تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

  آرام دانه برچین مادامی که دستی بی‌دریغ تو را  نوازش می‌کند و  چشمانی مراقب اما نگران که مبادا در کنار هر دانه‌یی دامی نیز  گسترده باشد...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 4:10 | لینک  | 

می‌خواستم بنویسم هق‌هق‌هایم نم کشیده‌اند و اشک‌دانه نیستند و درونم عبوسانه در مرتع چراهای بی‌پاسخ به قله‌یی می‌اندیشد که نه خیابانی دارد و نه چهارراهی و نه کودکی و نه فال حافظی و نه دعایی و نه دستی و نه دلی که بلرزد و نه... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از رگ‌های گره‌خورده‌ و مسدود مادر که سکته‌اش مغزی بود و بزرگ نبود و کوچک یود. و بنویسم از نگرانی‌ها و گریه‌های گاه و بی‌گاهش... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از عاشقانی که قصد پروانه‌شدن دارند تا گرد معشوق بگردند و بچرخند بی‌رنگ و بی‌بال البته... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از مارک اسموژینسکی و همسرش «دخت ایران» و از خدایم که دستان کوچکش به بزرگی... اما نمی‌نویسم. می‌خواستم بنویسم از باغ و نارنجستان و خاطرات بی‌بادبان و زمستان 85  و ... اما نمی‌نویسم که... می‌خواستم بنویسم اما نمی‌نویسم.

خود را به باد می‌سپارم و نوازش‌ها و زمزمه‌هایش تا اگر خواست بال پرواز شود به قله‌یی که نه خیابانی دارد و نه چهاراهی و نه کودکی و نه....

 

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:45 | لینک  | 

هر آن‏چه که می‏پنداشتم و می‏نگاشتم همه باطل بود. پس بدرود تا سلامی دیگر...

 

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:51 | لینک