تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

«قلب فروزان دانکو» در دستان تو است و تو در این روزهای بد و لکنتی که مدام کش می‌آید در رفت و آمدی و من دلم می‌خواهد شهرزاد قصه‌گو شوم و هر شب برای تو قصه بگویم تا شاید در این شب‌های مرتجع و سرد اندکی بخوابی و صبح راهی کنم تو را و در خفا بشمارم دانه‌های نم چشمان‌ات را  بر گرمای وجود بسترت که گفتی دیروز خنداند تو را...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 16:23 | لینک 

پاهای من دیگر سست نیستند و استوار هستند و من به پا خواسته‌ام و خواهم آمد تا استواری پاهای‌ام را به تو ببخشم و کوله‌باری را که تو به تنهایی بر دوش می‌کشی به دوش گیرم. من خواهم آمد تا با هم و در کنار هم مبارزه‌یی را آغاز کنیم. که سلاح ما عشق است و عشق است و عشق... راه هموار نیست من اما خواهم آمد...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 22:31 | لینک 

عاصی و شوربخت شهرها را گشتم و خیابان‌ها را گذشتم و چهارراه‌ها را رد کردم و انسان‌ها را عبور کردم و زمین و زمان را درهم کوک زدم و بر بال خیال راه‌های نارفته را نیز طی کردم و هیچ ندیدم جز نقابی بر چهره و داسی در دست و دشنه‌یی در لیفه را. و هیچ نیافتم جز دروشدگان و شقه‌شقه‌شدگان و دل‌شیفتگان حیران را. و هیچ نشنیدم جز صدای چکمه‌ و آواز شکستن نی‌لبک‌ها را... و جیرجیرکان امشب را و شب‌های دگر را  تا صبح خواهند خواند حدیث نی‌لبک‌های شکسته‌یی که سبز را و سفید را و سرخ را کنار هم چیدند و بر پیکرشان گره زدند سفت. و آبی را جرعه‌جرعه نوشیدند در پس زمستانی سخت...

دُم نمی‌جنبانم و خوش‌رقصی نمی‌کنم و باج نمی‌دهم و باج نمی‌‌گیرم و خود را به حراج نمی‌گذارم. و من رگ و ریشه و پی در باروت دارم.‌ و باروت در من است و من منفجر خواهم شد با تلنگری و با کلامی و با نگاهی و با چهره‌یی که دیگر نمی‌شناسم‌اش...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:46 | لینک  | 

حوض در حیاط و تخت روی حوض و فرش روی تخت و مبارک روی فرش نشسته است. و سیه‌روزی در چهره‌ی مبارک ذغال شده است و ظلمات شده است و سالیان سال است که مبارک سیه‌چرده و سیه‌بخت سپیده را صبح‌بخیر می‌گوید و سالیان سال است که سپیده از حقیقت مبارک سرخ می‌شود و شرم‌سار می‌شود و صلات ظهر آب می‌شود...

برف کمی خسته و باران می‌بارد. و  چرا من دل‌ام برای کسی تنگ نمی‌شود و  چرا من لبریز نیستم و این‌همه بی‌تفاوتی از کجا می‌آید و چرا ماه را گم کرده‌ام من.  و چرا دل دست من کزگ نمی‌دهد و هی و هی و هی «پالام پولوم پلیش» می‌کند. و شانه بالا می‌اندازد. و چرا رادیو «محترم پیام» قرتی شده است و موسیقی رقص از جنس عربی پخش می‌کند. و چرا هرچه زور می‌زنم کودکانه‌ی «دویدم و دویدم سر کوهی رسیدم» را به خاطر نمی‌آورم. و چرا «الیاس» از من دور است. و چرا «خاله سوسکه‌»ی صالح‌ اعلا زن مهندس پتروشیمی نمی‌شود و زن رفتگر می‌شود و چرا رفتگر شغل‌اش را پز می‌دهد... و چرا نگاه مبارک قطاب یزد و پسته‌ی رفسنجان را مزه‌مزه می‌کند و کام‌اش تلخ می‌شود...

و چرا می‌خواهم جیرجیرک شوم  و جیرجیر کنم تمام شب را...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 0:8 | لینک  | 

دل الک‌دولک‌باز شده است و مدام «علی‌بابا می‌گه زو» را می‌خواند و نفس در سینه حبس می‌کند و بی‌وقفه زو می‌کشد. نکند هوای پسر اُتل‌خان رشتی را در سر دارد. و پسر اتُل‌خان رشتی رفیق گرمابه‌ی جن‌ها شده است و خزینه را قرق کرده است. و محاسبه می‌کند و چرتکه می‌اندازد و معامله‌گر شده است. و گام با غمزه برمی‌دارد. «فروغ» کور شود و «دختر حاج سیدجواد» بمیرد اگر دروغ بگویم...

تلویزیون روشن است و سمنان پشت تریبون ایستاده است و مدام علامت سوال می‌شود و علامت تعجب می‌شود و اصلا هم نقطه‌چین نمی‌شود. لابد دل‌اش پر است. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم لباس پهلوانی بر تن دارد. و در گود زورخانه شنا می‌رود و کباده می‌زند و  یک‌سره گود را چرخ می‌زند تا حریفان را قبض روح کند. و سلحشوری در سمنان است. و سمنان پهلوان است و جوان‌مرد است و سمندر است. و  نفس‌اش حق است و بنای به توپ‌بستن مجلس و مجلسی‌ایان را هم ندارد. که رسم پهلوانی این نیست... تلویزیزون خاموش است و سمنان بی‌صدا و بی‌سیما شده‌ است و پنجره باز است و آسمان «دل ای دل» سر داده است. و من نیز با آسمان هم‌دل می‌شوم و به یاد می‌آورم زمستان پارینه و تبسمی را که کنج دل‌ قهقهه می‌زند...

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 17:26 | لینک  |