تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

به یاد دوست مادرم بانو «و» که در خانه‏ی سالمندان زندگی را وداع گفت...

 

منو حس غریب حس غریب اندوه در اصرار مادر که ساکن خانهی سالمندان شود. ...و خانه‏ی سالمندان همه تخت بود و بر هر تختی دفترچه‏‏ای نانوشته یا که کتابی ناخوانده. خانه‏ی سالمندان خانه‏ی سالمندان همه دیوار تبله شده بود و بوی نا بود و بوی بی‏مهری بود و بوی مرگ. خانه‏ی سالمندان همه گیس‏ها سپید بود و زندگی چروک بود و دیوارها خاکستری بود و عشق پیر بود و عشق در بستر در بستر بود. خانه‏ی سالمندان همه درد بود و آه بود و آلزایمر بود. خانه‏ی سالمندان همه چشم‏ها بی‏سو بود و پر از دل‏های شکسته بود و دست‏ها جز از برای قسمت‏کردن قسمت‏کردن دراز نبود. آسمان خانه‏ی سالمندان همه ابر بود و باران نبود و ساقه‏ی گندم نبود و برکت نیز. سراسر دیار من دیار من همه فراموشی بود و بی‏هویتی. ریشه‏های کودکی دیار من همه سالمندند و سالمندان همه در خانه‏ی سالمندان سال‏های عمرشان را در کوچه پس‏کوچه‏های خاطراتشان دوره‏گردی می‏کنند و رفتگان را مرور می‏کنند و ماندگان را دعا! و روزها و ماه‏ها ی پس و پشت را خط می‏زنند. خانه‏ی سالمندان همه در انتظارند. آخ که ویران چه ویرانم من امشب...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:14 | لینک  | 

تو بهار را دوست داری، من پاییز را،

اگر تو چند گام به جلو بیایی و

من چند گام عقب بنشینم،

در تابستان گرم و بلند به‌هم می‌رسیم.

شاندز پتوفی

 

برخیز و گامی بردار...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 2:27 | لینک  | 

ماه نیز در امان نیست انگار...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:25 | لینک  | 

به یاد توپ‏های قل‏قلی و  عروسک‏های پارچه‏یی و قلک‏های شکسته و رویاهای کودکی و «دویدم و دویدم»ها و دور شدن‏ها و  نرسیدن‏ها...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:18 | لینک  |