جشن نوروز با بیستودو روز تأخیر در کراکوف لهستان برگزار میشود. و دانشجویان فارسیزبان لهستانی در آمد و شد این جشن از هفتسین میگویند و تخت جمشید را با نور و پرده به تصویر میکشند. و موسیقی ایرانی میشنوند و آواز ایرانی را همصدا میشوند. و آجیل تعارف هم میکنند. و حافظ را میخوانند و نوروز را تبریک میگویند. و من دلام غنج میرود از اینهمه کلمات فارسی ...
و در این پرسهی نوروزی کسی غیبت دارد و غیبت او موجه است. او مارک اسموژینسکی دکترا در زبان و ادبیات فارسی و مترجم اشعار «شیمبورسکا» به فارسی و مترجم سیودو غزل مولانا به لهستانی و استاد دانشگاه «یاگلونی» در کراکوف است. و فارسی را خوب بلد است. و شمس را و ابنالبلخ را و تذکرهاولیاء را و رودکی سمرقندی را و سبک خراسانی در شعر فارسی را و خواجو کرمانی را و عینالقضات همدانی را و فخرالدین عراقی را و ... و ... را خوب میشناسد. و اصفهان را و شیراز و یزد را و ایران را دوست دارد... ایران اما مهر خود را از او دریغ کرد...
و همسرش دخت ایران و ایرانیتبار است. و لیسانس در ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دارد و استاد زبان فارسی در دانشگاه «یاگلونی» است. و پسرشان که هفت سال دارد و شیرین است چون عسل...
و من هر شب سجادهیی میبینم که پهن است و دخت ایران را میبینم که پیشانی بر مهر دارد و هر قطرهی اشکاش دعا میشود و آیه میشود و غزلی عاشقانه میشود تا همسر برخیزد و بایستد. و مارک اسموژینسکی ایران را دوست دارد. ایران اما مهر خود را از او دریغ میکند...
نیمهشب بهار است و خیابان است و هیاهوی روز نیست و پارک است و کودکی نیست و بادکنکی نیست که ترکیده شود. پارک اما تاب دارد و من بر تاب نشستهام و کودکی تمام آدمبزرگها را «تاب تاب عباسی خدا مرا نندازی» میخوانم. و بهجای تمام آدمبزرگهایی که بادکنکاشان در کودکی ترکید در دل میگریم. روی تاب نشستهام و پشت به ماه دارم. و تاب میخورم و بالا میروم و پایین میآیم. و تاب را محکم نشستهام مبادا که پرت شوم و ماه خندهاش بگیرد...
و من میگذارم کلمات باد شوند. و من«دو» میشوم و «ر» میشوم و «می» «فا» «سل» «لا» «سی» میشوم و زندگی را مینوازم تا باد به رقص آید. و رقص باد و عطر بنفشه و غوغای شادی پایان تمامی نیمهشبهای بهار است...
و حالا من تتمهی گرمای وجودم را در ساکی میریزم و همساز میشوم و همراه میشوم و میروم تا نارنجستانی دیگر... و من سعی خواهم کرد نیندیشم به طعم گس نارنج در پس سرمایی که تلخ شد...
