به یاد دوست مادرم بانو «و» که در خانهی سالمندان زندگی را وداع گفت...
منو حس غریب حس غریب اندوه در اصرار مادر که ساکن خانهی سالمندان شود. ...و خانهی سالمندان همه تخت بود و بر هر تختی دفترچهای نانوشته یا که کتابی ناخوانده. خانهی سالمندان خانهی سالمندان همه دیوار تبله شده بود و بوی نا بود و بوی بیمهری بود و بوی مرگ. خانهی سالمندان همه گیسها سپید بود و زندگی چروک بود و دیوارها خاکستری بود و عشق پیر بود و عشق در بستر در بستر بود. خانهی سالمندان همه درد بود و آه بود و آلزایمر بود. خانهی سالمندان همه چشمها بیسو بود و پر از دلهای شکسته بود و دستها جز از برای قسمتکردن قسمتکردن دراز نبود. آسمان خانهی سالمندان همه ابر بود و باران نبود و ساقهی گندم نبود و برکت نیز. سراسر دیار من دیار من همه فراموشی بود و بیهویتی. ریشههای کودکی دیار من همه سالمندند و سالمندان همه در خانهی سالمندان سالهای عمرشان را در کوچه پسکوچههای خاطراتشان دورهگردی میکنند و رفتگان را مرور میکنند و ماندگان را دعا! و روزها و ماهها ی پس و پشت را خط میزنند. خانهی سالمندان همه در انتظارند. آخ که ویران چه ویرانم من امشب...
تو بهار را دوست داری، من پاییز را،
اگر تو چند گام به جلو بیایی و
من چند گام عقب بنشینم،
در تابستان گرم و بلند بههم میرسیم.
شاندز پتوفی
برخیز و گامی بردار...

ماه نیز در امان نیست انگار...

به یاد توپهای قلقلی و عروسکهای پارچهیی و قلکهای شکسته و رویاهای کودکی و «دویدم و دویدم»ها و دور شدنها و نرسیدنها...
