تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

چشمان‌ الیاس ـ خواهرزاده‌ام را می‌گویم ـ رنگ آسمان و آسمان آبی و آبی رنگ دریاها  و آبی رنگ رویاها است. و موهای ‌الیاس طلایی و طلا رنگ گندم‌زار و طلا یکی از رنگ‌های پاییز و یکی از رنگ‌های خداست. و عاشقانه‌های من با الیاس ـ باور کنید خواهرزاده‌ام را می‌گویم و نه «حامد کمیل» در نقش الیاس ابلیس که اگر با آن گرمی و حرارت مرا «رز، گل من» می‌خواند دزدی که هیچ قتل نیز انجام می‌دادم ـ تمامی ندارد گرچه از من دور است. و الیاس ابلیس نیست. و الیاس خود خود خدا است. و الیاس خود خود عشق است. و کودکانه‌های الیاس همه زندگی است. و زندگی همه الیاس است. و الیاس و زندگی جمله‌گی در من است. و من برای او هم‌چنان خواهم‌خواند «لی‌لیحوضک کنار حوضک سبزک جوجو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک...» تا کودکی‌اش را به خاطر سپارد... و «فضول‌باشی» درست می‌گوید. باغبان مرا دید هنگام خاک‌سپاری عشق. و باغبان مرا ملامت کرد و  مرا فلک کرد با نگاه‌اش. و من گریختم و خود را به پاییز سپردم. و پاییز نیز مرا ملامت کرد و مرا فلک کرد با شاخه‌های عریان درخت به. و درخت به بی‌بار بود امسال و شاکی بود و پر از غضب بود. و فریاد و فریاد که عشق زیبنده‌ی تو نیست. و من گوشه‌هایم را گرفتم. و باز گریختم. و کلاغ‌ها مرا دیدند. و مرا ملامت کردند و مرا فلک کردند با تک‌زدن‌ها و قارقارهای‌اشان. و من دور چرخیدم و دور ‌چرخیدم. و هی گریختم و هی گریختم و  به درخت انار پناه بردم. و انارها هیچ  نکردند و هیچ نگفتند... و من با باغبان بی‌حساب شدم. و  با پاییز بی‌حساب شدم. و  با درخت به بی‌حساب شدم. و با کلاغ‌ها بی‌حساب شدم. و با عشق بی‌حساب شدم وقتی خود را به خاک سپردم کنار عشق زیر درخت انار...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 5:6 | لینک  | 

خورشید کم‌جان و آسمان نیمه‌ابری و باغبان در باغ است. و  باغبان برگ‌های پاییزی را دود می‌دهد. و با خاک درمی‌آمیزد و کود فراهم می‌آورد برای گل‌‌های شمعدانی. و درخت خرمالو به‌ بار نشسته است و بارش رنگ گرفته است و در انتظار اولین برف زمستانی‌ست. و من در باغ این‌ور می‌روم و آن‌ور می‌روم و ریحان‌ها را می‌بویم. و بوته‌های بنفشه را می‌شمارم. و باغبان که حواس‌اش رفت عشق را زیر درختچه‌ی انار به خاک می‌سپارم. و باغ بوی ریحانمی‌دهد و بوی دود می‌دهد. و بوی خاک‌سپاری. و من در باغ را می‌بندم برای همیشه... دم غروب است و اذان می‌گویند و سفره‌های افطار پهن است و باران می‌بارد و باران زمین را غلغلک می‌دهد و زمین می‌خندد. و زمین خیس می‌شود و من نیز... شومینه روشن است و چشمان من گرم می‌شوند. و به خواب می‌روند. و در خواب هستم و در رویاهایم «فضول‌باشی» را می‌بینم. و «یعقوب» را می‌بینم. و «تنها» را که دیگر تنها نیست. من هستم و «فضول‌باشی» هست و «یعقوب» هست و کمیته‌ی مجازات هست و  خرمنی از آتش. و جرم اینان نداشتن وب‌لاگ است. و نداشتن ‌هویت است. و «عکاس‌باشی» را می‌بینم که مدام عکس می‌اندازد. و «کامران نجف‌زاده» گزارش می‌نویسد. و «مهتاب مهدوی»  هی تکرار می‌کند رها تو نمی‌دانی من برای چی می‌نویسم؟ و  «علی‌رضا رحمان‌طلب» که می‌گوید نه آقا اتهام: «روابط  نامشکوف بین کلمات». و «آراز» را می‌بینم بغل‌بغل از ارس آب می‌آورد. و «ندا کشاورز» را که بلد است دعا بخواند. و «امیر حبیبی» را که کلاه بر سر دارد. و بر کلاه شاخه‌یی زیتون دارد و در پی صلح است. و «رویا مولوی» را می‌بینم آرام آرام دست‌اش را دراز می‌کند و دست مرا می‌گیرد. و من دست «یعقوب» را می‌گیرم. و «یعقوب» دست «فضول‌باشی» را می‌گیرد. و «فضول‌باشی» دست «تنها» را می‌گیرد... و ما می‌رویم به سرزمینی از سایه‌روشن‌ها... و باغ تنها می‌ماند.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:34 | لینک  | 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوش‌بخت بنگرم

من اما به خانهی تو آمدم ـ اگر ـ  شاخه‌یی زخم بر سینهام که زیباترین و سرخترین گلها خواهد بود را برای تو به ارمغان خواهم آورد.

