طاووس به پرها و بوقلمون به غبغب و روباه به دم و خروس به تاجاش مینازد. و جهان پر از طاووس و بوقلمون و روباه و خروس است. و جهان چوپان دروغگو دارد. و چوپان به دروغهایاش مینازد و همچنان دروغ میگوید و جهان را آسیمهسر میکند. و جهان صلح ندارد... و پیرزن به دردسر افتاده است پس در کدو پنهان میشود و قل میخورد و کدو کدو قلقلیزن میشود و در سینهی ننهجان قصه میشود. و جهان قصه نیست که آخر هر قصه شیرین است و قند است و نقل و نبات است و آشتیکنان است. و صلح بغض میشود و راه گلوی من را میبندد. و نفس من هارمونی ندارد و ملودی ندارد و تکمضراب میزند. و من چرا غول چراغ جادو نیستم...
و در ده ما دایه بود و مهد کودک نبود. و دایه عروسک میدوخت از پارچه. و عروسکهای دایه همه گیس داشتند و زلف داشتند و جنس گیس عروسکهای دایه از کاموا بود. و هیچوقت لچک به سر نداشتند. و زمستانها کرسی بود و زیر کرسی منقل بود و روی کرسی مجمعه بود و در مجمعه انار دانکرده بود و گلپر بود و انجیر و توت و گردو و نخود کشمش بود. و آلبالوخشکه و آبنبات قیچی بود. و پفک نبود و چیپس نبود و پفیلا نبود. و «گل یا پوچ» بود. و «یک مرغ دارم» بود. و «جبرو بله» بود. و مادر که نبود بوی حنا هم نبود. دایه اما بود. و دایه لالا لالا گل پونه را میخواند. و «سعد و سلمان» را میگفت. و «خیر و شر» را میگفت. و دیو را که موهایاش شپش داشت. و اسیری شاهزاده خانم به دست دیو را میگفت. و شکستهشدن شیشهی عمر دیو به دست پسر پادشاه را میگفت. و تنوره کشیدن دیو را در هوا رسم میکرد. و پسر پادشاه اسب سپید داشت. و رولزرویس نداشت و بنز نداشت. و برای رهاندن محبوباش دریاها را میگذشت و کوهها را میگذشت و با اژدهای هفت سر میجنگید یکتنه. و پسر پادشاه اسلحه نداشت و تانک نداشت و بمب اتم نداشت. و من هنوز نمیدانم چرا اسب شاهزادگان سپید بود. و دایه اسب میشد و سپیدی در چارقدش بود با سنجاق تهگردی زیر گلوگاهاش. او حالا مرده است. و نمیداند مرا جان داده است و خمیرهی وجود مرا ورز داده است با قصههایاش و با چارقد سپیدش و با عروسکهای پارچهییاش و لقمههایی که سهم او بود و قایم میکرد برای «منظرجان»اش. و مرا و ما را قسم میداد که به مادر چیزی نگوییم. و ما چیزی نمیگفتیم. و مادر میفهمید و او را سرزنش میکرد و دایه «منظرجان»اش را میخندید و میگفت «جانکِم»... و من از قصهها عبور میکنم و به امروز میرسم. دایه! دل من ترک برداشت در عصر پنجشنبه...
من سبز در زرد میخواهم و غروب بارونزده میخواهم. و سرما میخواهم و آتش تا برگ برگ دلنوشتههایم را بسوزانم مگر دستهایم گرم شوند تا مگر دلم خنک شود. و من بستنی میخواهم و کویری که گم، پیدا اما نباشد. و من کاغذ بیخط و مداد رنگی و کودکانههای تخته سیاه میخواهم...
و این آخرین باشد شاید... که این نیز بگذرد.
هرگز نمیدانیم کی میرویم
وقتی روانهایم
در به شوخی میبندیم
سرنوشت در پی ما میآید
و کلون در را میاندازد
و ما را دیگر دیداری نیست.
امیلی دیکنسون
...
طرح دل را نقش او میزنم و نقش را به حافظه میسپارم و حافظه را قل میدهم تا سپیدی زمستان. و زمستان امشب میهمان من است و روی در روی من نشسته است و سر به زیر دارد و چای مینوشد. و کیفی در کنار دارد. کیفاش اما سیاه است و خدا میداند چهها که در کیف ندارد. و آذر پشت پنجره است و مدام شیطنت میکند و به پنجره ضربه میزند. و اشاره به زمستان دارد. و زمستان نیمنگاهی به پنجره دارد و شیطنتهای آذر را میخندد. و خندهی زمستان مرا میبرد تا بهار و گلهای بنفشه و سیزدهبدر. و تا بید مجنون. و بوی نارنج. و باغ پرتغال و ساحل شنی... و زمستان زودهنگام آمده است پس برمیخیزد. لابد باید برود. و زمستان میرود. و زمستان فراموش میکند بابت چای تشکر کند. و من فراموش میکنم خندهی او تا کجاها که مرا نبرد...
