تبليغاتX
اتوبوس
ایستگاه دوم

سكوت... سكوت... سكوت! دلم مي‌خواهد قلبم را بدرم و لخته‌شده‌هاي درد را در گورستان دستانم به خاك سپارم. دلم مي‌خواهد دندان‌هايم را بفشارم آن قدر که خرد شوند. دلم مي‌خواهد جیغ بکشم و داد بزنم و بی دادگری را فریاد بزنم و گوش فلک را کر کنم. دلم مي‌خواهد آشيان من همان درخت توت باشد كه پر از صفا است و پر از اندوه است... كاش اي كاش مي‌توانستم قدري بگريم ولو چند قطره. آن‌وقت راحت مي‌شدم و سبك مي‌شدم. چه اهميتي دارد پيمانه لبريز است و گريزي نيست از ريزش آن. و سررفتن‌اش را مي‌نگرم تا كه تهي شود. خالي خالي. آن‌دم كه سررفت و آن‌گاه كه خالي شد هويتي ديگر مي‌يابد. سخت‌تر. و پر محتواتر. و جوشان‌تر. دلم مي‌خواهد بدوم و بدوم و بدوم. دلم مي‌خواهد فتح كنم دوستي را و عشق را و زندگي را. و لگدمال كنم بيگانه‌گي را. و نفرت را. و بيست‌گانه‌گي را. دلم مي‌خواهد بر صخره شوم بر قله‌ي كوهي پناه گيرم و دست‌ها را بگشايم. و آسمان را فرمان دهم تا ببارد و ابرها را بگويم شكلي بسازند و ارابه‌يي شوند و بدان‌جا برندم كه «الدوز» رفت. آن‌وقت به«كلاغ»هايش خواهم سپرد سلام مرا به آن "اخترك مجهول" برساند... و این که چه باید گفت به او كه خود را فراموش كرده است. و نمي‌خواهد که باورش داشته باشند. به او که پس مانده زندگی اش را مدام بالا می آورد. تسلايش داد؟ بي‌هوده است. رهاي‌اش كرد؟ بي‌هنگام است. اميدواري‌اش داد؟ به چه چيز؟ به زندگي كه غبارش غربت است و بيگانه‌گي بي‌داد مي‌كند. و به دست‌هاي جدا از هم. و به مردماني كه ره‌آوردي ندارند. به دل‌هاي زنگارگرفته‌يي كه عشق را از هوس بازنمي‌شناسند. و به صورتك‌هايي كه تبسم‌اشان دلهره‌ي فريبنده‌يي است براي قصدكردن. به پس پرده‌ايان كه شور را انگ مي‌زنند. به چه چيز؟ به انسان‌هاي فروپاشيده از هم كه هيچ ندارند تا به‌هم بگويند. و به زبان‌اشان كه نفع‌اشان ايجاب مي‌كند تا به چرخش درآيد كه دروغ گويند و ريا كنند. و به آناني كه عشق را مي‌دزدند و در قفس می کنند. و به آدميان مچاله‌شده در خود. به كدام راه؟ به كدام سو؟ به كدام سراب؟ سکوت بوی نا گرفته است... پنداري دچار توهم شده‌ام و تصور مي‌كنم اين نوشته تكراري است. و اين پرت‌وپلاها مكرر است... مرا چه مي‌شود اين دم‌دمه‌ي صبح.

 

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 3:43 | لینک  | 

آوردگاه‌يي مي‌بينم و آرش كمان‌گير را كه زه در كمان دارد و سياوش كسرايي را هدف قرار داده است. و رستم را كه گرز در دست دارد و رخش را هدف قرار داده است. و اردشير رستمي را كه طرحي از «زن» مي‌زند و ضحاك ماردوش را مي‌بينم كه عاشق «زن» شده است و از خود بي‌خود شده است و مارها قصد جان او را دارند. و او را مي‌بينم كه به رسم سرسپرده‌گي بر معشوق فرياد مي‌زند. و كيهان را مي‌بينم كه قلم در آستين دارد و صالح‌علا را هدف قرار داده است و صالح‌علا را مي‌بينم كه از سر غرور مشت حواله‌‌ي «نشاني» مي‌كند و «جان»‌اش بي‌جان شده است... و احمد شاملو را مي‌بينم بر صندلي چرخ‌دار نشسته است. و آيدا سركيسيان را مي‌بينم كه كه پاي بريده در بغل دارد و دست بر پيشاني دارد و  چشم در چشم شاملو دارد. و شاملو آيدا را در آيينه مي‌بيند... و آيينه ترك برداشت وقتي كه شاملو در خاك شد. و خاك ترك برداشت وقتي كه مردم ناسپاس شدند. و ناسپاسي زنگوله‌يي شد بر گردن‌‌هاي‌اشان... و گردن‌ها كج مي‌شوند و مج مي‌شوند و زنگوله‌ها به صدا درمي‌آيند...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 6:29 | لینک  | 

گاه‌ام بي‌گاه و دل شورستان و عاشقانه‌هايم خارزار در چندوچون و چانه‌زني‌هاي ديروز و امروز. ديروزها جيك‌جيك مستانه بود و  نيمكتي در پارك و نارنجي و قهوه‌يي و زرد بود و پاييز بود و ملس نسيمكي تار مويي را مي‌رقصاند. و قلب مي‌طپيد و زمان را مي‌جوريد. و انتظار بوي خاك باران‌خورده‌ي پاييزي را مي‌داد. و انتظار زيبا بود... ديروزها چهل‌گيس ماتيك نمي‌زد و مژه مصنوعي نمي‌گذاشت و موهاي‌اش را رنگين نمي‌كرد و بازوي‌اش را خال‌كوبي نمي‌كرد. و كنار حوض مي‌نشست و سيب سرخ در حوض مي‌انداخت و گوش به گام‌هايي داشت با چهل شاخه گل سرخ برابر با گيس‌هاي‌اش. و انتظار بوي گل سرخ مي‌داد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... و مهم نبود كه حسن مو ندارد كه حسن كچل است. ديروزها قيس ژل نمي‌زد و سونا نمي‌رفت و تنيس بازي نمي‌كرد و مترو سوار نمي‌شد و موبايل نداشت و شماره‌ي ليلي را مسدود نمي‌كرد و در دست‌رس بود هميشه‌ي خدا. پشت پرچين يا كنار رودي سنگ مي‌انداخت برابر با ثانيه‌ها. و انتظار بوي ژل نمي‌داد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... زمستان ديروزها آواي بلند «برف پارو مي‌كنيم» بود. و كرسي بود و دي زير كرسي لم داده بود و انار دان مي‌كرد و شاه‌نامه مي‌خواند. و بهمن بود و بهمن كاسه‌يي پر از برف داشت و بهمن برف‌وشيره دوست داشت و شيره در پستوخانه بود. و ننه‌جان بود و ننه‌جان كلون در را انداخته بود و در كار تنور بود. و ننه‌جان قصه‌ي «هفت درو بستي نمكي يه درو نبستي نمكي» را مي‌گفت براي اسفند. و اسفند پشت به در چشم به راه فروردين داشت. و انتظار انتظار بود و انتظار بوي گندم مي‌داد و انتظار زيبا بود... امروز اما انتظار بوي قهوه مي‌دهد و بوي سيگار مي‌دهد. و بوي نيامدن... با باد رفت اگر برباد نرفته باشد...

نوشته شده توسط رها دلدار در ساعت 19:40 | لینک  |