آنگاه خواهی پرسید: پس چراغ؟

به تو خواهم گفت: در راه چراغی ندیدم. در خانه‌هایاشان روزنهها را کاهگل گرفته‌اند. و پنجرهها را بستهاند. و پردهها را کشیده‌اند. کورمال کورمال آمدهام.

خواهی پرسید: کورسویی حتی؟

خواهمت گفت: میانهی راه چراغی دیدم پتپت میکرد. لحظهیی نکشید خاموش شد. جرقهیی نبود تا روشناش سازم. ماه هم روی گردانده است انگار. همه جا تاریک است. و همه خوابیده‌اند ـ به خواب رفتهاند ـ.  تکوتوک بیدارند اما بیمشعل خسته از راه اما خوابآلود. در راه شب‌گردان‌ در پی طعمه‌اند. و جنازه‌‌ها بر زمین‌اند و کرکسان در پرواز. هوای بیرون مسموم است.

آن‌گاه چه خواهی کرد. غضب‌آلود نگاه‌ام خواهی کرد و در بسته را نشان‌ام خواهی داد و فریاد خواهی زد از راه‌یی که آمده‌یی بازگرد؟ یا گل را می‌بویی و اشک‌هایت را پنهان می‌داری. و ...

تنها شاید شاخه‌یی زخم در سینه‌ات جوانه زد.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:0 | لینک  | 

شب است و شب غمگین است و شب سیاه است و سیاهی و غم در شب است. و نقل است پایان شب سیه سپید  است. ...و پاییز چشم‌نواز است. و دل‌انگیز است. و پاییز لابه‌لای درختان است. و پاییز  از سر انگشتان من سر می‌خورد و سرسره‌بازی می‌کند. دستان من ولی سرد است. و غروب پاییز سرخ است و پاییز ماسوله زیباست. و پاییز جاده‌ی چالوس طلایی است و عیار طلای جاده‌ی چالوش اما پایین است. و نارنجی و زرد شور است و شوریده‌گی در سر است. و قلب من چند صباحی‌ست برای کسی نمی‌تپد. و من عاصی‌ام. و من عصیان خواهم کرد بر علیه انسان متمدن. و انسان انسان است. و انسان چشم دارد و  ابرو دارد و دست دارد و پا دارد و خوراک‌اش مغز  است. و انسان متمدن است و انسان به تمدن خود می‌بالد.  و بالنده‌گی و  تمدن در انسان است. و انسان متمدن بلد است بشمارد که اگر بلد نبود متمدن نمی‌شد. و انسان متمدن می‌شمارد 1 و 2 و 3 تا هشدار داده باشد. و وقتی فرمان نبردی شمارش معکوس آغاز می‌شود 3 و 2 و 1. و  آن‌گاه ستاره‌‌گان بر زمین خواهند ریخت. و آسمان بی‌ستاره می‌شود. و ماه تنها می‌ماند. و زمین چتر انسان می‌شود... و انسان متمدن قادر باشد ـ اگر ـ حکم بازداشت پاییز را صادر می‌کند و سه وعده مغز به او می‌خوراند تا متمدن شود. و انسان متمدن ماسوله را دست‌بند می‌زند. و جرم ماسوله ارتباط با پاییز است. و پاییز ماسوله طناز است. و طنازی جرم است. و انسان متمدن فراموش‌کار نیست. و جاده‌ی چالوس را ـ نیز ـ هشدار می‌دهد. و جاده‌ی چالوس، پاییز را محکم در آغوش دارد که مبادا آسیبی ببیند... و جارچیان خانه به خانه و کوچه به کوچه و فصل به فصل جار می‌زنند و طبل می‌کویند و های می‌کنند و هوی‌ می‌کنند که شهر در امن و امان است. ...انسان متمدن این‌جا. انسان متمدن آن‌جا. انسان متمدن همه‌جا... حالاست که پاییز بگرید.

نوشته شده توسط  در ساعت 6:19 | لینک  | 

نمی‌دانم کیستید و چرا  آن کامنت را گذاشتید. در هر صورت پیشکش شما که خود را فضول‌باشی نامیده‌اید:

تو موج پر تلاطم و من انتهای دریای بی‌مواج. تو خورشید یک روز پاییزی و من ابر باران‌زا. تو درخشان نور جان‌افزا و من گل آفتاب‌گردان نازا. تو ستاره‌ی شب‌های مهتابی و من مه غلیظ دامنه‌ی کوه‌ها. و تو بهار و تابستان و من خزان و زمستان. تو  نی نی‌ستان و من مرداب نی‌زار. تو ساز پر آواز و من تار جدا ز ساز. تو مرکب و قلم. من تابلوی رنگ‌خورده. تو برگ سفید دفترچه من خطوط ناهنجار خط خورده. تو و من. ما، اما هیچ. تو در اسارت خویشتن من اسیر تو... تو خواندی.

گر بگویم زان‌چه بودم، نیستم. گر بخواهم باشم آن‌چه کنونم گر به سر منزل دوست که تویی تو لحظه‌یی به تعمق بایستم و بجویم دگرباره چه خواهد شد زان‌چه بودم و کنون نیستم. گر ببویم صدهاهزار گل گر ببینم صدهاهزار رخ گر نشینم کنار صدهاهزار رند گر بباشی و نباشی زین بود و نبودها دل به ره سپارم سر راه‌ات نشینم. گر بیایم روزی فلک را ز او پرسم که ای پیر جهان‌دار به یک‌باره چه کردی دلی را که هراس‌اش دلی را که گریزش ز دل‌‌های دگر بود... او خواند.

 تو خواندی او خواند. تو ماندی او رفت.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:36 | لینک  |