوس دو طبقهی گازوییلسوز. شدهام دلتنگ خود خودم. شدهام... فضای بیرون پر از کدری است و برهها گرگ و گرگان بره گشتهاند و من همچون ابلهان بره را بره و گرگ را گرگ میبینم و از خود میپرسم دندان کدام تیزتر است و «خانهی خاله» از کدام طرف است از اینطرف یا آنطرف...
در پساپردهی شب در دل تپههای حسنآباد کمی بالاتر از خیابان نسترن مردی مهجور ـ که ظاهرا غریبه نیز نبود ـ آلت تناسلیاش را فرمان میبرد تا عمق دراندن بکارت خردینه دخترکی با سنگپارهیی بالا برده در دست... پایین که میآید ضربه میشود هر ضربه شیاری بر تارک و هر شیار ضجهیی و هر ضجه التماسی و هر التماسی لختهلختههای خون در پی دریدهشدن بکارت نُهسالگی«فرزانه» که همه درد میشود و خاموش میشود بر دامان تپههای حسنآباد کمی بالاتر از خیابان نسترن...
«فرزانه» غرقه در خونِ کودکی، نوجوانی را تجربه نکرد تا در جوانی بستری را فراهم آورد محصور در همآغوشی و زمزمههای عاشقانه تا انداماش و روح و تمامی وجودش را و خون بکارتش را پیشکش مردی کند که هیچ در دست ندارد جز نوازشهای مکرر و تکثیر ناب لحظات پرسش و پاسخ اندامهای درهمپیچیده و نفسنفسزدنهای مداوم در پس دردی که زنانگیاش را صیقل میدهد صبح فردا را پلک زند.
قرار بود این ایستگاه اتوبوسی داشته باشد که دارد. قرار بود کودکان مستثنی نباشند که نیستند. قرار بود که... دریغا و دریغ که مسافر اول سوار نشده اسیر سفیران نکبت و شهوت تابوت را مسافر شد...
ایستگاه اول نیمکتی داشت و سایبانی و رهگذرانی که گاه دل به آفتاب میسپردند و گاه باران را به تماشا مینشستند و حوصلهیی اگر بود ریزهلبخندی میزدند و سلامی میدادند و گاه دستی تکان و چون اتوبوسی در کار نبود انتظار نیز معنایی نداشت. ایستگاه اول گرچه پر رفت و آمد نبود اما نیمکتی داشت و سایبانی و رهگذرانی که... ایستگاه اول پایان خوشی نداشت و تخریب شد. ایستگاه دوم را نمیدانم.
و این را هم نمیدانم از چه رو «اتوبوس» جولانگاه ذهنم شد. بیربط یا با ربط سبب شاید آن باشد که بیهیچ تحمیل و تفکیکی فارغ از جنسیت و سن و مقام و قومیت و سیاست و... و از این منظر که قرار نیست همه مانند هم بیندیشیم به خود ببالم هستند هنوز انسانهایی که در این گذار انکار نمیکنند همان هوایی را تنفس میکنند که من و همان گردوغباری را میبینند که من و همانقدر کودکی میکنند که من و ... و کودکان مستثنی نیستند از اتوبوسی ـ لابد راننده هم دارد ـ که من نیز مسافرش خواهم بود.


