چمنها خیس بود، نه آنقدر که نشود روی آنها نشست. روی آنها نشسته بود و آن طرف خیابان را نگاه میکرد. مغازهها همه بسته بودند. نور تابلوهای تبلیغاتی چهرهاش را در شب گرم تابستان روشن میکرد، نورهای قرمز و زرد و آبی. برای اولینبار نبود که اینچنین تنها، در گوشهیی از میدان بزرگی نشسته بود و به صدای اتومبیلها گوش میداد که با سرعت از خیابان عبور میکردند. بوی چمن خیس، بوی آشنایی بود. تقریباً سه ساعت بود که روی چمنهای یکی از میدانهای بزرگ شهر نشسته بود. جایی برای رفتن نداشت، نه خانهیی، نه مسافرخانهیی، و نه هیچ جای دیگر.
رانندههای تاکسیهای مختلف، کنار میدان ایستاده بودند و هرکدام نام خیابان را فریاد میزدند. هریک از این خیابانها برای هر کسی به کوچهیی ختم میشد و هر کوچهیی به خانهیی و هر خانهیی به جایی برای خواب.
برای او نام این خیابانها معنایی نداشت. رانندهی اتومبیل زردرنگ میگفت: «انقلاب، یک نفر»، رانندهی اتومبیل آبیرنگ فریاد میزد: «آزادی، دو نفر»، و همینطور رانندگان دیگر. هر عابری که از دور میآمد نام خیابانها را از رانندهها میشنید و بالاخره یکی را پیدا میکرد و سوار میشد.
در جیب سمت راست شلوارش، مقداری پول خرد داشت. یکی از رانندهها فقط یک مسافر کم داشت. در یک لحظه از روی چمنها بلند شد و در اتومبیل زردرنگ نشست. میخواست بداند چمنهای میدان مقصد هم خیس است با نه. رانندهیی که برای رفتن به آزادی دو نفر مسافر لازم داشت، به یک نفر هم قانع شده بود؛ کاش سوار اتومبیل آبیرنگ میشد.
کتاب آزادی، دو نفر ـ اسفندیار آبان
باشد دیگر غر نمیزنم و مکنت آسمان را درز میگیرم و از سرما نمیگویم. و از برفی که بارید و او نیامد نمیگویم. و از لحظههای بدون او گفتن را نیز درز میگیرم و به خدایاش میسپارم که دیگر مرا با او پیمانی نیست. و دیگر انتظار در چشمان من پلک نمیزند. و از دلهای شما که پوسید و کپک زد از خواندن مداوم تلخیها در وبلاگ سخنی نخواهم گفت... دیگر هیچ نمیگویم و خاموش میشوم. و زمانی بازخواهم گشت که چرخدستی شادیهایمان افزون باشد...
شما نیز در این بیکران اگر شاد بودید و شادی دیدید ـ به هر دلیلی ـ مرا بینصیب نگذارید و بنویسید برای من از شادیها و شیرینیها و از آن چیزیهایی که هست و من نمیبینم.
قول که خاموش باشم و دیگر هیچ نگویم و هیچ ننویسم...
تقویم را ببین و نگاهکی آرام به ساعت بینداز. و زمان ضیافت را کوک کن. که ضیافت عطر نارنج در استکانی چای است. که ضیافت رطوبت باران بر نارنج است. که ضیافت بوسه بر شاخهبرگهای نارنج در مه و نمناکی هوا و مرطوبی نارنجستان است. تقویم را ببین و نگاهکی آرام به ساعت بینداز که ساعت رنده میشود در زمان در کاسهیی فیروزهییرنگ در زمستان دی. و زمستان دقالباب کرده است و بیسبب نیست که برف نمیبارد. تقویم را ببین و نگاهکی آرام به ساعت بینداز. و زمان ضیافت را کوک کن. که بیهوده است دل را سرزنش کردن در پس هر دلتنگی.
تو اگر بیایی برف نیز خواهد بارید...
و حالا من اینجا نشستهام و به جای چای نسکافه کوفت میکنم و سیگار دود میکنم و «ترانههای پاییز» چایکوفسکی را گوش میدهم. و به این میاندیشم که چهگونه میتوان شوهر «ریزگل»خانم را از زندان آزاد کرد. و شوهر «ریزگل» خانم پایاش زخم است و بوی چرک و کثافت و نکبت گرفته است. و «ریزگل» خانم مدام اشک میریزد. و من اشکهای «ریزگل» خانم را ریسه میکشم و به گردن میآویزم...
آخ دایه دایه دایه! کاش من پارچه شوم و تو قیچی شوی. و من سوزن شوم و تو نخ شوی. و ما عروسک شویم. و بخوابیم زیر کرسی کنار هم تا ابد...
