آن بالا بالاها ابر است و قایمباشکبازی خورشید با ابرها و کمی پایینتر پرواز یاکریمها و هیاهوی جیکجیک گنجشکان است. و آن پایینترک خانهیی و پنجرهیی باز است. و باد و پردهیی رقصان و تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنجشنبهی آخر سال...
در خیابان قیلوقال کودکان و پر و خالی شدن مغازهها و شیرینیفروشیها و «تو رو خدا یه فال بخر» است. و خیرات خرما و شیرینی و شکلات است. و انفجار ناهنجار ترقه و «سلطان قلبها»ی ویولونزن نابینا است. و تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنجشنبهی آخر سال...
در گورستان مردگان زندگان را مهماناند و زندگان مردگان را قرآن میخوانند. و یکدیگر را سلام میگویند. و مزارها را غبارروبی میکنند و نان و پنیر و سبزی تعارف هم میکنند. و رفتهگاناشان را فاتحه میگویند. و صحبت از گرانی میکنند و رای را چیزی نمیگویند. و در گورستان همه خنداناند. نم باران و شلوغی گورستان را تاب نمیآورم و «دایه» را وداع نمیگویم و بغضام را مزمزه میکنم و میجوم و قورت میدهم با تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنجشنبهی آخر سال...
و من به کولهام نگاه میکنم و شاکرم ۸۶ را با تصویری در خیال و اندکی اندوه در این پنجشنبهی آخر سال...

میل داشتم همراه تو بودم
وقتیکه در اندیشهی خدا جا داشتی
میخواستم با تو باشم در لحظهی عزیمت روحت
به هنگام تجزیهی جسمت، مغزت، دهان و مردیات
تا آنکه بتوانم در جهان بیفضا و بیزمان
با تو دوام بیاورم
و من حتما چهار کیلومتر از جادهی چالوس را در کولهام جای خواهم داد. و «باغ پیر» را اکسیر جوانی خواهم داد. و «پل خواب» را که سالیان سال در خواب است بیدار خواهم کرد و «دندان چرنسکی» را بر دیوار اتاقم نقاشی خواهم کرد و نارنجهای نارنجستان را قطره قطره در دریا خواهم چکاند تا که شوری دریا گس شود. و «گیس عروس» را به خانهی بخت خواهم فرستاد. و من حتما حلقهام که بر دار شد را در انگشت خواهم کرد. و خاطرات «باغ» را بر پشتبام اسفندماه پهن خواهم کرد. و نردبانی خواهم ساخت تا بلندای ماه. و زمستان 85 را نفتالین خواهم زد و به چوبلباسی آویزان خواهم کرد. و چهارشنبهسوری را سه شمع سبز و سفید و سرخ روشن خواهم کرد و از روی آن خواهم پرید. و حتما آخرین پنجشنبهی سال با مادر که حالا آلزایمر را گرفتار آمده است و دیگر بیحیاگری مستانهی «مشکی» ـ گربهامان را میگویم ـ را به جد نمیگیرد و پدر که مدام زمین میخورد و همواره دلتنگی میکند مزار «دایه» را برای وداع خواهم رفت تا برایم آیتالکرسی بخواند و دور سرم فوت کند...
نیمهشب است و نسیم پشت پنجرهی اتاق فالگوش ایستاده است و نجواهای مرا یادداشت برمیدارد. پنجره را باز میکنم و بیمعطلی وارد میشود و شمع را خاموش میکند و بازیگوشی را از حد میگذراند و مرا وادار به شیطنت میکند و چشمان مرا زل میزند و میپرسد «از من میترسی یا از خدا»؟ و من خندهام میگیرد... تا نوازش کنم نسیم را باد از راه میرسد. و من در حسرت نسیم باد را نیز گذر خواهم کرد...
جادهی«قوهه» کشیده است و پیچ ندارد و دو سمت جاده سراسر درخت است. و درختان عریان سفت و محکم به صف ایستادهاند و برهنگیاشان را شرم نمیکنند و دلاشان قرص است که جریمه نمیشوند و شلاق نمیخورند و در ملا عام لباس زنانه بر تن نمیکنند و قطع نمیشوند. و سرما نمیخورند و تب نمیکنند و هذیان نمیگویند. و کمی جلوتر امامزاده «برهانالدین» و جریبجریب موستان به خوابرفته و من و خیالی که گزنه شده است و مرا به یاد میآورد فرصتی را که دریغ شده است و زهر هلاهل شده است این واپسین ایام...
«کج کلاهخان» را میخوانی و بیخبری که «کج کلاهخان»های امروزی مدرن شدهاند و عشق را متر میکنند و مهرشان را بر ترازو وزن میکنند. و وعدههایاشان برنامههای دولت شده است. و سه ساله و پنجساله و دهساله و دراز مدت شده است. و بیخبری که گل سرخ در ولنتاین ممنوع شده است و قلیان آزاد شده است. و بیخبری که از حالا ماهیهای قرمز داخل تنگها در پیادهروها و کنار مغازهها عید را جان میدهند. و بیخبری که نقالان شیرینسخن و طوطیایان شکرشکن و نقادان جفاپیشه خلایق را نقل میکنند که ستونهای چهلستون در حال تکثیر است و اصفهان پاشنه برکشیده است و در مدرسهی نظام تکثر ستونها را مشق از جلو نظام میدهد. و راست و دروغاش به گردن شیرینسخنان و شکرشکنان و جفاپیشهگان است. و بیخبری که یزد و الیگودرز و رفسنجان جیجیباجی شدهاند.
و من صدایی میشنوم از دورها که نفسکش میطلبد. به گمانام رخت پهلوانی بر تن دارد...

