دست بر آتش دارم و آتش در دلم است و دلم همواره در پي نوشيدن فنجانی قهوهي تلخ در كنار او. آب در قهوهجوش و قهوهجوش بر اجاق و قهوهجوش و من در انتظار او. برق رفته است و بيرون تاريك است و شمع در اتاق روشن است. و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. پنجره باز است و نسيم ميآيد و شعلهي شمع رقص نور دارد و شاپرك ناخوانده مهمان است. و شاپرك و شمع و قهوهجوش و من در انتظار او. گوش به در دارم و چشم به ساعتي كه از تيكتاك افتاده است. و صدايي نيست و زمان مرتجع شده است. و شب حوصلهاش سررفته و خميازه ميكشد و شمع به انتها رسيده است و شاپرك نيمهشب با نسيم فرار ميكند. و قهوهجوش ديگر آب ندارد و اجاق خاموش شده است و من اما در انتظار او. نمنمك صبح ميشود. صبح مست و زمين مست و آسمان مست و دل بيقرار من مست... و روزنامهيي كه خبر از دستگيري او ميدهد...
كنج دل غم رضا كوچولو ست با صداي تابدار و ريز دست شما ممنون، دست شما مرسي. رضاكوچولو بيمارستان است و بيمارستان براي او نهايت بيماريست و مادرش چند روزيست كه سيب گلاب نميفروشد و بيمارستان وزنهي ترازوي اوست. و ترازو بيعدالت است و عدالت زير رداي شاهرود! است و در جيب كاپشن سمنان است و سمنان مهمان دارد و مهماني ميرود و سمنان سفر ميرود و اگر خواست عدالت را ناعادلانه تقسيم ميكند. رضاكوچولو بيمارستان است و رضاكوچولو بالا ميآورد و چشمهاياش دودو ميزند و رنگ خانهي رضا كوچولو خاكستري است و چند روزيست سفره پهن است. و بيمارستان گران است و سيب گلاب ارزان. نفس مادر رضاكوچولو در بستر است و سيبها گنديده است و مادر ها ميكند و ها ميكند بر غبار پنجرهيي كه بسته است و باز نميشود و منتظر معجزه است. تابستان است و هوا گرم است و هواي جادهي چالوس اما خنك. چاده چالوس پيچدرپيچ است و دار و درخت دارد و كوه دارد و گاه نم باران دارد و رود دارد و كنار رود تخت است و روي تخت فرش و روي فرش مخده. و غليان است و چاي است و ميوههاي تابستاني است كباب است و دوغ. پر ويتامين پر پروتيين. و جادهي چالوس سر حال است و جاده ي چالوس مهماندار است. بر تخت گردتاگرد سمنان نشسته است و شاهرود! و يزد و تبريز و مشهد و اصفهان و رفسنجان و كرمان و اراك و... نشسته است و بازي ميكنند. زناوستا بـــدوششش، زناوستا نــدوششش. كلاغ پر. گنجشك پر. شاهين پر. عدالت پر. بنزين پر. فسقوفجور پر. روزنامه پر. دانشجو پر. مانتوي تنگ پر. آزادي پر. خنده پر. سنتوری مهرجويي پر. فرزاد حسني پر. رضاكوچولو... تاپ تاپ خمير، شيشه پر پنير، دست كي بالا؟
...و او روح در آسمان دارد و جسم در خاک دارد و کنار بستر من نشسته است. و بستر من سراسر ضعف است و هذیان است و آمپول است و قرص و عطری که از او ساطع می شود. او روح در آسمان دارد و جسم در خاک دارد و کنار بستر من نشسته است و پیشانی بر پیشانی من دارد. و تسبیح در دست دارد و جان من در تسبیح اوست. و من می شوم مُهر او. و او می شود سجاده ی من. او روح در آسمان دارد و جسم در خاک دارد و کنار بستر من نشسته است. و من تشنه ام. و او قدح می شود و من در آن شناور می شوم و من در آن تر می شوم و جان می گیرم در تسبیحی که در دستان اوست. او روح در آسمان دارد و جسم در خاک دارد و کنار بستر من نشسته است. و من گرسنه ام. و او نان می شود و او ریحان می شود و من جان می گیرم در تسبیحی که در دستان اوست. او روح در آسمان دارد و جسم در خاک دارد و کنار بستر من نشسته است. و من قعر گورم و او پیچک می شود و زمستان ۸۵ را برایم می خواند و من جان می گیرم در تسبیحی که در دستان اوست. او روح در آسمان دارد و آسمان آبی است و آبی رنگ عشق است و عشق پیشانی بر پیشانی من دارد. و او جسم در خاک دارد و خاک در زمین است و زمین رویش دارد و رویش سبز است و سبز رنگ تسبیح او را دارد و جان من سبز می شود در تسبیحی که در دستان او ست. و من همه او می شوم و او همه من می شود. من و او ما می شویم در تسبیحی بر سجاده که قدح دارد و بوی نان می دهد و بوی ریحان می دهد و بوی زمستان ۸۵. و عطری که از او ساطع می شود.
زندگی همیشه هم زیبا نیست مثل باران. آن زمان که سیل را می ماند. و آتش که کوه را به خاکستر می نشاند. و زلزله که دهان باز می کند و می دراند و می بلعاند... زندگی همیشه هم زیبا نیست آن زمان که درد بی درمان را درمانی نیست و آن گونه که هستی را عافیتی نیست و انسان ها را نیز. زندگی همیشه هم زیبا نیست آن زمان که فقر از دیوار بالا می رود و فقر کلیه می فروشد و فقر نقاب به چهره می زند و به بانک می رود. زندگی همیشه هم زیبا نیست آن زمان که فقر لباس رنگین!! می پوشد و ماتیک می زند و پر دلبری می گذارد و اگر عطر نباشد گلاب می زند و در خیابان ها پرسه می رود و کودک اش را به ودیعه می دهد و ایدز کادو می گیرد و ایدز کادو می دهد. و... فقر کودک است و فقر جوان است و فقر پیر است و فقر مسکن ندارد و فقر در کوچه و بازار است و روی بام خانه یی که ـ نیست ـ است و همیشه ی خدا سر پاست. زندگی آن قدرها هم زیبا نیست وقتی رضاکوچولو بیمار است و شش سال دارد و جثه اش سه ساله است و چیزی ـ هرچه که باشد ـ پیشکش می کنی نگاهی به تو می کند و لبخندی نیمه می زند و می گوید: دست شما ممنون. زندگی زیبا می شد اگر...
