تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

آن بالا بالاها ابر است و قایم‌باشک‌بازی خورشید با ابرها و کمی پایین‌تر پرواز یاکریم‌ها و هیاهوی جیک‌جیک گنجشکان است. و آن پایین‌ترک خانه‌یی و پنجره‌یی باز است. و باد و پرده‌یی رقصان‌ و تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنج‌شنبه‌ی آخر سال...

در خیابان قیل‌وقال کودکان و پر و خالی شدن مغازه‌ها و شیرینی‌فروشی‌ها و «تو رو خدا یه فال بخر» است. و خیرات خرما و شیرینی و شکلات است. و انفجار ناهنجار ترقه و «سلطان قلب‌ها»ی ویولون‌زن نابینا است. و تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنج‌شنبه‌ی آخر سال...

در گورستان مردگان زندگان را مهمان‌اند و زندگان مرد‌گان را قرآن می‌خوانند. و یک‌دیگر را سلام می‌گویند. و مزارها را غبارروبی می‌کنند و نان و پنیر و سبزی تعارف هم می‌کنند. و رفته‌گان‌اشان را فاتحه می‌گویند. و صحبت از گرانی می‌کنند و رای را چیزی نمی‌گویند. و در گورستان همه خندان‌اند. نم باران و شلوغی گورستان را تاب نمی‌آورم و «دایه» را وداع نمی‌گویم و بغض‌ام را مزمزه‌ می‌کنم و می‌جوم و قورت می‌دهم با تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنج‌شنبه‌ی آخر سال...

و من به کوله‌ام نگاه می‌کنم و شاکرم ۸۶ را با تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنج‌شنبه‌ی آخر سال...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 21:8 | لینک  | 

میل داشتم همراه تو بودم

وقتی‌که در اندیشه‌‌ی خدا جا داشتی

می‌خواستم با تو باشم در لحظه‌ی عزیمت روحت

به هنگام تجزیه‌ی جسمت، مغزت، دهان و مردی‌ات

تا آن‌که بتوانم در جهان بی‌فضا و بی‌زمان

با تو دوام بیاورم

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 18:38 | لینک 

و من حتما چهار کیلومتر از جاده‌ی چالوس را در کوله‌‌ام جای خواهم داد. و «باغ پیر» را اکسیر جوانی خواهم داد. و «پل خواب» را که سالیان سال در خواب است بیدار خواهم کرد و «دندان چرنسکی» را بر دیوار اتاقم نقاشی خواهم کرد و نارنج‌های نارنج‌ستان  را قطره قطره در دریا خواهم چکاند تا که شوری دریا گس شود. و «گیس عروس» را به خانه‌ی بخت خواهم فرستاد. و من حتما حلقه‌ام که بر دار شد را در انگشت خواهم کرد. و خاطرات «باغ» را بر پشت‌بام اسفندماه پهن خواهم کرد. و نردبانی خواهم ساخت تا بلندای ماه. و زمستان 85 را نفتالین خواهم زد و به چوب‌لباسی آویزان خواهم کرد. و چهارشنبه‌سوری را سه شمع سبز و سفید و سرخ روشن خواهم کرد و از روی آن خواهم پرید. و حتما آخرین پنج‌شنبه‌ی سال با مادر که حالا آلزایمر را گرفتار آمده است و دیگر بی‌حیاگری‌ مستانه‌ی «مشکی» ـ گربه‌امان را می‌گویم ـ را به جد نمی‌گیرد و پدر که مدام زمین می‌خورد و همواره دل‌تنگی می‌کند مزار «دایه» را برای وداع خواهم رفت تا برایم آیت‌الکرسی بخواند و دور سرم فوت کند...

نیمه‌‌‌شب است و  نسیم پشت پنجره‌ی اتاق فال‌گوش ایستاده است و نجواهای مرا یادداشت برمی‌دارد. پنجره را باز می‌کنم و بی‌معطلی وارد می‌شود و شمع را خاموش می‌کند و بازی‌گوشی را از حد می‌گذراند و مرا وادار به شیطنت می‌کند و چشمان مرا زل می‌زند و می‌پرسد «از من می‌ترسی یا از خدا»؟ و من خنده‌ام می‌گیرد... تا نوازش کنم نسیم را باد از راه می‌رسد. و من در حسرت نسیم باد را  نیز گذر خواهم کرد...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 1:58 | لینک  | 

تنها باش وتنها بمان و تنها بخوان

 تنها باش و تنها بمان و تنها بخوان... این را کاغذ می‌گوید.

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:32 | لینک  | 

جاده‌ی«قوهه» کشیده است و پیچ ندارد و دو سمت جاده سراسر درخت است. و درختان عریان سفت و محکم به صف ایستاده‌اند و برهنگی‌‌اشان را شرم نمی‌کنند و دل‌اشان قرص است که جریمه نمی‌شوند و شلاق نمی‌خورند و در ملا عام لباس زنانه بر تن نمی‌کنند و قطع نمی‌شوند. و سرما نمی‌خورند و تب نمی‌کنند و هذیان نمی‌گویند. و کمی جلوتر امام‌زاده «برهان‌الدین» و جریب‌جریب موستان به خواب‌رفته و من و خیالی که گزنه شده است و مرا به یاد می‌آورد فرصتی را که دریغ شده است و  زهر هلاهل شده است این واپسین ایام...  

«کج‌ کلاه‌خان» را می‌خوانی و بی‌خبری که «کج کلاه‌خان»های امروزی مدرن شده‌اند و عشق‌ را متر می‌کنند و مهرشان را بر ترازو وزن می‌کنند. و وعده‌های‌اشان برنامه‌های دولت شده است. و سه ساله و پنج‌ساله و ده‌ساله و دراز مدت شده است. و بی‌خبری که گل سرخ در ولنتاین ممنوع شده است و قلیان آزاد شده است. و بی‌خبری که از حالا ماهی‌های قرمز داخل تنگ‌ها در پیاده‌روها و کنار مغازه‌ها عید را جان می‌دهند. و بی‌خبری که نقالان شیرین‌سخن و طوطی‌ایان شکرشکن و نقادان جفاپیشه خلایق را نقل می‌کنند که ستون‌های چهل‌ستون در حال تکثیر است و اصفهان پاشنه برکشیده است و در مدرسه‌ی نظام تکثر‌ ستون‌ها را مشق از جلو نظام می‌دهد. و راست و دروغ‌اش به گردن شیرین‌سخنان و شکرشکنان و جفاپیشه‌گان است. و بی‌خبری که یزد و الیگودرز و رفسنجان جی‌جی‌باجی شده‌اند.

و من صدایی می‌شنوم از دورها که نفس‌کش می‌طلبد. به گمان‌ام رخت پهلوانی بر تن دارد...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 20:49 | لینک  |