ابر بر باد و تندر در ابر و رگبار در آسمان و پنجره میگرید. و من برابر پنجره ایستادهام و پنجره را باز میکنم و خود را میسپارم به باد. و به باران. و من رگبار میشوم. و تندر فریاد میشود. و من و آسمان یکی میشویم. و فریاد ما میرود از ابتدا تا انتهای کوچهی «ثریا» پلاک «هفت». و پلاک «هفت» قلبش جان ندارد. و پلاک «هفت» مرده است و کوچهی «ثریا» سیاه است. و سیاه غم است و غم یاکریم پشت پنجره است. و غم گیس عروس است و گیسعروس ربشه در خاک دارد و ریشه در گلدان است. و گلدان پشت پنجره است و ابتدای گیس عروس مأمن یاکریم است و انتهای گیساش چکچک میکند از باران و از گریهی پنجره و از دل محزون من. و دل من اما دل نیست و دل من خاکستری است. و پلاک «هفت» در خاک است و خاک نم دارد. و من ترمه میشوم و من گلایل میشوم و خرما میشوم و حلوا میشوم. و یاکریم میشوم. و گیس عروس میشوم و بر خاکاش مینشینم. و میشنوم مردی را که آن سوترک قرآن میخواند. غروب است و دل من در کوچهی «ثریا» پرسه میزند... و دستهای من مشت است باز که میکنم میبینم با «ماتیک قرمزرنگی» نوشته است: مردن در پاییز زیبا است اگر که باران ببارد.
و دل من بیتاب است. و دل من آغوش میخواهد و دستهای مهربان میخواهد و نوازشی که انتهایی نداشته باشد...
آسمان دل من تاریک و ابرها سیاه و ماه دور است. و دل من چروک است و نوای دل من غصه است. و غصه قشنگ است وقتی برای دوست باشد. و دوست بیدار نیست و دوست خواب است. و خواب همیشه است. و دوست غصه را نمیبیند و قشنگی را حس نمیکند. و مرا نمیبیند. و مرا نمیخواند. و مرا نمیشنود و من نیز او را گرچه غصهدارم ... و خاطرها گرد و غبار گرفتهاند. و من آنها را در تشت میریزم و میشویم و بر بند آویزان میکنم. و خشک که میشوند میبینم آنها هم چروکاند مثل دل من... و دیروز در باغ بودم و خرمالوها را دیدم. و ریحانها را دیدم. و در کنار درخت انار وجبوحب خاک بر سر ریختم و گشتم و گشتم و نشانی نیافتم. نه جوانهیی و نه نهالی و نه حتی هرزهگیاهی. و هرچه بود برگ بود و برگ بود و آبان بود و پاییز بود و نشانی نبود... و باغبان در بستر است. و باغبان مریض است. و باغبان در باع نیست. «سیامک» اما در باغ است. و «سیامک» مراقب شمعدانیها است و مراقب با غ است. و من مراقب «سیامک»... و زمستان نزدیک است و زمستان امسال زمستان پارسال نیست. و آتش در باغ و کرسی در اتاق و انار روی کرسی نیست. و نمیدانم چرا «یعقوب» گم شده است. و بیخبر رفته است. شاید او هم غصهدار است. و شاید اگر باران ببارد و باران زمین را غلغلک بدهد و زمین بخندد دوباره بازگردد... پس چرا باران نمیبارد؟
شب است و آسمان صاف است و آسمان ماه دارد و آسمان ستاره دارد و ستارهها بیکار ننشستهاند و پیدرپی چشمک میزنند. و ماه دلش غنج میرود. و ماه اغوا میشود. و من از اینهمه دلبری ریسه میروم. و ریسهی من بدخیم است. و خوشخیم نیست. و من دلم میخواهد گلابتون شوم و حوض نقرهیی داشته باشم. و خواهرم زینبخاتون باشد. و «الیاس» دور حوض بچرخد و بخواند: «مادرم زینبخاتون گیس داره قد کمون از کمون بلندتره از شبق سیاهتر هاجستم و واجستم تو حوض نقره جستم» و جست بزند در حوض نقرهیی. و آب بپاشد به گلهای شمعدانی. و شاخههای بید را درهم تاب ببافد. و قهقههایش برود تا ماه. و دلم میخواهد حیاط پر از یاس یاشد. و پر از اقاقیا یاشد. و پر از سمفونی«پ پ پنبه»ی حلاج باشد. و پر از چکهچکههای ناودان باشد... و حاجی فیروز در پاییز باشد. و پاییز سیاهکل در اتاق خواب من باشد. و درخت زیتون در اتاق کار من باشد. و درخت سنجد در آشپزخانه باشد. و مرغابی در وان حمامی باشد که ندارم... سهم من اما پنجره ی کوچکی است. و تکهآسمانی است و بستری زیر پنجره که «به کودکی که هرگز زاده نشد» اوریانا فالاچی را میخواند...
در غربت تلخ نگاهش
رازی نهفته بود.
در تلخی صدایش
آهی نهاده بود.
سر بر سینهاش گذاردم
در رگهای تنش
زندگی خفته بود.
خیرهاش ماندم
در تلخی چشمانش
باران جوانه زد.
دستانش را در دست فشردم
در تلخی دستانش
سرما لانه کرد.
تا لبها را زهم بگشایم
تنهایی را بهانه کرد.
